ماهی‌های متمدن

پنج روز قبل مردی پنجاه-شصت ساله ساله با ریش های جو گندمی زیادی وارد ده شد. پیدا بود اهل این طرف ها نیست اما همه جا را خوب میشناخت. با هر کس که سر راهش میدید سلام و علیک میکرد. مردم هم با آنکه او را نمیشناختند، عموما جواب گرمی میدادند. کسی درباره اش سوالی نپرسید که کی هست؟ از کجا آمده؟ چه کار دارد؟ معمولا هر غریبه ای که وارد روستا میشود کلی از اینجور پرسش ها میشود.آرام آرام قدم میزد. وقتی به انتهای ده رسید، به چند کوه بلند که گذر از انها خیلی دشوار بود برخورد و همان مسیر آمده را برگشت. سر راه، هر چیزی را که میدید، خراب میکرد یا حداقل خسارتی جزئی وارد میکرد. با سرعت زیادی راه میرفت.

مردم همه حرکاتش را میدیدند. واکنش ها متفاوت بود اما در نهایت یک نتیجه داشت. برخی فقط چند دقیقه ای تماشا میکردند و به راهشان ادامه میدادند؛ برخی تماشا کردنشان همراه با بد و بیراه بود؛ تعداد کمی هم بدون هیچ توجهی از کنارش رد میشدند و به زندگی یکنواخت و حیوانی خود ادامه میدادند. بعد از کلی خرابی و خسارت، با قدم های محکم و استوار به همراه مقداری زیادی غرور، وسط جاده اصلی ده ایستاد. مردم دورش جمع شدند. همه بودند به جزء تعداد کمی که همیشه نسبت به همه چیز بی تفاوت بودند. فریاد زد. همه خرابی ها را با صدای بلند گفت. جوری که حتی آن افراد بی تفاوت هم شنیدند. خیلی با آب و تاب هم صحبت میکرد و بماند که چقدر هم مبالغه آمیز اتفاقات را بیان میکرد.

مردم با هر کلمه ای که میشنیدند یک بد و بیراه میگفتند. در آخر حرف هایش، گفت:((من همه چیز را از قبل بهتر میکنم. همه چیز را درست میکنم.)) انتظار داشتم مردم به طرفش هجوم ببرند و حسابی کتکش بزنند. اما در کمال تعجب، همه خوش حال شدند. قبول کردند مدتی به او فرصت بدهند تا هم چیز را از قبل بهتر و خسارات را جبران کند.در میان آن شلوغی و هیاهو، کودکی گفت:((مگه اون همه چیز رو خراب نکرد؟)) یک پیرمرد عمامه به سر، با ریش های بسیار کم پشت، از همان ابتدا صورتش دچار مشکلی شده بود، با عصبانیت و تندی به کودک بینوا گفت:((خفه شو! تو بچه هستی و عقلت نمیرسد.))