آدم های جهان من

نشسته‌­ام دقیقا وسط مهمانی‌ای که همه از همه طرف دارند با هم حرف می­‌زنند، از همان وقت‌­هاست که همه یادشان افتاده باید موضوعی را تعریف کنند و اگر همین لحظه نگویند، برای ابد فراموش می­‌شود. من اما ترجیح می­‌دهم چای داغم را سر بکشم. صداها هر چند از همه طرف و با لحن­‌های مختلف است، اما انگار همه از یک چیز حرف می‌­زنند؛ از همین روزهایشان، که چقدر پر از نگرانی است، که چقدر مردم بد شده‌­اند. هر کس دارد یک مصداقی می‌­آورد، آن یکی انگار در مسابقه «من آدم­‌هایی می‌شناسم بدتر از تو»، شرکت کرده است، هر نفر که قصه­‌اش را در آن همهمه می­‌خواهد شروع کند، یک «این که چیزی نیست» می‌گذارد اول حرفش. طبیعی است که من هم می­‌خواهم از قافله عقب نمانم و دارم در فایل­‌های مغزم دنبال آدم‌­های مسئولیت‌ناپذیر، زیرآب زن، بی­فکر، شارلاتان و وطن فروش می‌­گردم تا روی دست بقیه بزنم. پیدا می‌کنم، اما آنقدر از من دور شده که یادم نمی‌­آید دقیقا چه کار کرده تا بتوانم قصه اش را تعریف کنم، یا آن‌قدرها قصه‌‌اش قوی نیست تا روی دست بقیه بزند. بحث دارد بالا می‌­گیرد و من هنوز یک سوژه‌­ی قابل تعریف پیدا نکرده­‌ام. سکوت می‌­شود، کسی آهی می­‌کشد و انگار همه به این نتیجه رسیده‌اند که اینجا بین این آدم­‌ها دیگر جای ماندن نیست، باید رفت آن ور آب که آدم­‌هایش خوبند. کیک تولد را که می‌آورند، چاقو را که می‌گذارد روی کیک، یک‌هو یاد جلسه صبح می‌­افتم، «دانش‌­آموزهای ما چاقو و زنجیرشان را می‌اندازند توی یک سبد، بعد وارد کلاس می­‌شوند»؛ توی جلسه زنی هم سن و سال من روبرویم نشسته بود و داشت می گفت چطور رفته بوده حاشیه شهر، برای همین بچه­‌ها مدرسه ساخته بوده؛ همان روزها که من داشتم برای زندگی خودم می­‌جنگیدم، برای هدف‌­های خودِ خودم، همان روزها که من داشتم قصه­‌ی همان آدم بدها که الان دور شده‌­اند از من، را در مهمانی‌­ها تعریف می­‌کردم؛ او رفته به همان بچه­‌ها که توی جیب‌­شان به جای آب نبات، چاقو است، سواد یاد داده. همه دارند دست می­‌زنند و ذهنم بر می­‌گردد همین جا. شمع ها فوت شده انگار. آن همه بحث به نتیجه رسیده و حالا همه خیال‌شان راحت است که جزو آن دسته از آدم­‌های بد نیستند و می­‌توانند بروند یک جای بهتر زندگی کنند. دارم بر می گردم خانه و به مردی در سیستان فکر می کنم که تلفنی به من می‌­گفت، چطور رفته در روستاها با هزار زحمت بچه‌­ها را از قاچاق سوخت کَنده، آورده سر کلاس تا برای خودشان کسی شوند. حالا می­‌فهمم چرا نمونه قابل ارائه در مهمانی نداشتم، از بس که این روزها آدم‌­هایی را دیده­‌ام که به ماندن فکر می­‌کنند، به ماندن بچه­‌هایی سر کلاس درسشان، به ماندن زن­‌هایی در زندگی‌شان، به ماندن مردهایی سر کارهای‌شان، به ماندن خودشان. قند توی دلم آب می‌­شود، به آدم­‌های جهانم که فکر می‌کنم و به افرا که این آدم‌­ها را به جهان من آورده است.

نویسنده: نجمه خیری

نجمه خیری را بیش‌تر بشناسید