درخت آرزوها

چند هفته بیش‌تر از ورودم به بنیاد کودک نگذشته بود که اسم «درخت آرزوها» را شنیدم. یادم هست که وقتی اولین بار شنیدمش کلی ذهنم را مشغول کرده بود. یک گوشه‌ای برای خودم از آرزوهایی نوشتم که اگر فرصتش پیش می‌آمد به یکی از شاخه‌های آن درخت نمادین آویزان می‌کردم. اوایل در جمع دوست و آشنا با حالتی فلسفی طرح سئوال می‌کردم و جواب‌هایشان را می‌نوشتم. بیش‌تر دلم می‌خواست بدانم بین آرزوهای ما با بچه‌ها چه‌قدر فاصله است. تا اینکه یک‌بار قرار شد تا من هم در یکی از برنامه‌هایی که برای درخت آرزوها داریم حضور داشته باشم. دفترمان در ارومیه نزدیک بیمارستان ویژه‌ی کودکان سرطانی قرار داشت. در بین مراجعه‌کنندگان به این بیمارستان کودکانی بودند که همراه خانواده‌هایشان برای گذراندن دوره‌ی شیمی‌درمانی به شهر آمده بودند. درصد زیادی از این خانواده‌ها نمی‌توانستند هزینه‌های اقامت در مسافرخانه‌ها را تامین کنند. بعضی‌ جاها هم به‌دلیل ظاهر بچه‌های شیمی‌درمانی‌شده به‌راحتی آنان را نمی‌پذیرفتند. بنیاد کودک با کمک شهرداری یک مرکز اقامتی تاسیس کرده بود تا بتواند سرپناه خانواده‌هایی باشد که توان مالی پرداخت هزینه‌ اقامت را ندارند. در حاشیه‌ی مراسم افتتاح این مرکز یک درخت آرزوها هم تهیه شده بود. شاخه‌های کم‌جان درخت با کاغذهای سفید که ربان‌های رنگی دورشان پیچیده بود جان گرفته بودند. هرکسی از خیرین و میهمانان برنامه که درخت آرزوها توجهش را جلب می‌کرد یکی از آرزوها را برمی‌داشت و اگر نظرش را جلب می‌کرد، برای کمک به برآورده‌شدنش اعلام آمادگی می‌کرد. خاطرم هست که در آن برنامه مسئول درخت آرزوها نبودم اما به قدری ذهنم درگیرشان بود که از همکارم خواستم تا جایش را با من عوض کند. نزدیک درخت منتظر آن‌هایی بودم که قصدشان برآورده کردن بود. توجهم به آقای جوانی جلب شد که چند کاغذ روبان‌پیچی شده را از شاخه‌ها چیده بود و با دست چپش محکم نگهشان داشته بود. اول فکر کردم برای دوستانش برمی‌دارد. اما چرا بازشان می‌کرد؟ بعد فکر کردم شاید آرزوها برایش جذاب نبوده‌اند. چند دقیقه بعد آقای جوان به سمتم آمد. کاغذها را به سمت من گرفت و گفت: لطفا این آرزوها را به اسم من ثبت کنید. می‌روم بیرون و دست‌پر برمی‌گردم.

کاغذها را باز کردم. جامدادی زیپی، نوشابه‌ی شیشه‌ای، عروسک باربی و روسری برای مادرم. آقای جوان رفته بود تا این‌ها را بخرد و برگردد. در سر من هم یکی مدام تکرارشان می‌کرد: جامدادی زیپی، نوشابه‌ی شیشه‌ای، عروسک باربی و روسری برای مادرم.

سال‌ها بعد هنوز آرزوهای بچه‌ها را از یاد نبرده‌ام. می‌دانستم که ممکن است همیشه نتوانم در یک موسسه نیکوکاری کار کنم یا این امکان را داشته باشم که این بچه‌ها را پیدا کنم و به برآورده‌شدن آرزوهایشان کمک کنم.
خو‌شحالم که در افرا هستم. موسسه حامیان نواندیش افرا، همان‌جایی است که می‌دانم هر قدمی که در آن برمی‌دارم؛ می‌تواند نوری بر آرزوی کودکی بتابد. چگونه؟ تردیدی ندارم که موسساتی که متولی انجام این کارها هستند؛ هرچه اثربخش‌تر عمل کنند، می‌توانند حمایت‌های مادی و معنوی بیش‌تری جذب کنند و خدمات باکیفیت تری ارائه دهند. اثربخشی همان حلقه‌ی گم‌شده‌ای است که آگاهی از آن راه‌گشای خلق اثرهای ماندگار در فعالیت‌های نیکوکارانه باشد.

نویسنده: سهند فردی
سهند فردی را بشناسید