شک می‌کنم؛ پس هستم...

سهند فردی

داخلی‌-روز-‌دفتر موسسه خیریه بنیادکودک

یک روز کاملاً معمولی‌ و سرمان گرمِ رتق و فتق کارهاست. خانوم مدیر مأموریت است. در ِ ورودی که اشتباها قفل نشده است، بدون اینکه صدای زنگ شنیده شود، باز می‌شود. بانوی میانسال وارد سالن نسبتاً بزرگی‌ که من و دو نفر دیگر از همکارانم آن‌جا مستقریم می‌شود. نگاهش در کسری از ثانیه کل اتاق را پوشش می‌دهد و بعد از چرخشی 360 درجه به من می‌رسد. حسِ نگاه کاونده‌اش را می فهمم. با اعتماد به نفس به او خوش‌آمد می‌گویم و دعوت می‌کنم تا روی صندلی مخصوص میهمان بنشیند‌. درخواستم برای پذیرایی با چای را نمی‌پذیرد و می‌گوید: «من سالی‌ دوبار طی دو چک شش‌ماهه کمک هزینه تحصیل فرزند خوانده‌ام را پرداخت می‌کنم.»

به تقویم رومیزی نگاه می‌کنم، بیست روز تا پایان ششمین ماه سال مانده است. در دلم به وقت شناسی‌اش آفرین می‌گویم. می‌گوید: « این‌بار قبل از اینکه چک را تحویل دهم، می‌خواهم بدانم معدلش چند شده است.» در حضور خودش با مددکار فرزند خوانده‌اش تماس می‌گیرم، اطلاعات دقیق را می‌پرسم و برایش بازگو می‌کنم. حدود ده دقیقه از ورودش به دفتر می‌گذرد. اما همچنان نگاهش پر از تردید است. می‌پرسد: «چرا این اطلاعات را تلفنی گرفتید؟» توضیح می‌دهم که اطلاعات مددجویان در ساعت‌های خاصی‌، به روز می‌شود و من برای اینکه جدیدترین اطلاعات را داشته باشم ..." حرفم تمام نشده است که از جایش بلند می‌شود و می‌گوید : « از روی نرم‌افزارتان ببینید و بگویید»

دوباره توضیح می‌دهم که همه‌ی دانش‌آموزان تحت حمایت موسسه به نام خودشان در نرم‌افزار پرونده دارند و نرم‌افزار توسط همان‌هایی به‌روز می‌شود که من از آن‌ها تلفنی سوال پرسیدم. هدفم از تماس تلفنی این بود که شما اطلاعات دقیق‌تری داشته باشید. خواسته‌اش را با تحکم بیشتری تکرار می‌کند. «من باید بفهمم پشت سیستم‌های شما چه خبر است. نکند اصلاٌ روشن نیستند و نرم‌افزاری در کار نیست؟» شگفت‌زده صفحه نمایش را به سمتش برمی‌گردانم و توضیح می‌دهم تا خودش وارد نرم‌افزار شود و جستجو کند. قصه‌ی نرم‌افزار تمام می‌شود و چک را به تاریخ دو هفته دیگر می‌نویسد و طی یک عملیات امنیتی فوق پیشرفته تحویلم می‌دهد.

· من این‌طور نگاه می‌بینم

سال‌ها از مواجهه‌ام با بانوی میانسال می‌گذرد.« هرچند هنوز هم نمی‌فهمم چرا او فکر کرد همه‌ی تشکیلات نرم‌افزاری و سخت‌افزاری ما پوچ است و احیاناً پشت مانیتورهای خاموش نشسته‌ایم و اطلاعات خیالی به افراد می‌دهیم...»

این‌روزها کنار «افرا» هستم. جایی که کنار یک تیم متخصص و باتجربه یکی از صدها نتیجه‌ی اثربخش کارهای‌مان کاهش تردیدهای افرادی مانند بانوی میان‌سال است.
اما ذهن من پر از خاطرۀ حضور و تجربۀ برخورد با هزاران انسان بی‌نظیری است که بی‌چشم داشت از داشته‌های مادی و معنوی‌شان گرفته تا آبرو و سرپناه‌شان می‌بخشیدند و حالِ خوب را ولو برای لحظه‌ای نصیب آن‌ها که درخورش بودند، می‌کردند. من می‌توانم ساعت‌ها به افتخار آن‌ها ایستاده کف بزنم.
با احترام به تردیدهایی که بسیاری از ما برای یاری‌رساندن به مؤسسات خیریه در سر می‌پرورانیم، من یادگرفتم که می‌توانم انتخاب کنم : بایستم و برای خلق یک لحظۀ خوش به همه‌چیز با فیلتر تردید بنگرم...یا اینکه ببخشم و برای کودکی که مرگ در چند قدمی‌اش است و آرزو دارد جامدادی زیپ‌دار داشته باشد، قدمی بردارم.
سهند فردی