استپن که در واقع جاسوسی از طرف نهضت خود در خانه اورلف که یک افسر درجه دار پترزبورگی بود به عنوان خدمتکار درآمد و در زندگی خصوصی اش سرک کشید تا بتواند از ورود و خروج نامه هایی که بدستش می رسد از نقشه های پدرش که یک سیاسی بود پی ببرد .
هر چند استپن نیز مانند اورلف یک نجیب زاده و تحصیل کرده بود اما اورلف به چشم یک خدمتکاربه او مینگریست .
سرانجام استپن شاهد راز عشقی بین اورلف و بانو دووینا که زنی حدود 25ساله بسیار زیبا و ظریف بود که نامه ها از طریق خوش به بانو داده میشد .
بانو نیز بعد از یک شب پر تنش از شوهر خود جدا میشود و به خانه اورلف می آید که در کنارش یک زندگی عاشقانه را تجربه کند غافل از اینکه اورلف او را تحقیر خواهد کرد .
اورلف مردی بود که پس از کار و صرف شام بیرون به خانه می آمد و به اتاق مطالعه می رفت و تا دیر هنگام آنجا می نشت .
استپن بعد از مدتهاپرده از رازی برداشت که بانو دووینا از آن بی اطلاع بود .گفت: که اورلف به ماموریت نمی رود و در خانه کرانکی هست و دیگر بر نمی گردد .
بانو دووینا که پی به تحقیر شدن خودش میبرد تصمیم میگیرد برای همیشه آن خانه را ترک کند و استپن هم نامه ای که درآن خودش را معرفی نموده بود بر روی میز اورلف در اتاق مطالعه اش قرار می دهد و هر دو نیمه شب خانه را ترک میکنند .
بعد از گذشتن از سرمای سوزناک پترزبورگ به هتل می رسند .استپن بر اثر بیماری سل یک هفته در استراحت مطلق بسر می برد و حدود یکماه تا رسیدن به فرانسه آنجا کنار دریا می مانند .
بعد از آن با گریه و زاری های شبانه بانو دووینا در یک صبح سرد دخترش را توسط پزشک و دو زن روسی بدنیا می آورد و از بین می رود .تشخیص دکتر خوردن سم بود.
بعد از دوسال که استپن به خوبی از دختر چشم آبی نگهداری کرد . به پترزبورگ می آید ونزد اورلف رفته تا دختر را تحویلش دهد و میگوید که به زودی خواهد مرد .
اورلف هم بعد از مشورت با دوستان اورا معرفی به یک مرکز شبانه روزی جهت نگهداری و مراقب معرفی میکند .

