
من از آن دسته شرکتکنندههای کلاس رانندگی بودم که درس تئوری را جدی میگرفتند؛ هرچند میدانستم که نبرد اصلی در خیابان است و نه پشت میز. آن روز، آزمون آییننامه را با بالاترین نمره قبول شده بودم. احساس غروری سراپای وجودم را گرفته بود؛ بالاخره یک مانع بزرگ را پشت سر گذاشته بودم؛ دیگر احساس میکردم فقط یک آزمون تا شوماخر شدن فاصله دارم. پدرم که همیشه مربی سختگیر اما مهربانم بود، گفت: «خب پس حالا خودت تا خانهی بیرون شهر رانندگی کن، تمرین هم بشه.»
من هم مثل کسی که کلید یک بنز آخرین سیستم را به او سپرده باشند، پریدم پشت فرمان پژوی نقرهایمان و مسیر طولانی را مثل خلبان ماهر راندم. همه چیز عالی بود؛ پدرم حتی دو بار گفت «آفرین»، که برای او معادل مدال طلای المپیک است.
فقط یک مانع کوچک تا رسیدن به خانه مانده بود: سر کوچهی ما یک پل بتنی کوچک وجود دارد که کنارش یک استخر بزرگ قرار گرفته و درست کنار پیچ، یک تابلوی «پارک ممنوع» مثل قاضی ایستاده است. این پل برای رانندهی تازهکاری مثل من آنقدر باریک است که باید دقیق و بهموقع بپیچی، وگرنه چرخ میرود هوا و ماشین شیرجه میزند توی پل.
نزدیک پل شدم، سرعت را کم کردم، آینه را چک کردم و دقیقاً همان لحظه دو ماشین از روبهرو ظاهر شدند. مغز من در کسری از ثانیه تمام درسهای آییننامه را فراموش کرد و فقط یک فکر در آن چرخید: «نکنه راهشونو ببندم!» نتیجه؟ به جای ترمز، پایم رفت روی گاز! انگار میخواستم با شتاب بیشتر از این موقعیت خطرناک فرار کنم.
پدرم داد زد: «ترمز!» و با دو دست پرید روی فرمان تا ما را از دیوارهی سنگی استخر دور کند. موفق هم شد؛ فقط تمام انرژی ماشین رفت سمت تنها چیزی که جلویش مانده بود: همان تابلوی بیگناه پارک ممنوع!
«بوم!» صدا آنقدر بلند بود که فکر کردم کل اهالی ریختند بیرون. تابلو مثل یک سرباز مغلوب کامل خم شد و روی زمین پهن شد. ماشین هم با افتخار جلوی آن متوقف شد. سپر جلو تقریبا کنده شد، چراغ سمت شاگرد خرد شد و من فقط نشسته بودم و به این فکر میکردم که چطور من بالاترین نمره تئوری رو داشتم ولی تابلو رو ندیدم!
خوشبختانه ساعت یک ظهر بود و همه یا خواب بودند یا مشغول ناهار. فقط یک همسایه از خانه روبهرویی با لباس راحتی پرید بیرون و گفت: «صدای چی بود؟» پدرم با آرامش سعی کرد تظاهر کند که اتفاقی نیفتاده فقط چراغ جلو شکسته. بعد با هم رفتیم تکههای چراغ رو جمع کردیم و همراه با سپر به خانه بردیم.
مادرم با شنیدن صدا با جارو آمد کمک. بعد در یک عملیات مهندسی خانوادگی دیدنی، پدر و مادرم با زور بازو تابلو را دوباره صاف کردند. پدرم وسط این کار فقط میخندید و گفت: «دختر، تو تئوری گاز و ترمز رو قاطی کرده بودی یا عمداً میخواستی تابلو رو بخوابونی؟»
عصر همان روز پدرم ماشین را به تعمیرگاه برد، سپر و چراغ را درست کرد و شب مثل یک مأمور مخفی برگرداند تا کسی چیزی نفهمد. فقط یک خراش ریز روی تاریخچهی خاطرات خانوادگی من ماند.
از آن روز به بعد هرگز پشت فرمان ننشستم. گواهینامهام را هم گرفتم، اما الان فقط در کشوی میز تحریرم خاک میخورد!
پدرم هنوز هم هر بار که کلمهی «رانندگی» را از من میشنود، با خنده میگوید: «خب، کی قراره گواهینامهتو از کمد دربیاری؟ بهش آب هم میدی که رشد کنه؟»
و من فقط میخندم. چون بعضی وقتها زندگی به ما یاد میدهد که بالاترین نمرهی تئوری، تضمینی برای زنده ماندن تابلوهای راهنمایی رانندگی نیست!