سه سال استارتاپ و کارآفرینی

مقدمه
اواسط سال 1390 نارضایتی شدیدی از شرایط شغلی ام پیدا کردم. کیفیت فنی کار در شرکت ها پایین بود، مشارکت در تصمیم گیری های شرکت کم بود، روتین ارتقای شغلی خیلی مبهم بود یا عملا وجود نداشت، مالکیت نه به شکل احساسی و نه به شکل حقوقی وجود نداشت. علاوه بر این ها از زمانی که خودم را می شناختم میل زیادی به داشتن کسب و کار شخصی داشتم. همه این عوامل دست به دست هم دادند تا من خودم را راضی کنم تا ضمن استعفا از شرکتی که کارمندش بودم، کسب و کار خودم را راه اندازی کنم. کاری که من را در دل یک طوفان بزرگ قرار داد.
کشتی من در این طوفان راه به جایی نبرد و سر انجام تسلیم شد. اما حتما می دانید که شکست پل پیروزی است. این حرکت درس های زیادی به من داد و باعث شد شناخت بهتری از خودم و محیط اطرافم پیدا کنم. اگر شنیدن داستان موفقیت یک استارتاپ به شما انگیزه می دهد تا شما هم کار خودتان را شروع کنید، شنیدن داستان یک زمین خوردن هم برایتان مفید است. مثلا به شما کمک می کند تا توی همان چاله ها نیفتید یا از همان روش ها استفاده نکنید.

اشتباهات
بزرگ ترین اشتباهی که داشتم، کار به صورت تنهایی بود. من نتوانسته بودم هیچ شریکی برای خودم پیدا کنم. حجم فشارهای یک کسب و کار جدید هم آنقدر زیاد هست که می تواند کمر هر بنیان گذار تنهایی را، هر چقدر هم که قوی باشد، خم کند، یا حتی بشکند. یک شرکت یک نفره خلاقیت کافی ندارد که مسیرهای جدیدی را پیدا کند. نیروی کافی هم ندارد که تقسیم کار کند. یک نفر به تنهایی نمی تواند هم کد بنویسد، هم طراحی محصول کند و هم بازاریابی و فروش داشته باشد. اگر هم واقعا روحیه کار تیمی و داشتن شریک ندارید بهتر است بی خیال استارتاپ و شرکت داری شوید.
اشتباه شماره دوم مربوط است به نداشتن سرمایه گذار یا حامی. بدون پول کافی نمی توان هیچ غلطی کرد. نه اجاره دفتر در می آید نه سخت افزار مناسب تهیه می شود. خانواده تان هم باید گرسنگی بکشند. موضوعاتی که پول می تواند به راحتی حل کند را باید با صرف وقت و انرژی زیاد انجام دهید که باعث می شود از کار اصلی که می خواستید انجام بدهید باز بمانید.
اشتباه سوم که شاید بهتر باشد جایش را با اشتباه شماره اول عوض کنم، زمان بندی اشتباه بود. من در بدترین زمان ممکن شروع کردم. زمانی که دلار داشت از هزار تومان تبدیل می شد به سه هزار تومان. پراید هم در همان زمان از هفت هشت تومان داشت تبدیل می شد به بیست تومان. قیمت ملک هم همین حدود ها جهش داشت. نصف چک ها برگشت می خوردند و شرکت ها به فکر تعدیل بودند. خلاصه این که در چنین نوسانات شدید اقتصادی، خیلی عاقلانه نبود که حقوق ثابت ام را ترک کنم و دست به کاری بزنم که در اقتصاد خصوصی و مطمئن آمریکا هم نود درصد احتمال شکست دارد.
اشتباه بعدی، رسمیت زیاد بود. من سعی داشتم هر چیزی را به شکل رسمی و خیلی سنگین انجام بدهم. از ثبت شرکت که واقعا بیشتر وقت ها نیازی به آن نبود و خیلی از وقتم را گرفت تا تنظیم قرارداد، گواهی مالیات ارزش افزوده، طراحی لوگو و سر برگ و غیره. درست کردن فریمورک، راه اندازی سرور کامل، استفاده از راه حل های کامل و بعضا اختصاصی برای تولید نرم افزار مثل جیرا و Git Server و حتی راه اندازی VoIP برای ارتباط داخلی تیم برنامه نویسی. همه این کارها مقدار زیادی از منابع محدود من را بلعیدند.
یکی دیگر از اشتباهاتی که داشتم اصرار زیاد بر ادامه دادن راهی بود که بعد از چند ماه معلوم شد جواب نمی دهد. به قول با تجربه های این کار، من با روش کارم ارتباط احساسی برقرار کرده بودم و نمی توانستم دست از آن بردارم. حتما اسم تکنیک زود شکست خوردن را شنیده اید. کاربردش دقیقا همینجا است. زمین خوردن من سه سال طول کشید. مجموعه فعالیت هایی که در طول این مدت تحت اسم پایسا (فردا پرداز) داشتم شامل تولید یک محصول Help Desk، ارائه سرویس بر مبنای همان محصول، تولید نرم افزار سفارش مشتری و قبول Outsource را می توانستم در زمان خیلی کوتاه تری انجام بدهم. مثلا در طول شش ماه یا یک سال بفهمم که این کارها به این شکل جواب نمی دهد و باید کرکره را پایین بکشم.
الان که خاطرات آن موقع را مرور می کنم مو به تنم سیخ می شود که چه روزها، هفته ها و ماه های بسیار سختی را گذارندم. یکی از همان سال ها را به یاد می آورم که در طول سال فقط یک جمعه را توانستم بدون انجام کار شرکت یا تکالیف منزل استراحت کنم. آن مدت حتی در لحظات تحویل سال نو هم جلوی ویژوال استودیو داشتم کد می زدم. چقدر روابطم لطمه خورده بود و چقدر تمام منابع مالی ام و اعتبار آینده ام تحلیل رفته بود. مدت زیادی قطع بیمه بودم. یک بار مجبور شدم به جای ترمیم دندانم، آن را بکشم چون هزینه ترمیم خیلی زیادتر از ته مانده جیبم می شد. هر وقت مسافرت می رفتیم، من تنها جلوی لپ تاپم می نشستم که کارهای ناقصم را تکمیل کنم. قبلا خوانده بودم که یکی از مشکلات کارآفرینان فرانسوی طلاق است. یک جای دیگر هم خوانده بودم که بعضی کارآفرین ها هم اوضاع روحی شان به قدری خراب می شود که به فکر خودکشی می افتند. آن روزها از اعماق وجودم این مشکلات را درک می کردم و خودم را خیلی نزدیک به آنها می دیدم. از آن روزها خیلی وقت گذشته و خیلی چیزها، خصوصا مسائل مالی جبران شده ولی هنوز هم عذاب وجدان دارم بابت مشکلاتی که حس می کنم اگر آن موقع اقدام جدی تری از طرف من انجام می شد، امروز آن مشکلات وجود نداشت یا اقلاً ضعیف تر می بودند.
بگذریم، هر که دیدن طاووس خواهد جور هندوستان کشد. به غیر از آنهایی که شانسی موفق می شوند یا از رانت های ویژه استفاده می کنند، بقیه باید همینقدر پوستشان کنده شود. مفتی مفتی نمی شوید کارآفرین موفق. البته حس می کنم الان اوضاع بهتر شده است. آگاهی مردم از کارآفرینی و استارتاپ بیشتر شده، سرمایه گذاری های افزایش پیدا کرده، جامعه استارتاپ وسعت بیشتری پیدا کرده و مراکزی که به این جور موضوعات علاقه دارند بیشتر شده اند. آن زمان فقط تعداد معدودی مرکز رشد وجود داشتند که ورود به آنها خیلی سخت بود. اما حالا الی ماشاا.. شتابدهنده داریم و روز به روز هم تعداد مراکز کار اشتراکی گسترش پیدا می کند. هر چند قیمت یک میز و صندلی در این مراکز از ماهی سیصد هزار تومان کمتر نیست، ولی دیگر مجبور نیستید یک اتاق کثیف و چرکو را با ماهی دو میلیون اجاره کنید و بین شش نفر تقسیم کنید تا هزینه ها سر شکن شود.
اشتباه ششم را یک اشتباه خجالت آور می نامم. از من به عنوان یک بنیان گذار فنی انتظار نیست که در فروش و بازاریابی خیلی موفق باشم، اما به طور قطع این انتظار هست که توسعه دهنده ماهر و همه فن حریفی باشم که متاسفانه نبودم. البته خیلی هم عجیب نبود که نباشم چون من یک برنامه نویس شرکتی Single Stack بودم که تمرکزم بیشتر روی Back End بود. من روی Front End چه وب و چه موبایل خیلی ضعف داشتم و از آنجا که پول کافی هم برای استخدام دائم چند برنامه نویس خبره نداشتم، کیفیت محصول و پروژه هم خیلی پایین می آمد که این هم به نوبه خودش باعث کاهش احتمال فروش و عقد قرارداد می شد. من برنامه نویس دات نت بودم. در آن زمان فقط همین یک پلتفرم را مسلط (تقریباً) بودم، در حالی که برای انجام بعضی پروژه ها یا کارها نیاز به چیزهای دیگه ای مثل PHP یا فریمورک های جاو اسکریپتی پیدا می کردم.
اشتباه هفتم را خیلی جدی نگیرید. چون هنوز خودم هم مطئمن نیستم که یک اشتباه است یا صرفاً سرزنش محیط. مکانی که برای استارتاپ بازی انتخاب کرده بودم خیلی مکان درستی نبود. بله درست است، حس می کنم ایران جای مناسبی برای این طور کارها نیست. نوسانات اقتصادی پشت سر هم با این نرخ تورم فضایی به درد این طور کارها نمی خورد. توی ایران قیمت دلار هر هفت هشت سال سه برابر می شود و به تبع اون ارزش پول ملی هم یک سوم. هشت سال پیش، زمانی که در سال 1390 شروع کردم این اتفاق افتاد و قیمت دلار سه برابر شد. در طول یک سال گذشته، باز هم این اتفاق افتاده و دلار سه برابر شده است. تحریم های خیلی اساسی راه بازار خارجی را به روی ما بسته. نمی شود به راحتی مشتری خارجی داشت، نمی شود یک نقل و انتقال مالی ساده انجام داد. بدتر از همه این که مردم اینجا بیشتر به دلالی علاقه دارند تا انجام کار. خیلی از مردم اگر صد تومان پول داشته باشند آن را به دلار و طلا و ملک و ماشین تبدیل می کنند تا پولشان افزایش بیشتری داشته باشد. کمتر کسی حوصله درگیری های یک کسب و کار جدید یا حتی جا افتاده را دارد. رانت و امتیازات ویژه هم که داستان خودش را دارد. چه بسیار پروژه هایی که فقط به گروه یا آدم های خاصی داده می شود. کلاً یک اقتصاد نفتی که مدام توسط تحریم و جنگ تهدید می شود، با این فرهنگ ضعیف کار و این زیر ساخت هایی که به جز چهار پنج سال اخیر هیچ جنب و جوشی نداشته، گهواره خوبی برای استارتاپ نیست. خیلی از چیزهایی که ما از استارتاپ می شنویم مال اقتصاد خصوصی و آزاد آمریکاست. دوست ندارم موفقیت دیگران را نادیده بگیرم ولی حتی به شفافیت بعضی از استارتاپ های حال حاضر هم شک دارم.

چه کنیم؟
استارتاپ ذاتاً چیز بدی نیست. اگر دوست دارید وارد آن بشوید، بشوید. اما قبل از آن که آستین بالا بزنید آن را خوب بشناسید و شرایط خودتان را بررسی کنید. اگر تنها کار کردن را دوست دارید، شاید بهتر باشد سراغ استارتاپ نروید. همین پروژه های تک نفره ای که به شکل فریلنس انجام می دید بهتر جواب می دهد. اگر علاقه تان به کد نویسی بیشتر از بیزنس است، بد نیست که انرژی تان را روی یک پروژه Open Source بگذارید. اگر زن و بچه دارید، اگر تو راهی دارید، اگر خانواده پدری تان به وجود شما نیاز دارند و اگر پس انداز ندارید یا مستاجر هستید و باید هر ماه قید دو سه تومان پول ناقابل را بزنید، استارتاپ انتخاب مناسبی نیست. به جایش می توانید یک استارتاپ شبانه بزنید. یعنی کار روزانه تان را انجام بدهید، هزینه های زندگی را تامین کنید و شبی یک دو ساعت هم برای کار مورد علاقه تان وقت بگذارید. اینجوری کارآفرین درون تان هم ارضا شده و اجازه می دهد شب راحت خوابتان ببرد.
اما اگر هنوز از رو نرفته و باز هم می خواهید با وجود همه مشکلات وارد گود شوید، به خودتان تبریک و به اطرافیانتان تسلیت می گویم. شما آدم کله شقی هستید که همه چیز را فدای آرزوهایش می کند حتی اگر به آن نرسد. حداقل چیزی که از این کار گیرتان می آید این است که به خودتان ثابت خواهید کرد که اراده کافی دارید و یا دلی پر از شجاعت دارید یا مغزی تهی از عقل. اطرافیان شما هم که دیگر نه شما را خواهند دید و نه حمایتی از شما دریافت خواهند کرد. در هر حال اینجور آدم ها نسبت به کسانی که خطر نمی کنند و کنج عافیت را ترجیح می دهند جذاب تر هستند. به شخصه علاقمند هستم آدم های بیشتری از تیپ خطر پذیر ببینم. البته اگر اینقدر کله شق نبودید باز هم قابل ستایش هستید. یک مهندس خوب که با وجدان کاری، درجه خلاقیت بالا و روحیه خوب هر روز کارش را به خوبی انجام می دهد هم چیز نایابی است و صد البته قابل تقدیر.

موخره
برای کارهایم چند دامنه و وب سایت و وبلاگ داشتم که هیچ کدام دیگر نیستند. مطالب زیادی هم توسط خودم و همکاران آن زمانم منتشرشده بود، هم از مسائل فنی و هم تجارب کاری. متاسفانه حس و حال نگهداری آنها به صورت آنلاین وجود نداشت و آنها را فقط به صورت آرشیو دارم. در وبلاگ حال حاضر چهار تا لینک مرتبط پیدا کردم که به ترتیب تاریخ اینها هستند: این، این، این و این.
همه این تجارب چند تا درس و نتیجه هم برایم داشت. یکی این که شناخت بهتری از خودم و استعدادم در Business پیدا کردم. در حدی که فهمیدم بیزنس هر چقدر هم که در دل IT باشد جدا از IT است. عمده استارتاپ های ایرانی و خارجی که می شناسیم از حوزه کار IT و توسعه نرم افزار بیرون هستند. مثلا اسنپ و تپسی و اوبر در کسب و کار حمل و نقل هستند. آمازون و دیجی کالا هم خرده فروش هستند. وقتی که قدم در این راه می گذارید ممکن است در تجارت موفق باشید ولی با سرعت از IT و برنامه نویسی دور می شوید. اگر اشتیاق تان به کد و کد نویسی خیلی زیاد باشد، این موضوع اذیت تان خواهد کرد. علاوه بر این، فشارهایی که کارآفرینی به من وارد کرد باعث شد که دنیای کارمندی را با آغوش بازتری بپذیرم و سعی کنم راه های پیشرفت بهتری در آن پیدا کنم.

شما چه تجاربی دارید؟ و نظرتان چیست؟

اصل این نوشته در اینجا منتشر شده است.