تلنگری هنگام رانندگی

به سمت کلاس در حال رانندگی بودم

کلاسی کم جمعیت با مخاطبی که به طور کلی نسبت به کلاس های دیگه سطحش از هر نظر پایین تره

همین طور که توی دلم با خودم حرف می زدم و می گفتم که آخیش یه چیزی برو بگو سر کلاس و خلاص چه فرقی می کنه برای اینا

یه یک ساعتی مطلب ارائه کن و ولش

...

ناگهان تلنگری به خودم زدم که

ببخشیدا چه فرقی هست بین مخاطب این کلاس و کلاس های دیگه؟

تعهد دادی و قبول کردی باید پاش واستی

یا از اول قبول نکن یا همه انرژیت رو خرج کن

...

از همون روز بود که اون کلاس هم برام به کلاسی خوب و باحال تبدیل شد

در حد توانم بهشون مطالبی رو یاد دادم و جوّ کلا عوض شد تا آخر ترم

...

راستش همون جمله همیشگی که تعهد دادن خیلی آسونه ولی عمل بهش سخته و دشوار