جای خالی مادر

سال ها گذشت تا بفهمم سقف به تنهایی معنای خانه نمی دهد.

سقف با آن سیم لخت و لامپ صد واتی که نور می افشاند به اطرافش به تنهایی معنا ندارد.

سقف همه جا سقف است. چیزی که به سقف معنا می دهد دستی زنانه است که اناری دانه کند، کاسه ی گلپر پُر کند، به جای یک مهتابی و لوستر چند چراغ اضافه روشن کند، عود بسوزاند، درز و دورزهای پنجره را پاک کند، پشتی ها را مرتب کند، نبات حب کند و کنار سینی بگذارد که اگر کسی سردی اش شد چایی نبات بخورد.

یکی باید همیشه باشد که غصه ی تو را بخورد، اگر دستت نرفت طرف سفره یا اگر نبودی گل انار را برایت کنار بگذارد...

آن جا بود که فهمیدم سقف بالای سر یعنی مادر. و من چقدر دیر فهمیدم...


(متنی از مجید قیصری، فصل نامه سان، شماره اول، سال اول)