شب چرا میکشد مرا؟

از شب میگم ؛ ذاتا شب رو دوست دارم برای چیزهایی که درش هست و در چیز دیگه ای نیست ، برای این از شب میگم که بگم شب جایی برای کاوش رو به آدم میده . باعث میشه بتونم به خودم فرصت بدم ، باعث میشه روز بعد که بلند میشم بدونم میخوام از چه راهی به شب بعد برسم ...

شب یه جور جالبیه ، بیاین جدی تر بهش نگاه کنیم . بچه که بودم ازش میترسیدم انگار که میخواست چیزی رو به من نشون بده که من بترسم و پناه ببرم به آغوش نزدیک ترین فردی که کنارم بود .پس اولین کارش این بود کاری میکرد که خودش میشد طرف بد داستان ولی نتیجش مثبت بود . مثل یه استاد حرکات رزمی !

اما در همون بچگی قبل از خواب ، زمانی که کرمان بودم ، زمانی که تابستون بود ، زمانیکه هنوز میشد خودتو پیش همه لوس کنی و همه بگن چقدر این پسر بامزس ؛ شب رو که کنار دایی در حیاط میخوابیدم( و عموما بدون پشه بند برای اینکه کویر شبش یه چیز دیگس ) باهم ستاره ها رو دید میزدیم ، حس خوبی بود واقعا اینکه دایی هم با من بچه میشد اینکه آسمون بی بهانه جلوی چشمای ما میرقصید حس خوبی بود که دیگه تکرار نمیشه ولی بهم یاد داد حس خوب انتقال دادنش بهتر از ساختگی بودنشه و جوری بهم منتقل کرد که سالیان ساله دارم کیف میکنم از یاداوری اون خاطره .

شب چیزایی بیشتری داشته همیشه . این حالت رو تصور کنید: یه شب تو یه کوچه خلوت که با چراغ های شهرداری روشن شده و بوی نمی که از بارون یکساعت پیشه مدهوشت کرده و داری با یه لباس سبک که بتونی خنکی هوا رو حس کنی با کسی که بیشتر از همه دوسش داری و بدون اون جون کم داری قدم میزنی و یه آهنگ پر از خاطره میاد تو سرت و هی میچرخه و تو هی براش تکرارش میکنیو برای اون این آهنگ رو تبدیل به یه خاطره میکنی. در همین حال یه رهگذر دوچرخه به دست از مقابل میاد در حالیکه اونم داره با صدای خوبش زیر لب آهنگ گل یخ رو میخونه . بعید میدونم تصور یه همچین چیزی برای روز به این زیبایی باشه .شب همینه احساس آدم توش یه شکل دیگه میشه ...

بازم بگم از شب که چه ها میکنه .

شب برای همه یه طور نیست ؛ برای بعضیا هنوزم رازآلوده برای بعضیای دیگه دلگیره برای عده ای فرصت دور دور کردن تو خیابونا و جیغ کشیدن برای یه عده قدم زدن برای یه پیرمرد ممکنه ورزش کردن برای یه دختر و پسر جوان موقعیتی برای با هم بودن خلاصه کنمش شب بیشتر از هر چیز دیگه ای به ما هدیه داد و میده و شاید اگر دلش پر نباشه بازم بده .

شب یه نماد سخاوته میتونه بمونه برام؟

وقتی همه خوابن و تو داری به چیزی فکر میکنی و یهو بیهوش میشی یعنی هنوزم میشه زندگی کرد هرچند برای یه خواب باشه ، بدون شب چطوری میخواستیم رویا های کودکی رو بزرگ کنیم؟ یا چطوری میتونستیم از خنده های بلند بلند بزرگترا که دارن با هم در آخر شب حرف میزنن درس خوشی یاد بگیریم؟ یا چطور شب های امتحان بهش پناه میبردیم تا استرسمون رو به خواب بسپاریم ؟ یا چطور خستیگی رو میدادیم و انرژی روز بعد رو میگرفتیم؟

شب یا شراب؟

یه گروه اندکی بعضی شبا رو خواب نمیرن ، دل میسپارن دستش تا ببینن زندگیشون چی میشه یا حتی از زندگیشون فرار کنن ؛ اینا عیاش های واقعی هستن که نه با روانگردان و مشروب بلکه با صدای جاروی رفتگر به دنیایی ماورای اینجا رفتن ،خیلی کم پیش میاد کسی شب رو برای با خودش بودن صبح کنه . در واقع اینطوریه که روز حال و هوای کسی رو بالا و پایین میکنه و اون شخصم میاد گلایه ها یا تشکراشو به شب میکنه!

در آخر هم این معجزه مونا برزویی :

سفر نمیروم دگر تورا ندارم آنقدر ز ما فقط رهیست که مانده پشت سر ببر
مرا ز خاطرت نرفت اگر  ای از من بی خبر …
شب چرا میکشد مرا تو نشسته ای کجای ماجرا
من چنان گریه میکنم که خدا بغل کند مگر مرا
عمر همه لحظه ی وداع است و صدای پایت آخرین صداست
ای گریه های بعد از این خاطرم نمانده شهر من کجاست

صبح رفتن است این تن من است هجرتت مرده بر شانه بردن است
این یقین مثل مرگ با تو روشن است …
شب چرا میکشد مرا تو نشسته ای کجای ماجرا
من چنان گریه میکنم که خدا بغل کند مگر مرا
عمر همه لحظه ی وداع است و صدای پایت آخرین صداست
ای گریه های بعد از این خاطرم نمانده شهر من کجاست

شب از آرمان گرشاسبی