مصاحبه مصاحبه مصاحبه

باید برای بار نود و هفتم میرفتم مصاحبه کاری. تا اون روز هیچوقت نمیدونستم معنی استیصال چیه ولی دیگه عجیب حسش میکردم. شپش های توی جیبم به جون هم افتاده بودن، میترسیدم اونها هم بلایی سر هم بیارن و بیفته گردنِ من. دوستت دارم های زنم تبدیل شده بود به نیش، کنایه و البته قیاس با هر آدمِ رو به رشد و ترقی. آفتاب وسط آسمون بود. یه قطره عرق از مهره های کمرم شروع کرد سُریدن و تا داخل شورت و در نهایت مرکز ثقل بدنم رفت. وقتی رسیدم به اداره ی مورد نظرم، پیش خودم گفتم هرجور شده باید این کارو مال خودم کنم وگرنه کارم تمومه، رفتم داخل. گویا مراسم معارفه ی مدیرعامل جدید داخل سالنِ اجتماعاتِ اداره در حال برگزاری بود، گفتم حالا که زود رسیدم سرکی بکشم داخلش.
مدیر عاملِ جدید در حال سخنرانی برای در مراسم تودیع و معارفه :
هنگام بازرسی از مدیران استان ها و تهیه گزارش از عملکرد آنها، با هیچکس تعارف، رفاقت و رودربایستی نکنید. نگذارید شما را با کالا و پول بخرند یا با سفره های رنگین، نمک گیرتان کنند. بی رحمانه زیرِ ذره بین بِبَریدِشان!
بنده زمانیکه رییس بازرسی بودم در بازدید و سرکشی از یکی از استان ها متوجه چهار میلیارد کسری انبار شده و در گزارشم مرقوم نمودم. هشت روزی که در این استان میهمان بودم، من رو به بهترین رستوران ها میبردند و بهترین غذاها از جمله چلو ماهیچه، گردن و چه کباب هایی جلوی بنده می گذاشتند اما من فقط جوجه، آن هم بدون برنج، میخوردم. حتی دو بار هم فقط خورشت قیمه خوردم.
احدی از مدیران میانی: بسیار کار خوبی کردید آقای مهندس. من خودم هم بیرون گوشت نمیخورم. معلوم نیست گوشتاشون، گوشتِ چیه که. اگه من بودم اون دوبار قیمه هم نمیخوردم. اونم گوشت داره دیگه. برنج هاشونم که همه ش هندی و پاکستانی.
جلسه معارفه با یک صلوات محمدی پسند به پایان رسید...
به طبقه هفتم واحد کارگزینی رفتم. دقیقا چهل و نفرِ دیگر هم برای مصاحبه ی کاری آمده بودند و فقط یک نفر قرار بود استخدام شود. فرد مصاحبه کننده بعد از ده دقیقه معطلی اومد و به هرکی یک فرم داد و گفت سریع اینارو پر کنید و به من تحویل بدید. پر کردم و ایستادم که آخرین نفر تحویل بدم. با هیچکس مصاحبه نمیکرد. فقط فرم هارو میگرفت و میگفت: بررسی میکنیم تماس میگیریم. آخرین نفر وارد اتاقش شدم، در حالِ میلِ صبحانه بود، فرم رو دادم دستش اما یه طرف دیگه ش دست خودم بود. تو چشاش نگاه کردم گفتم میدونی استیصال یعنی چی؟ من بدجوری به کار نیاز دارم. هر قسمتی بگید کار میکنم فقط یه کار بهم بدید. یه نگاه عاقل اندر خر بهم کرد، فرم رو از دستم کشید. فرم جِر خورد، انگار خودم جِر خورده باشم، بعد مچاله کرد و انداخت تو سطل زباله، انگار منو مچاله کرده باشه و انداخته باشه تو سطل زباله. دیگه خون به مغزم نمیرسید. هر نود و شش مصاحبه کننده ی قبلی با نگاه های از بالا به پایین و تحقیرهاشون اومدن جلوی چشمام. باید انتقام جر خوردن و مچاله شدنم رو میگرفتم. یه چاقوی آغشته به کره داخل سفره ی صبحانه ش بود. نفهمیدم چی شد چاقو رو برداشتم فرد مصاحبه کننده رو از پشت گرفتم و چاقو رو گذاشتم زیر گردنش. من همیشه تحت تاثیر قهرمان های فیلما بودم. این بار، انگار سانیِ بعد از ظهر سگی رفته بود تو جلدم. داد زدم همه بخوابید زمین وگرنه فرد مصاحبه کننده رو میکشم. چند ثانیه بعد صدای بلندی از بیرون اومد. با فرد مصاحبه کننده رفتم جلوی پنجره. بیرون رو نگاه کردم. پلیس نیویورک با آرایش نظامی گروگانگیری مقابل در بودند. کلانتر گفت آقای گروگانگیر اسمت چیه؟ باید چی صدات کنم؟ گفتم فرد مصاحبه شونده. گفت خواسته ت رو بگو. گفتم خفه شو و سعی نکن شمایل تیپیکال یه کلانتر وسط گروگانگیری رو واسه من بازی کنی لطفا. کلانتر گفت گوه خوردم الان زنگ میزنم 110 خودتون بیاد ولی حداقل حالا که تا اینجا اومدیم بگو خواسته ت چیه؟ گفتم من یه کار میخوام. یه کار با حقوق مصوب وزارت کار و بیمه و بعد برای اینکه شان و منزلت یک گروگانگیر واقعی رو حفظ کنم داد زدم هلیکوپتر هم میخوام. فرد مصاحبه کننده گفت یکی از شروط استخدام ما داشتن هواپیماست نه هلیکوپتر.
چاقو رو گذاشتم رو شقیقه ش و دو تا تیر خالی کردم تو مغزش. عوضی! من اگر هواپیما هم داشتم حتما کشتی کروز میخواست ازم. اگه میپرسید چطور با چاقو شلیک کردم باید بگم همونطور که کلانتر نیویورک وسط گروگانگیری من ظاهر شد.
یه نگاهی به چاقوی تو دستم کردم و یه نگاه هم به فرد مصاحبه کننده. دلم خنک شده بود انگار هر نود و شش تا مصاحبه کننده ی قبلی رو هم کشته باشم. داد زدم بگید مدیر نیرو انسانی بیاد. یه مرد کت و شلواری با قرارداد همکاری در دست، جلوم ظاهر شد و گفت: راستش خودمم با فرد مصاحبه کننده حال نمیکردم. اون منم چند بار رد کرده بود. بهتون تبریک میگم شما استخدام شدید بعد دستم رو به گرمی فشرد و لبخندِ از روی رضایتی زد. حالا من صاحب یک شغلم، زنم بیش از گذشته دوستم داره و هر روز با هلیکوپترم رو سقف یکی از ادارات دولتی فرود میام، میرم داخل شیفت کاریم رو به بهترین نحو به پایان میرسونم و با دستی پر از خرید، برمیگردم خونه.