ویرگول
ورودثبت نام
احمد افشار
احمد افشارسلام و درود به تمام دوستانی که اهل آموزش هستند. من احمد افشار هستم مربی و مشاور کسب وکار و فروش. و هدف من این است تا به اندازۀ دایره نفوذم اثر بگذارم بر این دنیا.
احمد افشار
احمد افشار
خواندن ۱۵ دقیقه·۸ روز پیش

حقِ طبیعی

کیمیاگری سکوت:
فصل تازه‌ای از «گفتگوهای خاک»
حقِ طبیعی
آن صبح، بر تنِ دیوارِ بلندِ شهرِ ساکتین، نورِ خاکستریِ پیش از طلوع، آرامیده بود. سایه، همان که همیشه در پیِ معنا می‌گشت، بر لبه‌ی دیوار نشسته بود و سکوتِ کهنِ «زمین» را زیرِ پایش حس می‌کرد.
صدای «زمین»، آرام چون غرشِ ریشه‌ها در عمقِ خاک، در فضایِ وهم‌آلودِ شهر پیچید:
— «امروز چرا دل‌نگرانِ آسمانی، ای سایه؟ چرا زمین را نمی‌بینی؟»
سایه، از جا پرید. نگاهش را به بالا دوخت، جایی که ستاره‌ها کم‌کم رنگ می‌باختند.
— «زمین، ای کهن‌ترینِ کهن‌ها، امروز در سرِ من غوغایی است. مردمی را دیدم که فریاد می‌زدند: “حق من!”، “حق من!”… این حق، چیست که این‌گونه انسان‌ها را به ستوه آورده؟»

«زمین» آهی کشید، آهی که بویِ بارانِ گذشته می‌داد.

— «حق، واژه‌ای است سنگین، سایه. انسان‌ها اغلب آن را چون طلبی از دنیا می‌بینند. گمان می‌کنند دنیا به آن‌ها بدهکار است. بدهکارِ شادی، بدهکارِ رفاه، بدهکارِ بی‌رنجی…»

سایه، چون گربه‌ای کنجکاو، به سمتِ صدایی که از عمقِ خاک برمی‌خاست، خم شد.

— «اما آیا واقعاً دنیا بدهکار نیست؟ آیا این همه نابرابری، این همه رنج… نشانه بدهکار نبودنِ دنیا نیست؟»

«زمین» با لحنی که تجربه‌ی هزاره‌ها در آن بود، پاسخ داد:

— «دنیا بدهکارِ «امکان» است، سایه. نه تضمینِ نتیجه. زمین، بذر را به دستِ باغبان می‌دهد، اما تضمین نمی‌کند که باغش پر از گل شود. باران را می‌فرستد، اما تضمین نمی‌کند که سیلاب نباشد. هوا را پاک می‌دمد، اما تضمین نمی‌کند که طوفان در راه نباشد. این «امکان» است که حقِ طبیعیِ انسان است؛ امکانِ انتخاب، امکانِ تلاش، امکانِ ساختن.»

سایه، با پنجه‌هایِ خیالی‌اش، خطوطِ نامرئی رویِ دیوار را دنبال کرد.

— «پس انسان‌ها وقتی به حقِ «امکان» وفادار نمی‌مانند، چه می‌کنند؟»

«زمین» پاسخی داد که چونانِ نوری سرد بر جانِ سایه نشست:

— «وقتی انسان، حقِ «امکان» را فراموش می‌کند و دنبالِ حقِ «نتیجه» می‌دود، تازه آنجاست که دنیا برایش بدهکار می‌شود. وقتی تلاشش به ثمر ننشست، دنیا را مقصر می‌داند. وقتی از رنجِ اجتناب‌ناپذیرِ زندگی، به ستوه آمد، دنیا را ظالم می‌شمارد. و این آغازِ خودفریبی است.»

خورشید، چون چشمی طلایی، از افق سر برآورد و بر شهرِ در خواب، نور پاشید.

«زمین» ادامه داد:

— «حقِ طبیعیِ انسان، نه «شادیِ بی‌پایان» است، نه «رفاهِ تضمین‌شده». حقِ او، «مسئولیتِ پاسخ به امکان» است. مسئولیتِ انتخابِ راهش، حتی در میانِ سنگلاخ‌ها. مسئولیتِ ساختنِ معنا، حتی در دلِ پوچی. و این، بزرگترین حق و سنگین‌ترین وظیفه‌ی اوست.»

سایه، که تا آن لحظه تنها به دنبالِ حقی از بیرون بود، ناگهان متوجهِ حقی شد که در درونش ریشه داشت. حقی که نه از دنیا طلب می‌شد، که به دنیا هدیه داده می‌شد.

«زمین» با لحنی که آمیزه‌ای از حکمت و اندوه بود، زمزمه کرد:

«انسان، نه طلبکارِ دنیا، که امانتدارِ «امکان» است.

و ارزشِ او، نه در آنچه از دنیا می‌ستاند،

که در آنچه با «امکان» می‌سازد، نهفته است.»

و سایه، آن روز، نه تنها دیوارِ بلندِ شهرِ ساکتین را دید، که دیوارهایِ بلندِ درونِ خود را نیز حس کرد؛ دیوارهایی که با «امکان» ساخته می‌شدند و تنها با «انتخاب» فرو می‌ریختند.

۱. چالشِ مسئولیت: سایه در برابرِ دیوارِ درونی

سایه، از دیوارِ بلندِ شهر پایین پرید. دیگر نه رویِ خاک، که در میانِ غوغایِ کوچه‌هایِ پر از «حق» ایستاده بود. «امکان»… واژه‌ای بود که در ذهنش طنین‌انداز شده بود، اما سنگینیِ «بدهکار بودنِ دنیا» هنوز بر دوشش بود.

به سمتِ بازاری رفت که مردمانی خسته، اما با چشمانی تشنه، در آن رفت‌وآمد می‌کردند. پیرمردی دست‌فروش، با صدایی گرفته، می‌گفت: «بهترین پارچه‌ها را دارم، اما کسی قدر نمی‌داند! حقِ من، دیده شدن بود!» زنی جوان، در کنارِ سبدِ خالی‌اش، آه می‌کشید: «این چه عدالتی است؟ من تمامِ روز تلاش کردم، اما هیچ چیز دستگیرم نشد! حقِ من، سهمِ بیشتری بود!»

سایه، که حالا «امکان» را درک کرده بود، اما هنوز با «انتظارِ نتیجه» دست‌وپنجه نرم می‌کرد، به پیرمرد گفت: «شاید حقِ شما، «امکانِ فروختنِ بهترین پارچه‌ها» باشد، نه «تضمینِ فروش»؟»

پیرمرد، با تعجب نگاهش کرد. «اما اگر نفروشم، چه؟ این یعنی تمامِ تلاشم بی‌فایده بود!»
سایه به زنِ جوان اشاره کرد: «و شما، شاید حق‌تان، «امکانِ تلاش کردن» باشد، نه «تضمینِ سهمِ بیشتر»؟»
زن، با چشمانی اشکبار گفت: «این حرف‌ها دلِ مرا آرام نمی‌کند. من حقِ زندگیِ بهتر را می‌خواهم، نه فقط امکانِ تلاش برایش!»
سایه، در میانِ این فریادها، احساسِ درماندگی کرد. «امکان» کافی نبود. «انتخاب» سخت بود. آیا واقعاً می‌توانست، با این «امکان»، چیزی بسازد، وقتی تمامِ دنیا «حقِ نتیجه» را طلب می‌کرد؟ این دیوارِ درونی، از «انتظارِ نتیجه»، بلندتر و مستحکم‌تر از هر دیواری به نظر می‌رسید.

۲. کاوشِ عمیق‌ترِ «امکان»: پنجره‌هایی به سویِ بی‌نهایت

سایه، به «زمین» بازگشت، تنش از غبارِ «حق‌طلبیِ مردم» آلوده بود.

— «زمین، ای دانا، گفتی حقِ طبیعی، «امکان» است. اما این «امکان» ابعادِ مختلفی دارد؟ چگونه می‌توان با آن زیست؟»

«زمین» پاسخ داد:

— «امکان، چون تخمِ در دلِ خاک است، سایه. اما نه هر تخمی، بارور می‌شود. انسان‌ها حق دارند «امکانِ اندیشیدن» را داشته باشند، اما این به تنهایی کافی نیست. باید «امکانِ درکِ حقیقت» را نیز جستجو کنند. حق دارند «امکانِ عشق ورزیدن» را داشته باشند، اما باید «امکانِ پذیرشِ رنجِ ناشی از عشق» را نیز در خود بپرورانند.»

صدای «زمین» آرام‌تر شد، گویی رازی را فاش می‌کرد:

— «حقِ طبیعیِ انسان، مجموعه‌ای از امکان‌هاست که او را به سویِ رشد هدایت می‌کند:

امکانِ انتخاب: یعنی آزادیِ اراده، حتی وقتی انتخاب سخت است.
امکانِ مسئولیت‌پذیری: یعنی پذیرشِ پیامدهایِ انتخاب، بدونِ سرزنشِ دنیا.
امکانِ رشد و تعالی: یعنی ظرفیتِ یادگیری از هر تجربه، چه تلخ، چه شیرین.
امکانِ ایجادِ معنا: یعنی تواناییِ یافتنِ هدف و ارزش در زندگی، حتی در نبودِ تضمینِ بیرونی.»

سایه، با چشمانی که از این سخنان گشاده شده بود، پرسید:

— «اما چگونه انسان می‌تواند این امکان‌ها را در خود بیدار کند؟ وقتی دنیا پر از موانع است؟»

«زمین» لبخند زد، لبخندی که بویِ خاکِ باران‌خورده می‌داد.

— «با «تواضع». تواضع در برابرِ ندانستن، تواضع در برابرِ قدرتِ «امکان»، و تواضع در برابرِ حقِ دیگران برای داشتنِ «امکان»ِ خودشان. انسان وقتی متواضع شد، «امکانِ شنیدن» را در خود می‌یابد، «امکانِ درک» را می‌یابد، و «امکانِ ساختنِ جهانی بهتر» را از دلِ همین امکان‌هایِ کوچک، پدید می‌آورد.»

۳. دعوت به عمل: نشانه‌های «امکان» در شهرِ ساکتین

سایه، سرشار از درکِ «امکان» به عنوانِ حقِ طبیعی، به «زمین» گفت:

— «ای کهن‌ترین، اگر «امکان» حقِ طبیعیِ انسان است، پس باید نشانه‌هایش در همین شهرِ ساکتین باشد. جایی که مردم «حق» را فریاد می‌زنند، اما «امکان» را فراموش کرده‌اند. مرا به سویِ این نشانه‌ها هدایت کن.»

«زمین» صدایش را چون نسیمی ملایم فرستاد:

— «به سویِ باغبانِ پیری برو که بر رویِ زمینِ ترک‌خورده، دانه‌هایی می‌کارد. او سال‌هاست که نتیجه‌ای جز اندکی سبزی ندیده، اما هر روز، با دستانِ لرزانش، «امکانِ روییدن» را به خاک می‌بخشد.»

سایه، راهیِ باغبان شد. پیرمرد، با چهره‌ای چین‌خورده و دستانی خاکی، مشغولِ کاشتن بود. سایه پرسید: «چرا ادامه می‌دهی؟ آیا امید داری که این زمینِ خشک، روزی ثمر دهد؟»

باغبان، با لبخندی که تلخیِ سال‌ها انتظار در آن بود، گفت: «امید؟ نه. من فقط «امکان» را به خاک می‌دهم. وظیفه‌ی من، کاشتن است، نه درو کردن. اگر روزی سبز شد، لطفِ خداست. اگر نه، باز هم وظیفه‌ام را انجام داده‌ام.»

«زمین» سپس سایه را به سویِ کارگاهِ آهنگری هدایت کرد. جایی که جوانی، با عرقِ جبین، آهنی گداخته را بر سندان می‌کوفت. آهن، شکلِ دلخواه او را نمی‌گرفت، اما او دست نمی‌کشید. «زمین» گفت: «این جوان، حقِ «امکانِ شکل دادن» را به کار گرفته، حتی وقتی آهن، سرکشی می‌کند.»

در نهایت، «زمین» سایه را به کنارِ کودکی هدایت کرد که با تکه‌هایِ شکسته، قلعه‌ای کوچک می‌ساخت. قلعه، هرگز شبیهِ قلعه‌هایِ واقعی نمی‌شد، اما کودک، با شور و هیجان، هر تکه را در جایی مناسب قرار می‌داد. «زمین» زمزمه کرد: «او از «امکانِ ساختن» لذت می‌برد، فارغ از اینکه نتیجه، شبیهِ رویاهایش شود یا نه.»

سایه، آن روز، نه فریادِ «حق» را شنید، که سکوتِ «امکان» را دید. امکانِ شکفتن در دلِ خشکی، امکانِ کوبیدن بر سندانِ سرکش، و امکانِ ساختن، حتی با تکه‌هایِ شکسته. و فهمید که بزرگترین حقِ انسان، نه آنچه از دنیا می‌گیرد، که آنچه با «امکان»ِ درونی‌اش می‌سازد، است.

پایانِ داستان: «امکان» به زبانِ ساده

سایه، دیگر نه بر لبه‌ی دیوار، که در میانِ مردمِ شهر نشسته بود. دیگر فریادِ «حق من!» را نمی‌شنید، بلکه نجواهایِ «چه کنم؟» را می‌شنید.

«زمین»، صدایش را آرام کرد، گویی می‌خواست آخرین درس را در قالبِ تصویری ساده بیان کند:

«ای سایه، به یک قلمِ نقاشی فکر کن.»

سایه، با کنجکاوی سر تکان داد.

«دنیا، به تو یک قلمِ نقاشی داده است. این قلم، همان «امکان» است. حقِ طبیعیِ تو این است که این قلم را داشته باشی. اما دنیا به تو قول نداده که با این قلم، حتماً یک تابلویِ زیبا خواهی کشید. ممکن است طرحت عالی شود، یا شاید هم به هم بریزد.»

«اگر دنبالِ «حقِ نتیجه» باشی، و طرحت خوب نشود، دنیا را سرزنش می‌کنی که چرا قلمِ خوبی به تو نداده، یا چرا کاغذت کج بوده. اما اگر «امکان» را درک کنی، می‌فهمی که مهم‌ترین چیز، داشتنِ همان قلم و تلاش برای کشیدنِ بهترین نقاشی ممکن با آن است. حتی اگر نقاشی‌ات بی‌نقص نباشد، لذتِ خلق کردن و بهتر شدن با هر بار کشیدن، همان حقِ طبیعیِ توست.»

«پس «امکان» یعنی: اینکه دنیا به تو ابزار و اجازه را داده تا خودت، آنچه می‌خواهی را بسازی. نه اینکه نتیجه‌ی کار را تضمین کرده باشد. حقِ تو، فرصتِ ساختن است، نه تضمینِ شاهکار شدن.»

سایه، به قلمِ نقاشیِ در دستش نگاه کرد. حالا دیگر تنها یک ابزار نبود، بلکه نمادی بود از تمامِ انتخاب‌ها، تلاش‌ها، شکست‌ها و پیروزی‌هایِ پیشِ رو. او دیگر از دنیا طلبکار نبود، بلکه خود را امانتدارِ «امکان» می‌دید؛ امانتداری که وظیفه‌اش، خلقِ زیباترین نقاشیِ ممکن با قلمِ داده شده بود. و لبخندِ «زمین»، چون نوری گرم، بر چهره‌ی شهرِ ساکتین تابید.

کیمیاگری سکوت:

فصل تازه‌ای از «گفتگوهای خاک»

حقِ طبیعی

آن صبح، بر تنِ دیوارِ بلندِ شهرِ ساکتین، نورِ خاکستریِ پیش از طلوع، آرامیده بود. سایه، همان که همیشه در پیِ معنا می‌گشت، بر لبه‌ی دیوار نشسته بود و سکوتِ کهنِ «زمین» را زیرِ پایش حس می‌کرد.

صدای «زمین»، آرام چون غرشِ ریشه‌ها در عمقِ خاک، در فضایِ وهم‌آلودِ شهر پیچید:

— «امروز چرا دل‌نگرانِ آسمانی، ای سایه؟ چرا زمین را نمی‌بینی؟»

سایه، از جا پرید. نگاهش را به بالا دوخت، جایی که ستاره‌ها کم‌کم رنگ می‌باختند.

— «زمین، ای کهن‌ترینِ کهن‌ها، امروز در سرِ من غوغایی است. مردمی را دیدم که فریاد می‌زدند: “حق من!”، “حق من!”… این حق، چیست که این‌گونه انسان‌ها را به ستوه آورده؟»

«زمین» آهی کشید، آهی که بویِ بارانِ گذشته می‌داد.

— «حق، واژه‌ای است سنگین، سایه. انسان‌ها اغلب آن را چون طلبی از دنیا می‌بینند. گمان می‌کنند دنیا به آن‌ها بدهکار است. بدهکارِ شادی، بدهکارِ رفاه، بدهکارِ بی‌رنجی…»

سایه، چون گربه‌ای کنجکاو، به سمتِ صدایی که از عمقِ خاک برمی‌خاست، خم شد.

— «اما آیا واقعاً دنیا بدهکار نیست؟ آیا این همه نابرابری، این همه رنج… نشانه بدهکار نبودنِ دنیا نیست؟»

«زمین» با لحنی که تجربه‌ی هزاره‌ها در آن بود، پاسخ داد:

— «دنیا بدهکارِ «امکان» است، سایه. نه تضمینِ نتیجه. زمین، بذر را به دستِ باغبان می‌دهد، اما تضمین نمی‌کند که باغش پر از گل شود. باران را می‌فرستد، اما تضمین نمی‌کند که سیلاب نباشد. هوا را پاک می‌دمد، اما تضمین نمی‌کند که طوفان در راه نباشد. این «امکان» است که حقِ طبیعیِ انسان است؛ امکانِ انتخاب، امکانِ تلاش، امکانِ ساختن.»

سایه، با پنجه‌هایِ خیالی‌اش، خطوطِ نامرئی رویِ دیوار را دنبال کرد.

— «پس انسان‌ها وقتی به حقِ «امکان» وفادار نمی‌مانند، چه می‌کنند؟»

«زمین» پاسخی داد که چونانِ نوری سرد بر جانِ سایه نشست:

— «وقتی انسان، حقِ «امکان» را فراموش می‌کند و دنبالِ حقِ «نتیجه» می‌دود، تازه آنجاست که دنیا برایش بدهکار می‌شود. وقتی تلاشش به ثمر ننشست، دنیا را مقصر می‌داند. وقتی از رنجِ اجتناب‌ناپذیرِ زندگی، به ستوه آمد، دنیا را ظالم می‌شمارد. و این آغازِ خودفریبی است.»

خورشید، چون چشمی طلایی، از افق سر برآورد و بر شهرِ در خواب، نور پاشید.

«زمین» ادامه داد:

— «حقِ طبیعیِ انسان، نه «شادیِ بی‌پایان» است، نه «رفاهِ تضمین‌شده». حقِ او، «مسئولیتِ پاسخ به امکان» است. مسئولیتِ انتخابِ راهش، حتی در میانِ سنگلاخ‌ها. مسئولیتِ ساختنِ معنا، حتی در دلِ پوچی. و این، بزرگترین حق و سنگین‌ترین وظیفه‌ی اوست.»

سایه، که تا آن لحظه تنها به دنبالِ حقی از بیرون بود، ناگهان متوجهِ حقی شد که در درونش ریشه داشت. حقی که نه از دنیا طلب می‌شد، که به دنیا هدیه داده می‌شد.

«زمین» با لحنی که آمیزه‌ای از حکمت و اندوه بود، زمزمه کرد:

«انسان، نه طلبکارِ دنیا، که امانتدارِ «امکان» است.

و ارزشِ او، نه در آنچه از دنیا می‌ستاند،

که در آنچه با «امکان» می‌سازد، نهفته است.»

و سایه، آن روز، نه تنها دیوارِ بلندِ شهرِ ساکتین را دید، که دیوارهایِ بلندِ درونِ خود را نیز حس کرد؛ دیوارهایی که با «امکان» ساخته می‌شدند و تنها با «انتخاب» فرو می‌ریختند.

۱. چالشِ مسئولیت: سایه در برابرِ دیوارِ درونی

سایه، از دیوارِ بلندِ شهر پایین پرید. دیگر نه رویِ خاک، که در میانِ غوغایِ کوچه‌هایِ پر از «حق» ایستاده بود. «امکان»… واژه‌ای بود که در ذهنش طنین‌انداز شده بود، اما سنگینیِ «بدهکار بودنِ دنیا» هنوز بر دوشش بود.

به سمتِ بازاری رفت که مردمانی خسته، اما با چشمانی تشنه، در آن رفت‌وآمد می‌کردند. پیرمردی دست‌فروش، با صدایی گرفته، می‌گفت: «بهترین پارچه‌ها را دارم، اما کسی قدر نمی‌داند! حقِ من، دیده شدن بود!» زنی جوان، در کنارِ سبدِ خالی‌اش، آه می‌کشید: «این چه عدالتی است؟ من تمامِ روز تلاش کردم، اما هیچ چیز دستگیرم نشد! حقِ من، سهمِ بیشتری بود!»

سایه، که حالا «امکان» را درک کرده بود، اما هنوز با «انتظارِ نتیجه» دست‌وپنجه نرم می‌کرد، به پیرمرد گفت: «شاید حقِ شما، «امکانِ فروختنِ بهترین پارچه‌ها» باشد، نه «تضمینِ فروش»؟»

پیرمرد، با تعجب نگاهش کرد. «اما اگر نفروشم، چه؟ این یعنی تمامِ تلاشم بی‌فایده بود!»

سایه به زنِ جوان اشاره کرد: «و شما، شاید حق‌تان، «امکانِ تلاش کردن» باشد، نه «تضمینِ سهمِ بیشتر»؟»

زن، با چشمانی اشکبار گفت: «این حرف‌ها دلِ مرا آرام نمی‌کند. من حقِ زندگیِ بهتر را می‌خواهم، نه فقط امکانِ تلاش برایش!»

سایه، در میانِ این فریادها، احساسِ درماندگی کرد. «امکان» کافی نبود. «انتخاب» سخت بود. آیا واقعاً می‌توانست، با این «امکان»، چیزی بسازد، وقتی تمامِ دنیا «حقِ نتیجه» را طلب می‌کرد؟ این دیوارِ درونی، از «انتظارِ نتیجه»، بلندتر و مستحکم‌تر از هر دیواری به نظر می‌رسید.

۲. کاوشِ عمیق‌ترِ «امکان»: پنجره‌هایی به سویِ بی‌نهایت

سایه، به «زمین» بازگشت، تنش از غبارِ «حق‌طلبیِ مردم» آلوده بود.

— «زمین، ای دانا، گفتی حقِ طبیعی، «امکان» است. اما این «امکان» ابعادِ مختلفی دارد؟ چگونه می‌توان با آن زیست؟»

«زمین» پاسخ داد:

— «امکان، چون تخمِ در دلِ خاک است، سایه. اما نه هر تخمی، بارور می‌شود. انسان‌ها حق دارند «امکانِ اندیشیدن» را داشته باشند، اما این به تنهایی کافی نیست. باید «امکانِ درکِ حقیقت» را نیز جستجو کنند. حق دارند «امکانِ عشق ورزیدن» را داشته باشند، اما باید «امکانِ پذیرشِ رنجِ ناشی از عشق» را نیز در خود بپرورانند.»

صدای «زمین» آرام‌تر شد، گویی رازی را فاش می‌کرد:

— «حقِ طبیعیِ انسان، مجموعه‌ای از امکان‌هاست که او را به سویِ رشد هدایت می‌کند:

امکانِ انتخاب: یعنی آزادیِ اراده، حتی وقتی انتخاب سخت است.

امکانِ مسئولیت‌پذیری: یعنی پذیرشِ پیامدهایِ انتخاب، بدونِ سرزنشِ دنیا.

امکانِ رشد و تعالی: یعنی ظرفیتِ یادگیری از هر تجربه، چه تلخ، چه شیرین.

امکانِ ایجادِ معنا: یعنی تواناییِ یافتنِ هدف و ارزش در زندگی، حتی در نبودِ تضمینِ بیرونی.»

سایه، با چشمانی که از این سخنان گشاده شده بود، پرسید:

— «اما چگونه انسان می‌تواند این امکان‌ها را در خود بیدار کند؟ وقتی دنیا پر از موانع است؟»

«زمین» لبخند زد، لبخندی که بویِ خاکِ باران‌خورده می‌داد.

— «با «تواضع». تواضع در برابرِ ندانستن، تواضع در برابرِ قدرتِ «امکان»، و تواضع در برابرِ حقِ دیگران برای داشتنِ «امکان»ِ خودشان. انسان وقتی متواضع شد، «امکانِ شنیدن» را در خود می‌یابد، «امکانِ درک» را می‌یابد، و «امکانِ ساختنِ جهانی بهتر» را از دلِ همین امکان‌هایِ کوچک، پدید می‌آورد.»

۳. دعوت به عمل: نشانه‌های «امکان» در شهرِ ساکتین

سایه، سرشار از درکِ «امکان» به عنوانِ حقِ طبیعی، به «زمین» گفت:

— «ای کهن‌ترین، اگر «امکان» حقِ طبیعیِ انسان است، پس باید نشانه‌هایش در همین شهرِ ساکتین باشد. جایی که مردم «حق» را فریاد می‌زنند، اما «امکان» را فراموش کرده‌اند. مرا به سویِ این نشانه‌ها هدایت کن.»

«زمین» صدایش را چون نسیمی ملایم فرستاد:

— «به سویِ باغبانِ پیری برو که بر رویِ زمینِ ترک‌خورده، دانه‌هایی می‌کارد. او سال‌هاست که نتیجه‌ای جز اندکی سبزی ندیده، اما هر روز، با دستانِ لرزانش، «امکانِ روییدن» را به خاک می‌بخشد.»

سایه، راهیِ باغبان شد. پیرمرد، با چهره‌ای چین‌خورده و دستانی خاکی، مشغولِ کاشتن بود. سایه پرسید: «چرا ادامه می‌دهی؟ آیا امید داری که این زمینِ خشک، روزی ثمر دهد؟»

باغبان، با لبخندی که تلخیِ سال‌ها انتظار در آن بود، گفت: «امید؟ نه. من فقط «امکان» را به خاک می‌دهم. وظیفه‌ی من، کاشتن است، نه درو کردن. اگر روزی سبز شد، لطفِ خداست. اگر نه، باز هم وظیفه‌ام را انجام داده‌ام.»

«زمین» سپس سایه را به سویِ کارگاهِ آهنگری هدایت کرد. جایی که جوانی، با عرقِ جبین، آهنی گداخته را بر سندان می‌کوفت. آهن، شکلِ دلخواه او را نمی‌گرفت، اما او دست نمی‌کشید. «زمین» گفت: «این جوان، حقِ «امکانِ شکل دادن» را به کار گرفته، حتی وقتی آهن، سرکشی می‌کند.»

در نهایت، «زمین» سایه را به کنارِ کودکی هدایت کرد که با تکه‌هایِ شکسته، قلعه‌ای کوچک می‌ساخت. قلعه، هرگز شبیهِ قلعه‌هایِ واقعی نمی‌شد، اما کودک، با شور و هیجان، هر تکه را در جایی مناسب قرار می‌داد. «زمین» زمزمه کرد: «او از «امکانِ ساختن» لذت می‌برد، فارغ از اینکه نتیجه، شبیهِ رویاهایش شود یا نه.»

سایه، آن روز، نه فریادِ «حق» را شنید، که سکوتِ «امکان» را دید. امکانِ شکفتن در دلِ خشکی، امکانِ کوبیدن بر سندانِ سرکش، و امکانِ ساختن، حتی با تکه‌هایِ شکسته. و فهمید که بزرگترین حقِ انسان، نه آنچه از دنیا می‌گیرد، که آنچه با «امکان»ِ درونی‌اش می‌سازد، است.

پایانِ داستان: «امکان» به زبانِ ساده

سایه، دیگر نه بر لبه‌ی دیوار، که در میانِ مردمِ شهر نشسته بود. دیگر فریادِ «حق من!» را نمی‌شنید، بلکه نجواهایِ «چه کنم؟» را می‌شنید.

«زمین»، صدایش را آرام کرد، گویی می‌خواست آخرین درس را در قالبِ تصویری ساده بیان کند:

«ای سایه، به یک قلمِ نقاشی فکر کن.»

سایه، با کنجکاوی سر تکان داد.

«دنیا، به تو یک قلمِ نقاشی داده است. این قلم، همان «امکان» است. حقِ طبیعیِ تو این است که این قلم را داشته باشی. اما دنیا به تو قول نداده که با این قلم، حتماً یک تابلویِ زیبا خواهی کشید. ممکن است طرحت عالی شود، یا شاید هم به هم بریزد.»

«اگر دنبالِ «حقِ نتیجه» باشی، و طرحت خوب نشود، دنیا را سرزنش می‌کنی که چرا قلمِ خوبی به تو نداده، یا چرا کاغذت کج بوده. اما اگر «امکان» را درک کنی، می‌فهمی که مهم‌ترین چیز، داشتنِ همان قلم و تلاش برای کشیدنِ بهترین نقاشی ممکن با آن است. حتی اگر نقاشی‌ات بی‌نقص نباشد، لذتِ خلق کردن و بهتر شدن با هر بار کشیدن، همان حقِ طبیعیِ توست.»

«پس «امکان» یعنی: اینکه دنیا به تو ابزار و اجازه را داده تا خودت، آنچه می‌خواهی را بسازی. نه اینکه نتیجه‌ی کار را تضمین کرده باشد. حقِ تو، فرصتِ ساختن است، نه تضمینِ شاهکار شدن.»

سایه، به قلمِ نقاشیِ در دستش نگاه کرد. حالا دیگر تنها یک ابزار نبود، بلکه نمادی بود از تمامِ انتخاب‌ها، تلاش‌ها، شکست‌ها و پیروزی‌هایِ پیشِ رو. او دیگر از دنیا طلبکار نبود، بلکه خود را امانتدارِ «امکان» می‌دید؛ امانتدا

ری که وظیفه‌اش، خلقِ زیباترین نقاشیِ ممکن با قلمِ داده شده بود. و لبخندِ «زمین»، چون نوری گرم، بر چهره‌ی شهرِ ساکتین تابید.

دنیازمین
۴
۰
احمد افشار
احمد افشار
سلام و درود به تمام دوستانی که اهل آموزش هستند. من احمد افشار هستم مربی و مشاور کسب وکار و فروش. و هدف من این است تا به اندازۀ دایره نفوذم اثر بگذارم بر این دنیا.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید