درس‌هایی که از کتاب گرفتم

۱. دور دنیا در ۸۰ روز

اگر فکر می‌کنی حرفت درسته؛ روی حرف بایست. این چیزیه که از داستان‌های ژول‌ ورن به خصوص این یکی یاد گرفتم. داستان مردی که معتقد هست می‌شه دور دنیا رو توی ۸۰ روز دور زد و سر این اعتقادش کل داراییش رو شرط بست. البته داستان این‌جا تموم نمیشه. مرد شجاع قصه ما وسط راه عاشق هم میشه و وقتی به لندن بر می‌گرده؛ فکر می‌کنه که یه روز دیر رسیده ولی ناراحت نمیشه و از اون خانم خواستگاری می‌کنه. البته داستان بازم اینجا تموم نمیشه (ای بابا!) معلوم میشه که این یارو یه روز توی محاسبه اشتباه کرده بوده و در واقع به موقع رسیده!

دور دنیا در ۸۰ روز اصلا کتاب طولانی‌ای نیست. در طول یک یا دو روز میشه تمومش کرد ولی دوتا نکته خیلی مهم از این کتاب یاد گرفتم. یکی اینکه اگه مطمئنی یه چیزی درسته؛ روش ریسک کن و کوتاه نیا و دوم اینکه بدست آوردن بعضی چیزا به کل زندگی مادی یه فرد می‌ارزه!


۲. مزرعه حیوانات

سیاست پدر نداره! این حرف رو هممون قبول داریم ولی با خوندن این کتاب با گوشت و پوستتون این رو حس می‌کنید. قضیه از این قراره که حیوانات یه مزرعه انقلاب می‌کنند و مزرعه‌دار (نماد پادشاه مستبد) رو با هدف برابری و دموکراسی و ... برکنار می‌کنند و یه حکومت دیگه (که به عقیده من نماد جمهوری سوسیالیستی هست) رو جایگزینش می‌کنند. اون اوایل همه چیز خوب پیش میره ولی اوضاع کم کم بهم می‌ریزه و شرایط از زمان مزرعه‌دار بدتر میشه! از این کتاب یاد گرفتم که مهم‌تر از راه انداختن هر جنبش/انقلاب/خیزش/اتحاد یا هر کوفت و زهرمار دیگه، نگهداشتن اون و جلوگیری از منحرف شدن مسیر اون جنبشه!

۳. مریخی

مریخی احتمالا روایت بدترین بلایی هست که سر یه آدم می‌تونه بیاد. خلاصه داستان اینه که یه عده فضانورد بیکار (!) میرن مریخ ولی یه سری مشکلات بوجود میاد و یکی از اونا جا می‌مونه و این بدبخت بیچاره چند سال رو به عنوان تنها شهروند کره مریخ زندگی می‌کنه ولی در طول این مدت امیدشو از دست نمیده. زخمی میشه؛ با کمبود آذوقه مواجه میشه. به کشاورزی رو میاره و توی مریخ سیب زمینی می‌کاره ولی در اثر یه حادثه همه سیب‌زمینی‌هایی که کاشته از بین میره. ولی بازم کوتاه نمیاد! بالاخره یه راه ارتباطی پیدا می‌کنه تا به ناسا پیام بده و در نهایت هم موفق میشه و بر می‌گرده زمین!

هر وقت که فکر می‌کنم توی شرایط سختی قرار دارم و همه کارا ریخته روی سرم؛ یاد مریخی میفتم و میگم اون که هزار برابر بدتر از من بود ولی ناامید نشد! چرا من بشم ؟!

پی‌نوشت : از هرکسی که این مطلب رو خونده دعوت می‌شود که این کارو رو ادامه بده.(حتی شما دوست عزیز!) اگه وبلاگ دارید که چه بهتر و اگرنه هم توی شبکه‌های اجتماعی می‌تونید این کار رو انجام بدید. از طریق پست اینستاگرام یا کانال تلگرام و حتی در قالب یه توییت ساده میشه این حرکت جالب رو معرفی کرد!

این مطلب را در وبلاگ من بخوانید:

https://dankoob.blog.ir/post/80