خاطره ی دانشجویی: چرا دیگه عصبانی نشدم؟

توی خوابگاه یک هم اتاقی داشتم، مذهبی بود. از همه ی ما بیشتر. برای منی که نماز صبحم معمولا قضا میشود و مردهای اطرافم معمولا نماز هم نمیخوانند که هیچ به خدا هم اعتقاد ندارند (و گاهی مسخره می کنند) جالب بود که ببینم یک مرد اینقدر متشرع باشد. برای هر اتفاقی که شک داشت سریعا با دفتر مرجع تماس می گرفت و استفتا می کرد. دانش زیادی داشت مشخصا در زمینه های فلسفه و سیاست. برای رسیدن به جواب سوال هایش کل ایران را گشته بود. به تنهایی. شاید امروز کسی نفهمد که این حرف یعنی چه؟ یک نفر شهر خودش را، خانواده اش را رها کند و به همدان، کردستان، تهران، قم و... برود تا فقط به جواب سوالش برسد.

از آن آدم هایی بود که امروز به آنها می گوییم افراطی (و واقعا هم زمانی بود). اما به نظرم آمد دارد در دام تفریط می افتد. حق هم دارد خود من هم گاهی همین حس را دارم. وقتی میبینم بی جیره و مواجب از نظامی دفاع می کنم که سردسته های آن اگر چکشان پاس نشود با لگد میزنند زیر طاقچه ی نظام. وقتی پول های موسسه ی سراج و... را میبینم که خرج جوجه سایبری هایی میشود که کاری جز نفرت پراکنی ندارند و مشخصا سواد کافی برای دفاع از انقلاب ندارند. با خود می گویم چرا من باید متحمل این حجم از بایکوت باشم آن هم بدون هیچگونه جیره و مواجب؟ چرا من باید متحمل فحش و ناسزا ها باشم؟ چرا من باید تهمت تتمع از سپاه و بسیج را داشته باشم در حالی که حتی آنها هم من را در خود جای نمی دهند؟ اما من اگر از نظام دفاع می کنم از سردار و سرهنگ و آخوند و ملی گرا و... دفاع نمیکنم. از تفکر دفاع می کنم چون معتقدم تفکری که در پس این نظام است تفکری متعالی است. اگرچه مجریان آن سواد و توان پیاده سازی درست این آموزه ها را ندارند اما این دلیل نمی شود که بگوییم تفکر اشتباست. همانگونه که ما قانون را به خاطر قانون شکنی چند نفر دور نمی اندازیم.

برگردیم به هم اتاقی ام. داشتم کتابی میخواندم که گفت: اینجا را گوش کن. متنفر از اینکه یک نفر وقتی وسط کاری هستم تمرکزم را بهم بزند ولی زندگی دانشجویی همین است. گوشه ی برگه ی کتاب را لا زدم تا ببینم چه می گوید. حرفی زرد از رسانه ای زرد. مثل تقریبا تمام اراجیفی که در تلگرام میخوانیم. گفت به نظرت اسلام توان حکومت سازی دارد؟ سوال ریشه ای است اما کسی دنبال جواب آن نیست. یعنی این سوال مال کسی نیست. این سوال را کسی می پرسد که حداقل تسلط به حکومت داشته باشد، جمهور افلاطون، شهریار ماکیاولی، ثروت ملل اسمیت، رساله ای در باب حکومت از جان لاک و چندین کتاب دیگر از حکومت داری خوانده باشد، تفاوت سوسیالیسم و لیبرالیسم را بداند، بداند دموکراسی و آریستوکراسی و تئوکراسی چه سبقه و سابقه ای دارد و چه مشکلات و مزایایی دارد، بداند مردم چگونه از ترس آنارشی به مونارشی پناه می برند و از آن طرف به مفاهیم اسلامی در باب حکومت داری مسلط باشد. چنین فردی می تواند ادعا کند که سوال "آیا اسلام توان حکومت سازی دارد؟" مال اوست.

قطعا من تمام این کتاب ها را نخواندم اما با دانش اندکی که داشتم جوابی نصفه و نیمه دادم. نظرش را پرسیدم گفت: به نظر من اسلام، اصلا دین توانایی حکومت سازی ندارد.

منطقش مشخصا اشکال داشت و من کسی نیستم که از یک منطق اشتباه از طرف مقابل به این سادگی ها بگذرم. اما استدلالش مرا به فکر فرو برد. هرچند استدلال هم مشکل داشت اما نمی دانستم کجایش؟ نمی خواستم روی منطقش دست بگذارم. می خواستم اشکال استدلالش را کشف کنم. وقتی منطق حرف طرف مقابل را زیر سوال می بری. عملا این حس را به او القا می کنی که سواد کافی برای بحث ندارد. اما وقتی استدلالش را زیر سوال می بری اجازه می دهی که تفکرش را تغییر دهد. می توانی تفکرش را به سمتی که می خواهی تعدیل کنی آن هم نه به صورتی که استدلال را مال خود کنی بلکه به این صورت که استدلال درست را از زبان فرد مقابل بگویی.

پرسیدم: از نظر تو چه حکومتی خوب است؟

گفت: حکومتی که آزادی و عدالت را برای همه ی مردم کشورش فراهم کند و فرهنگ کشور را حفظ کند.

وقتی این اراجیف سراسر تناقض را از زبان یک دانشجو می شنوم امیدم را به هرگونه بهبود از دست می دهم. توضیح دادم که: هیچ کجای دنیا تا امروز دیده نشده آزادی و عدالت در کنار یکدیگر دیده شوند. چون اساسا دو مفهوم متناقض اند. البته که فصل مشترک هایی هم دارند اما در بسیاری موارد عدالت آزادی و آزادی عدالت را نقض می کنند. برایش از انقلاب فرانسه گفتم که با شعار آزادی، برابری، برادری آغاز شد اما در نهایت نه آزادی به ارمغان آورد نه برابری و کمتر از هر دو برادری. پس اساسا حکومتی که بخواهد مردم را آزادی بگذارد لاجرم باید به بی عدالتی تن دهد و حکومتی که بخواهد دنبال عدالت برود مجبور است قسمتی از آزادی مردم را سلب کند. اما فرهنگ. آوردن آزادی کنار فرهنگ نیز از آن تناقضاتی است که روشن فکران ما مشخص نیست با چه منطقی از آن سخن می گویند. وقتی جامعه ای آزاد باشد (هرچند آزادی کامل نیز وجود ندارد چرا که ما در نهایت در بند تمایلات درونی و تحت تاثیر محیط خارجی هستیم) دیگر حکومت حقی ندارد که به او بگوید از این فرهنگ تبعیت کن. شاید اگر در زمان پیشاابررسانه ها بودیم این امر اینقدر دور از ذهن نبود. اما امروز هرچه مردم آزادتر باشند به سمت فرهنگ غرب متمایل تر می شوند. بدون اینکه بدانند چرا چنین می کنند. اگر از کسی بپرسی چرا چنین کاری میکنی؟ میگوید چون فلان بازیگر سینما یا فلان فرد در فلان کشور چنان می کند. اگر بپرسی چرا تو چنین می کنی جوابی ندارد که بدهد. تناقض سوم هم اساسا در تناقض بین مفهوم آزادی و حکومت نهفته است. (یک جمله و سه تناقض؟)

از این بحث ها زیاد با هم داشتیم. متاسفانه دیگر پیش هم نیستیم که بتوانیم باز هم بحث داشته باشیم. اما با تمام این حرف ها یک چیز را خوب یاد گرفتم و آن این بود که عصبانی نشوم. هیچوقت با احساساتم وارد بحث نشوم. هیچوقت از کسی متنفر نباشم. چون تنفر مانع قضاوت صحیح می شود. هیچوقت از کسی تمام قد دفاع نکنم. هیچکس معصوم نیست. همه اشتباه می کنند و تنها هنگامی متوجه می شویم که حرف درست کدام است که راجع به آن حرف بزنیم. ایده ها را به تضارب بگذاریم و بهترین راه را که به ذهنمان می رسد انتخاب کنیم. مدتی است که دیگر عصبانی نمی شوم. حتی کسی که مقدس ترین اعتقاداتم را زیر سوال ببرد مرا عصبانی نمی کند. چون اگر حق با او باشد من از جهل بیرون آمده یا حداقل به فکر فرو رفته ام و اگر حق با او نباشد برای رد ادعایش مجبور شدم مطالعه کنم و بیشتر آموخته ام پس در هر صورت من برنده ام.

پی نوشت: عادت ندارم خاطره بنویسم. کلا عادت ندارم زیاد از خودم بگم. امیدوارم حمل بر خودستایی نباشه چیزهایی که نوشتم.


https://virgool.io/@ahmadso/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-kzy6p87gnlnb
https://virgool.io/jedal2islam/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%B5%D8%AF-%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-h9neuogznn4v