پیشتر در بحثی که با جناب بهنام داشتم در مورد اینکه آیا اساسا آرمانشهر امکان پذیر هست یا خیر بحث کردیم.
اما در اینجا قصد دارم نظراتم را جمعبندی کرده و در یک قالب منسجم ارائه کنم. اولا اجازه بدهید ببینیم منظور از آرمانشهر چیست. آیا آرمانشهر یک شهر خیالی است که تنها در انتزاع ما وجود دارد؟ یا خیر در جهان واقع نیز امکان پذیر است؟
از عدالت شروع کنیم. تقریبا تمام مردم عدالت را یک ایده مطلق میدانند. چرا که هیچکس به دنبال این نیست که ظلم کند یا ظلم ببیند. همگی در هرکجای دنیا که هستند خواهان عدالتاند. جان رالز ایدهای دارد به نام حجاب نادانی. وی میگوید اگر افراد برای مدتی هرچیزی که انها را از بقیه دنیا متمایز میکند، اعم از جنسیت، خانواده، مذهب، فرهنگ، کشور و... فراموش کنند، تصمیمی که اتخاذ میکنند عدالت مطلق است چرا که هیچکس نمیخواهد ریسک کرده و قانونی وضع کند که شاید پس از برداشته شدن حجاب به ضررش باشد.
اما آیا عدالت دستیافتنی است؟ خود جان رالز میگوید که رسیدن به عدالت مطلق ناممکن است بلکه باید مناسبات جامعه و حاکمیت به گونهای ساماندهی شده باشد که جامعه به سمت عدالت حرکت کند و در این راه از ایده حجاب نادانی استفاده میکند.
نکتهای که اینجا میتوان فهمید این است که در نگاه رالز و سایر فلاسفه لیبرال حتی آنهایی که کاملا فایدهگرا به دنیا نگاه میکردند، شما هرگز به هدف مطلق نمیرسید. چه این هدف عدالت باشد چه فایده و... شما تنها میتوانید فایده را بیشینه کنید چراکه در بحث فایدهگرایی همواره باید بین هزینه و فایده انتخاب کنید. شما نمیتوانید همزمان هم در دانشگاه تحصیل کنید، هم به خانواده خود برسید هم کار کنید. باید چیزی را انتخاب کنید که فایده بیشتری برای شما دارد.

پس اگر نمیتوانیم به هدف مطلق برسیم آیا هدف مطلقی وجود ندارد؟
این مغالطهای است که عده کثیری انجام میدهند. میگویند ما نمیتوانیم به عدالت مطلق برسیم پس عدالت مطلقی وجود ندارد. هرکاری که انجام بدهید صحیح است. هیچ تفاوتی میان خواندن کتابهای حافظ و سعدی با خواندن کتاب شعر فلان سلبریتی وجود ندارد (کما اینکه خود آن سلبریتی اذعان میکند که کتاب شعرش قابل مقایسه با سعدی و حافظ نیست.) یا هیچ تفاوتی نمیکند که مردم یک جامعه زمان خود را در اینستاگرام بگذرانند یا در کتابخانه. هر دو از یک ارزش برخوردار هستند و کلا قضاوتهای ارزشی بی معنی هستند.
در رد این مدعا مثالهای زیادی میتوان زد اما هیچ پاسخی مانند حس خود انسان نمیتواند پاسخ مناسبی به این سوال باشد. کمی با خود فکر کنید که آیا از نظر خود شما گذراندن وقت در اینستاگرام با گذراندن زمان در کتابخانه یکی است؟ آیا کسی که خودش را برهنه میکند یا دابسمشهای احمقانه میسازد، با کسی که واکسن یک بیماری مهلک را اختراع میکند از لحاظ ارزشی در یک جایگاه قرار دارند؟ آیا جامعه باید به هر دو به یک چشم نگاه کند؟ یا حتی کاملا فایدهگرایانه آیا شما از صحبت کردن با پروفسور سمیعی بیشتر خوشحال میشوید یا از مصاحبت با یک شاخ اینستاگرام؟
اگر شما هنوز فکر میکنید که این مثالهایی که زدم همگی از یک ارزش برخوردار هستند پس ادامه متن را مطالعه نکنید.

حال که تصمیم به خوانش ادامه متن گرفتید پس اعتقاد دارید که یک سری کارها ارزش بیشتری از سایر کارها دارند. البته منظور بنده این نیست که تاریخ روند رو به بالا یا رو به پایین دارد. مسلما در زمانه امروز نیز کتابهایی نوشته میشوند که ممکن است از نظر محتوایی با ارزشتر از اشعار سعدی و حافظ باشند. یا در همان زمان سعدی و حافظ قطعا هزاران شاعر دیگر نیز زندگی میکردند اما ما هیچکدام از آنها را به خاطر نداریم. آثاری که امروز به ما رسیده است، گلچین آثار گذشتگان است پس با نگاهی تاریخی نمیتوان بر چگونگی حرکت و روند تاریخ آگاه شد. این چیزی است که بسیاری از مردم متوجه آن نمیشوند. مردم همواره گلایه میکنند که چرا اوضاع در حال بدتر شدن است در حالی که آنچه ما از گذشته به خاطر میآوریم همواره از فیلترهای ارزشی ما گذشتهاند. این که تصور میکنیم گذشته با ارزشتر بوده است و امروز بی ارزش است به این خاطر است که وقایع امروز هنوز توسط ارزشهای ما ارزشگذاری نشدهاند. چهار سال یا ده سال دیگر هیچکس تتلو را به خاطر نمیآورد اما قطعا همگی شجریان را به خاطر دارند. همانطور که امروز کمتر کسی است که ویگن (با احترام به طرفدارانش) را به خاطر دارند اما همگی بنان را میشناسند.
پس اساسا همواره یک سری ارزشها وجود دارند که فارغ از اینکه در چه زمان و تاریخی زندگی کنیم کار میکنند. اینکه بگوییم هیچ چیز ارزش ندارد و همواره گزارههای مختلف از ارزش یکسان برخوردار هستند، چندان در جهان واقع محلی از اعراب ندارد. ما در جهان واقع همیشه در حال ارزشگذاری هستیم. این ارزشگذاری اگرچه از دور به اینطور به نظر میرسد که کاملا فایده گرایانه است اما همین انگیزههای فایده گرایانه ما نیز کمابیش توسط ارزشهای فرهنگی، خانوادگی، سنتی، مذهبی و... هدایت میشوند.
اگر فردی در یک خانواده ثروتمند که همگی پزشک هستند، رشته پزشکی را انتخاب میکند، لزوما به این معنا نیست که وی فایده پزشک بودن را بیشتر از زحمت درس خواند میداند. بلکه این فرهنگ و خانواده بوده است که وی را چه مستقیم و چه غیر مستقیم به این سمت کشانده است. به طریق مشابه فرد فقیری که در یک خانواده فقیر به دنیا آمده و به دام اعتیاد گرفتار شده است، لزوما منفعت کوتاه مدت اعتیاد را در مقابل رنج بلند مدت آن برنگزیده است. بلکه دچار جبر محیطی بوده است.
این همان نقطهای است که بسیاری از فایدهگرایان و لیبرالهای فایدهگرا آن را نادیده می گیرند. تمام اعمال ما توسط رنج و لذت هدایت نمیشود. بلکه عوامل دیگری نیز هستند که در این میان دخالت میکنند.

حال برگردیم سراغ مساله اصلی، آیا آرمانشهر شدنی است؟ اگر به یک آفریقایی در قرن ۱۸ میگفتید که یک روز یک سیاه پوست رئیس جمهور آمریکا میشود چه جوابی به شما میداد؟ احتمالا شما را دیوانه خطاب میکرد.
در واقع امروز ما در یک آرمانشهر زندگی میکنیم. (حداقل از بعضی جهات) امروز دیگر خبری از کشتارهای عظیم نیست. ما آب تمیز در خانههایمان داریم. اینقدر خوش به حالمان شده است که الان نگران خرگوشها و موشها و گیاهان هستیم. همه ما برق داریم و اینترنتی که بتوانیم به همه دنیا پیام بدهیم و البته این پیشرفت مختص ما نیست. زمانی که داس اختراع شد را به خاطر بیاورید. زمانی که چرخ اختراع شد، زمانی که آتش اختراع شد و...
در واقع انسان همواره در حال شدن است. و این شدن بدون «باید باشد» امکان پذیر نیست. هیچ پیشرفتی بدون «باید» شدنی نیست. تصور کنید ما در عصر آتش بودیم و فردی آتش را اختراع میکرد. دیگری میگفت. چه کسی تعیین میکند غذای پخته شده روی آتش از غذای خام بهتر است؟
بعد دیگران حرف او را تایید میکردند و به دنبال کار خود میرفتند. البته خوشبختانه اجداد ما چنین نکردند و حتی شاید آن فرد را کشته و روی همان آتش کباب کردند و خوردند. اما نکته همین جا است. ما متوجه شدیم که آتش ارزش مطلقی دارد که به ما در پیشرفت کمک میکند. آتش جزو «باید»های زندگی ما بود و شد.
پس، از اختراع آتش تا الغای بردگی همگی بر پایه یک باید قرار گرفتند. یک ارزش اخلاقی که میگفت در دنیا درست و غلطی وجود دارد.
مشکل دیگر کسانی که تصور میکنند آرمانشهر ناشدنی است، این ایده است که انسان باید خودخواه باشد. این ایده کاملا زیست شناسانه است و میگوید انسان و در مجموع تمام حیوانات خودخواه هستند و هرگونه از خودگذشتگی که شما در میان حیوانات مشاهده میکنید در واقع باز هم ریشه در خودخواهی فرد دارد. اگر میبینید یک شیر برای نجات یک شیر دیگر از خود گذشتگی به خرج میدهد این خطای دید شما است. آن شیر به خاطر خودخواهی خود چنین میکند. این ایده نیز کاملا فایده گرایانه است. اما مشخصا علمی نیست. اگر پوپر امروز زنده بود، از این افراد میپرسید در چه صورت شما اعتقاد پیدا میکنید که انسان موجود خودخواهی نیست یا میتواند موجود خودخواهی نباشد یا میتواند خودخواهی خود را کنترل کند؟ این افراد (حداقل تا جایی که من با ایشان بحث کردم) هیچ سناریویی را مبنی بر اینکه تحت این سناریو انسان موجود خودخواهی نیست، نمیپذیرند. پس پوپر احتمالا به آنها میگوید گزاره شما علمی نیست.
در واقع این گزاره که انسان موجودی خودخواه است، در هر حالتی صادق است. شما حتی اگر خود را بکشید، یا در راه خدا شهید شوید یا زن و فرزند و خانواده خود را به کربلا ببرید. باز هم این زیست شناسان میگویند که این رخداد صرفا از سر خودخواهی فرد بوده است.
پس در وهله اول این گزاره از اساس علمی نیست (حداقل از دیدگاه فلسفه علم پوپر) اما از آنجا که این گزاره نیز کاملا فایده گرایانه است، میتوان پاسخ فایدهگرایان را نیز به این افراد داد. انگیزههای فرد صرفا توسط خواستههای محض وی جهت دهی نمیشوند بلکه فرهنگ، اقتصاد، جامعه و سایر هنجارها نیز در آن تاثیر گذار هستند. پس نمیتوان مثالهای سادهسازی شدهای را که متعلق به اجتماعهای حیوانی هستند، به جوامع انسانی تعمیم داد. مثال سادهی آن زاد و ولد است. ما در جوامع حیوانی با افزایش منابع شاهد افزایش زاد و ولد هستیم اما در جوامع انسانی کاملا برعکس این موضوع را مشاهده میکنیم. شاید بگویید در جوامع انسانی کیفیت فرزندان افزایش پیدا میکند و در نتیجه به نسلهای بعدی ژن با کیفیتتری میرسد. اولا لزوما اینگونه نیست چرا که لزوما نسلهای بعدی ازدواج نمیکنند و بچهدار نمیشوند و ثانیا لزوما منابع بیشتر ژنهای با کیفیتتری ارائه نمیکند. اساسا این تئوری که با افزایش منابع انسانها غذای سالمتری میخورند از اساس مردود است. انسانها از یک نقطه درآمدی به بعد خوراکشان با یکدیگر تفاوتی نمیکند. انسان از یک جا به بعد به جای مصرف کالا به سمت مصرف خدمات میرود. این موضوع تفاوت میان انسان و حیوان را مشخص می کند.
و در نهایت آخرین مشکلی که مخالفان آرمانشهر دارند این است که تصورشان از دنیا، وضع موجود است و توانایی اندیشیدن در مورد «آنچه باید باشد» را ندارند. از قضا همین ناتوانی است که آنها را مجاب میکند بگویند بایدی وجود ندارد و تمام گزارهها از یک ارزش برخوردار هستند.

هنگامی که یک نفر در مورد آرمانشهر صحبت میکند، منظورش این نیست که لویاتان را از دولت برداشته و به شرکتهای چند ملیتی بدهند. منظورشان این است که جامعه به نقطهای برسد که اساسا لویاتانی لازم نباشد. آیا رسیدن به چنین جایی شدنی است؟ چرا که نه؟ همین امروز هم ما چنین حالتی را مشاهده میکنیم. سوئد، نروژ، هلند، سوئیس، لوکزامبورگ و بسیاری از کشورهای کوچک اروپایی را میبینیم که چندان مشکل اقتصادی و اجتماعی ندارند، اگرچه یک سری گسلهای باقی مانده از گذشتههای دور به عنوان مثال در کشوری مثل بلژیک موجود است، اما به طور کلی ما این کشورها را به عنوان کشورهایی از نظر داخلی با ثبات در نظر میگیریم.
در این کشورها مردم به راحتی با دوچرخه جابجا میشوند، چرا؟ بسیاری آن را از فرهنگ میدانند. اما آنها انسانهای بافرهنگی نیستند. بلکه صرفا به دنبال انگیزههای خود هستند. انگیزههایی که توسط جامعه به آنها تزریق میشود. انگیزه آنها از خودگذشتگی، همکاری اجتماعی و... است.
در ایالات متحده همواره رقابت توسط رسانهها تبلیغ میشود. در کشور ما نیز همینطور. همواره به ما گفته شده است که شما میتوانید. اگر بخواهید و تسلیم نشوید میتوانید به فلان مقام برسید. در جامعه پر از گرگ است پس باید همه را بدرید. اما اگر به ما میگفتند که شما عضوی از جامعه هستید و باید تلاش کنید تا جایگاه واقعی خود را در این جامعه پیدا کنید چه می شد؟ اگر تلویزیون به جای آنکه ۲۴ ساعته افراد موفقی را نمیآورد تا با آنها مصاحبه کند و این حس پوچ رقابت را در ما شعلهور نمیکرد چه اتفاقی میافتاد.
همانطور که گفتم اینکه ما به دنبال رقابت هستیم، از ذات پلید و خواخواه ما سرچشمه نمیگیرد. بلکه در اکثر مواقع این چنین آموختهایم. از کودکی به ما گفتهاند که جامعه پر از گرگ، که باید پای خود را بر روی گردن بقیه بگذارید. در واقع جامعه امروز ما، حاصل آموزش دیروز ما است. اگر همین امروز به جای آنکه قهرمانهای شخصی را به ما نشان بدهند، قهرمانهای اجتماعی را نشان بدهند. کسانی که کس خاصی نبودند اما توانستند تاثیر بزرگی بر روی جامعه بگذارند. مطمئن باشید ده تا ۲۰ سال آینده مردم ما افرادی خواهند شد که به جای منفعت شخصی به دنبال منفعت اجتماعی میروند.
پس برای درک یک دنیای آرمانشهر گونه، باید طرز فکر تغییر کند. هم طرز فکر مردم و هم طرز فکر منتقدان آرمانشهر. آرمانشهر، دنیایی نیست که مردم به زور اسلحه به دنبال انگیزههای خود نروند، بلکه دنیایی است که اساسا انگیزههای مردم متفاوت است. مشخصا کسانی که در یک جامعه کاملا رقابتی بزرگ شدهاند، نمیتوانند جامعهای را درک کنند که کسی در آن به دنبال رقابت نیست. اما چنین جامعهای وجود دارد.
لینک کانال تلگرام برای بحث و تبادل نظر بیشتر:
https://t.me/ahmadsobhani