کدام ایده؟ کدام صیانت؟

چند روز پیش باید متنی را به یک از اساتید تحویل می‌دادم. استاد اصرار عجیبی داشت بر اینکه از کلمات غیرفارسی استفاده نشود و من نیز تمام تلاش خود را کردم تا از کلمات غیرفارسی استفاده نکنم. اما استاد طبق عادت مالوف استادی، باز هم گیر خود را داد و گفت:«چرا باز هم کلمات غیرفارسی بلغور کردید؟ چرا به جای شروع ننوشتید آغاز؟»

من نیز به استاد گفتم که به نظر می‌‌رسد شما تنها برای کلمات عربی مشکل دارید چرا که هم کلمه آغاز و هم کلمه بلغور ترکی هستند.

این گفتگو به بحث بزرگی منجر شد و در نهایت من را باز هم رساند به بحث همیشگی فاشیسم. من به آن استاد گرامی گفتم که مشکل ما طی ۳۰۰ سال گذشته عمدتا برآمده از این برداشت اشتباه است که تصور می‌کنیم که می‌توان یک ایده‌ را «ولو بسیار مترقی» بدون دخالت مردم پیاده کنیم. این موضوع هرچه باشد، هرچقدر مترقی باشد، هرچقدر بزرگ باشد، باز هم به فاشیسم منجر خواهد شد. این استاد ما تصور می‌کرد می‌توان با دستور از بالا ما را مجبور کرد که سره نویسی کنیم. در حالیکه زبان فارسی چیزی جز همین کلمات عربی-فارسی-ترکی-فرانسه-انگلیسی و... نیست. برایش مثال زدم که در انگلیسی سه کلمه بنانا، کوکونات و کانگارو، همگی کلمات غیرانگلیسی هستند ولی ما آنها را انگلیسی می‌دانیم. پس چیزی که اهمیت دارد، از آن خود کردن کلمات است نه سره نویسی. البته که استاد نمی‌تواند قانع شود چرا که او استاد است من شاگرد (حتی اگر در این زمینه به خصوص مطالعاتم بیشتر از استاد باشد) اما همانطور که گفتم، این بحث باعث شد که یکبار دیگر متوجه ذات انسان بشوم.
همه ما در ذات خود فاشیست هستیم و ما ایرانیان مدرن از همه فاشیست تر و آنطور که من متوجه شدم، تهران نشینان تحصیلکرده فاشیست‌‌ ترین انسان‌های ایران.

در تهران استادی داشتم که مدیریت درس می‌داد و معتقد بود مدیر باید مانند پزشک کار درست را انجام دهد ولو مردم از آن ناراضی باشند. شنیدن این حرف از یک دهقان یا یک کارگر یا یک راننده تاکسی چندان تعجب آور نیست اما یک انسان تحصیل کرده چقدر باید مغالطه در اعماق جانش نفوذ کرده باشد و چقدر باید سطحی نگر باشد و از آن مهم‌تر یک استاد درس «مدیریت» چقدر باید ذهنیت مهندسی شده و ماشینی داشته باشد که چنین حرف منحطی بزند؟

این بی اعتمادی گسترده به دموکراسی خصوصا در هشت سال گذشته و با ظهور پدیده‌ای به نام حسن روحانی قوت گرفته است. چه می‌شود اگر مردم یک فاشیست را انتخاب کنند؟ آیا این یک انتخاب است؟ یا آیا دموکراسی تنها همین است؟ یا باید نظارت نیز وجود داشته باشد؟

دموکراسی و سایر اشکال حکومت مانند دارویی نیستند که بتوان با مقدار کم از هرکدام جامعه ساخت. هنگامی که شما انتخاب رئیس جمهور را به رای مردم می‌ گذارید اما مردم توانایی دخالت در هیچ جنبه دیگری از اقتصاد، سیاست و... را ندارند، قاعدتا نارضایتی پیش می آید. شما نمی توانید ابتدا در فرآیندی دموکراتیک انتخابات برگزار کنید و رئیس جمهور انتخاب کنید و سپس در فرآیندی کاملا مونارشیک قدرت بلافصل به همان رئیس جمهور اعطا کنید که حتی به نهادهای نظارت داخلی حکومت نیز پاسخگو نباشد چه برسد به مردم. رئیس جمهوری که بدترین تصمیمات اقتصادی تاریخ ایران را اتخاذ کند، مملکت را به شیوه شاهان قجری اداره کند و در نهایت در مقابل اعتراضات مردمی تنها بخندد و بگوید مدیریت ما بهترین مدیریت بوده است.

چنین سیستمی همواره کارایی بسیار پایینتری نسبت به زمانی دارد که هرکدام از دو سر دیگر طیف به تنهایی پیاده شده بودند. پس باید انتخاب کرد که آیا حاکمیت در ایران مونارشیک است یا دموکراتیک.

چرا چنین میشود؟ چون جامعه همواره به دنبال تعادل است. جامعه نمی‌تواند برای مدت طولانی نامتعادل باقی بماند. بنابراین، همواره تمایل دارد به سمت ضد ایده حاکم حرکت کند. تنها در یک صورت است که این اتفاق رخ نمی‌دهد و آن این است که آن ایده چیزی جزئی از خود جامعه باشد. در این صورت نیروهای درون جامعه آن ایده را ترویج میکنند و به تدریج آن را ارتقا میدهند. حاکمان یک جامعه که خواهان پیاده‌سازی یک ایده هستند، باید به محض اینکه مشاهده کردند، ایده آنها در جامعه در حال تضعیف است، در راستای حل مساله بکوشند. چراکه این تضعیف ایده و آرمان، وارد یک چرخه بازخوردی مثبت می شود و در نهایت به نابودی ایده منجر خواهد شد.

در روزهای اخیر دو اتفاق در کشور رخ داد که می‌توان هر دو را با این ایده ارزیابی کرد. اول ماجرای سعید مولایی و کیمیا علیزاده و دوم صیانت از فضای مجازی.

چرا کار کیمیا علیزاده بی‌معنا بود؟

المپیک و اساسا هر رویداد ورزش ملی دیگر مانند جام جهانی، یک رویداد مدرن هستند که غالبا از اواخر قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰ رواج پیدا کرده‌اند. این رویدادها، در پاسخ به ناسیونالیسم رو به رشد در اروپا بود. در واقع کشورها دیگر نمی‌توانستند با یکدیگر بجنگند، پس ابزاری ایجاد کردند که قدرت خود را آنجا نشان دهند. در اواسط قرن ۲۰، المپیک تبدیل شده بود به بزرگترین آوردگان تقابل بلوک شرق و غرب.
پس اساسا المپیک بدون ملیت معنایی ندارد. در واقع در المپیک این افراد نیستند که مدال می‌آورند بلکه کشورها هستند. بسیاری از رشته‌های موجود در المپیک اساسا رشته‌‌های درآمدزایی هم نیستند و مانند فوتبال لیگ باشگاهی ندارند تا افرادی که در آن رشته‌ها فعالیت می‌کنند، درآمدزایی کنند. پس ناچارند توسط دولت‌هایشان حمایت شوند. دولت‌ها نیز به خاطر همان موضوع تقابل ملی و تقویت روحیه ملی‌گرایی چنین حمایت‌ هایی را تشویق می کنند.
اما خارج از دولت-ملت آیا قهرمانی در المپیک معنایی دارد؟ اگر کیمیا علیزاده مدال می‌ گرفت. آیا ۱۰ سال بعد کسی در ایران (یا حتی جهان) به این مدال افتخار میکرد؟ احتمالا ما به کیمیا علیزاده به عنوان زنی که مدال برنز المپیک را برای «ایران» به ارمغان آورده است افتخار خواهیم کرد. اما اگر در قالب تیم پناهجویان می‌ توانست مدالی بیاورد باز هم در حافظه جمعی ما می‌ماند؟ بعید می‌دانم. موضوع مشابه را می‌توان در مورد سعید مولایی گفت. سعید مولایی نقره المپیک را گرفت و شاید مغولستانی‌ها او را به خاطر بیاورند. اما او دیگر مانند حمید سوریان نخواهد بود.


ایده‌ای که جمعی نشده است:

گفته می‌ شود سعید مولایی مدال خود را به اسرائیل تقدیم کرده است. به درست یا غلط بودن این مدعا کاری ندارم. اما چه می‌شود که جامعه ورزشی ما که زمانی به صورت خودجوش از مقابله با نمایندگان اسرائیل سرباز می‌زدند، امروز به این نقطه رسیدند؟ وقتی که ایده مبارزه با ظلم به درستی در جامعه پیاده نمی‌شود و ایران به مثابه کشوری تصویر می‌شود که با ایده نابودی اسرائیل، باعث افزایش تحریم‌ها علیه خودش شده است، قاعدتا مردم به سمت ضد ایده متمایل می‌شوند. اشکال از ایده نیست. اشکال از نحوه پیاده‌سازی ایده و همچنین نوع ارائه آن به جامعه است. از آن مهم‌تر اشکال از این است که وقتی اولین نشانه‌های مخالفت دیده شد، آن مخالفت‌ها به جای حل، نادیده گرفته شدند. در حالی که پیشتر گفتم، هر نوع ضد ایده‌ای در نهایت وارد یک چرخه بازخوردی مثبت شده و خودش را در جامعه تقویت می‌کند.

پس مقصر این وضعیت نه مولایی است، نه علیزاده و نه حتی هزاران جوان نخبه‌ای که از امکانات این کشور استفاده کرده و سپس برای زندگی بهتر از کشور خارج شدند. چرا که این توصیه آن خانمی است که گفت «هرکس دلش نمی‌خواهد جمع کند و از ایران برود». این یعنی من نمی‌توانم ایده‌ام را بین شما نشر دهم پس یا مجبورید به زور با آن بسازید یا فرار کنید.

همانطور که گفتم، وقتی ایده تحت یک رویکرد ارگانیک اجتماعی به اجرا در نمی‌ آید، جامعه لزوما به ضد آن گرایش پیدا می‌کند تا بتواند آن را خنثی کند. عکس العملی که در مقابل آن خانوم توسط جامعه انجام گرفت یک عکس العمل طبیعی بود بر ضد یک ایده پذیرفته نشده. اما آن خانوم و طرفداران این ایده، آن را از سر خصومت دیدند.

البته این نیز اشتباه است که تصور کنیم، تنها ایده‌های این طیف فکری است که توسط جامعه پذیرفته نمی‌شود. در واقع هر دو سر طیف در ایران نمی‌توانند ایده‌های خود را به متن جامعه وارد کنند و از قضا بلاتکلیفی ایران نیز در همین است. ما در یک حالت پایدار اجتماعی با پایداری بسیار ضعیف به سر می‌بریم. به همین دلیل است که سال ۹۶ ۲۵ میلیون نفر به یک نفر رای می‌دهند و سال ۹۷ همان افراد به همان فرد فحش میدهند. این پایداری مانند پایداری یک خودکار به صورت عمودی است که با کوچکترین بادی، سطح پایداری تغییر می‌کند.

حال که ایده جمعی نشده است چه باید کرد؟ باید زور را بیشتر کرد؟ این همان روشی است که نمایندگان مجلس در حال پیاده کردن آن هستند. حال که به حرف ما گوش نمی‌کنید، ما با زور بیشتر شما را مجبور خواهیم کرد به حرف ما گوش کنید.

در مورد طرح صیانت از فضای مجازی نقدهای بسیار زیادی وارد است. اول آنکه این افراد حاضر در شورای نظارت که شما چنین قدرت عظیمی به آنها دادید، به چه نهادی پاسخگو هستند؟ مردم چگونه می‌توانند بر آنها نظارت کنند؟ مصوبات آنها توسط چه نهادهایی باید تایید شود؟ این افراد قدرت خود را از کدام منبع قدرت می‌گیرند؟ از آن مهم‌تر، چرا حتی یک فرد متخصص در این میان نیست که واسطه بین این شورا و مردم، واسطه این شورا و کسب و کارهای الکترونیک، واسطه این شورا و فعالین IT و... باشد؟

اما پیش از تمام اینها نقدی که وارد است، این است که چرا ایده را با زور جلو می‌برید؟ وقتی جامعه این چنین در مقابل طرح شما قد علم کرده است، اصرار به ادامه آن چه دلیلی دارد؟ وقتی جامعه پذیرای ایده نیست، آن را مختومه اعلام کنید و اول با مردم صحبت کنید. همانطور که گفتم، جامعه برای آنکه متعادل شود، نیاز دارد که در مقابل ایده های متضاد با ذات خود وارد عمل شود. هرچه حاکمیت زور بیشتری به خرج دهد، جامعه نیز محکمتر مقاومت خواهد کرد.

مساله دیگر این است که مردم هرروز بیشتر از دیروز خود را در حکومت بی نماینده می‌ بینند و این خطرناک است. تا دیروز ممکن بود قشر مذهبی یا سنتی بگوید این نمایندگان انقلابی! نمایندگان ما هستند، اما امروز همان‌ها نیز اکثرا به این قانون نقد وارد می‌کنند و تایید شدن آن می‌تواند به معنای آن باشد که حتی این نمایندگان، نمایندگان قشر مذهبی هم نیستند. در نتیجه حکومت حتی طرفداران خود را در این میان نیز از دست بدهد.

و در نهایت مطرح کردن چنین طرحی، در زمانه‌ای که مردم با مشکلات بسیار زیادی نظیر کرونا، مشکل آب، قطعی برق، مساله خوزستان و... طرف هستند، یک کج سلیقگی احمقانه بود. همچنین این طرح می‌تواند دولت بعدی را پیش از آمدن با مشکلات عدیده‌ای مواجه کند. در شرایطی که جامعه بیشتری نارضایتی را دارد، مطرح کردن این طرح تنها باعث افزایش نارضایتی خواهد شد.

بنده مخالف این طرح هستم، به خاطر کاهش آزادی‌‌های مردم، اعطای قدرت تاثیرگذاری بسیار زیاد، توسط عده‌ای بسیار اندک که به هیچ نهادی پاسخگو نیستند، طبقاتی کردن جامعه در استفاده از اینترنت و بازگشت به دوران فئودالی، دولتی کردن فضای مجازی و نظارت شدید بر رفتارهای افراد در این فضا، بی اعتمادی بیشتر نسبت به حاکمیت، از دست رفتن منابع ارزی ایران به خاطر مشکلات فنی احتمالی بعدی و اعمال رفتارهای پدرسالارانه علیه خواسته ۸۵ میلیون نفر.

متن زیر از دوست عزیزم محسن فراهانی است. حتما مطالعه کنید:

https://vrgl.ir/8kUWA



https://virgool.io/@ahmadsobhani19/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-qjarnndbxbmn

می‌توانید به تلگرام من هم سر بزنید:

https://t.me/ahmadsobhani