ویرگول
ورودثبت نام
امیرحسین نصیری
امیرحسین نصیرینویسنده ی رمان غده
امیرحسین نصیری
امیرحسین نصیری
خواندن ۸ دقیقه·۸ ماه پیش

قسمت دوم ریچارد ونیش

قسمت دوم ریچارد ونیش

هزار سرباز درست جلوی سکو ایستاده بودند و انتظار امپراطور را می کشیدند در حالی که رگ های پایشان در اثر ایستادن های زیاد متورم شده بود و زانو ها می لرزید برخی از آنها زیر لب امپراطور را دشنام می دادند که چرا باید با تاخیری چندین دقیقه ای در جایگاه حاظر می شد.

یکی از این سربازان نوجوان ریچارد بود کسی که خودش هم نمی دانست دلیل آمدنش به اینجا دقیقا چه بود ولی هربار که به این سوال فکر می کرد به یک جواب می رسید چیزی که ریچارد را به ارتش امپراطوری کشانده بود نه مثل بسیاری از پسران دیگر علاقه به خدمت خالصانه به امپراطوری یا یک درآمد خوب بلکه دلیل ریچارد چیزی فراتر از اینها بود.

حل یک معما که سنی به اندازه ی سن ریچارد داشت. اینکه چه کسی پدرش را به قتل رسانده بود و چه توطعه ای پشت این تصمیمات وجود داشت او را به سمت حرکت به سوی حقیقت سوق می داد ولی ورود به ارتش امپراطوری به همین سادگی نبود مراسمی که بعد از دوره ی آموزشی برگزار می شد همه چیز را مشخص می کرد راهبان تیرانداز با کمان خود فقط صد تیر منتخب را به سمت همه ی سربازان شلیک می کردند و این ده صد تیر صد سرباز منتخب این ماه را برای ورود به ارتش مقدس امپراطوری انتخاب می کرد. .

مردم در مراسم به طور پرشمار حضور یافتند و توپ ها تا دوردست شلیک شدند تا صدای مهیب آنان شروع مراسم را نوید دهد قطار های بخار از کنار قلعه عبور کردند پرچم ها با رنگ های سرخ و سفید از میان جمعیت به احتزاز در آمده بودند و با باد پیچ و تاب می خوردند

بچه ها گاهی سربه سر سربازان که بیش از حد معمول خبردار ایستاده بودند می گذاشتند به سمتشان سنگ ریزه پرتاب می کردند یا مسخره شان می کردند.

ریچارد هم یکی از آن سربازانی بود که چند سنگریزه به سمت او پرتاب شد. یکی به پره ی دماغش برخورد کرد و یکی چیزی نمانده بود وارد گوشش شود ولی ریچارد هیچ حرکت اضافه ای نکرد همانطور که ایستاده بود ایستاد و حتی چینی به پیشانی اش نینداخت برخی از سربازان ولی از کوره در می رفتند و زیر لب ناسزا می گفتند و اسباب خنده ی مردم آزارگر را فراهم می کردند این ناسزا ها هم نه تنها از شدت آزار ها نمی کاست بلکه به ازارگران می فهماند که توانسته اند سربازان را خشمگین کنند پس به آزار و اذیت خودشان ادامه می دادند. وقتی که شیپور زن ها شیپور های طلایی و نقره شان را بالا آوردند و لب هایشان را به لوله ی آن نزدیک کردند سربازان محکم تر از قبل خبردار ایستادند و کودکان سنگ ریزه ها را زمین ریختند.

خنده ی مردم روی چهره شان محو شد و این تعهد به امپراطوری نه از روی ترس بلکه از روی عشق و تعهدی بود که مردم سرزمین به امپراطور داشتند.

شیپور ها نواختند بیرق های رنگین با سرعت بیشتری چرخیدند و کل محوطه ی جلوی قلعه به تکاپو افتاد هرچه پیش می‌رفت جمعیت صدای خود را برای سخنرانی امپراطور پایین و پایین تر می‌آوردند.

امپراطور مردی چاق و کوتاه قامت بود که یک سبیل خاکستری پیچ خورده و ابروانی سیاه و پهن ولی حالت داده شده داشت که او را مردی پر ابهت و سختگیر نشان می داد.

سکوت که برقرار شد امپراطور با صدای بلند و رسا که از بلندگو ها پخش می شد گفت { بعد از یک ماه حالا ارتش امپراطوری پذیرای سربازان جدیدی است که راه های مبارزه و همچنان قدرت تصمیم گیری در هر موقعیتی را دارند. سربازان جان به کفی که هر لحظه آمادگی فداکردن همه ی دارایی خود را دارند. همه ی صد سرباز قرار است سوگند بخورند تا در هر شرایطی مصلحت سرزمین را لحاظ کرده و هیچگاه کاری را انجام ندهند که این مهم را به خطر اندازد}

ریچارد که به تک تک کلمات امپراطور فکر می کرد خاطراتی بسیار محو کمرنگ را به خاطر می‌آورد که متعلق به پدرش بود و سپس به کلمه ی مصلحت فکر می کرد به اینکه شاید پدرش هم به خاطر یکی از این مصلحت ها جانش را از دست داده بود.

او صحنه هایی به شدت محو را از کودکی به خاطر می‌آورد به زانو زدن پدرش روی زمین مقابل مردی که شنل بنفشش از راه دور هم قابل مشاهده بود او یکی از سرداران بلند پایه بود ولی نمی دانست دقیقا کدام یک از سرداران وظیفه ی کشتن پدرش را به عهده داشته.

همه ی سردارانی که با پدرش مشغول خدمت به امپراطوری بودند را بررسی کرده بود. سرزمین با پدرش شش سردار شنل بنفش داشت که به سرداران ششگانه معروف بودند.

حالا با مرگ پدرش فردی جوان جای او را گرفته بود همیشه افرادی بودند که می توانستند جایگزین سرداران ششگانه شوند که دستورات را مستقیم از امپراطور می گرفتند و به زیردستان خود که باقی ارتش بودند ابلاغ می کردند.

ریچارد در همان سن نوجوانی به حقیقت رسیده بود که یا دشمنی بین این سرداران شکل گرفته بود و یا به دستور مستقیم امپراطور پدرش کشته شده بود.

صدای بلند امپراطور ریچارد را از بین افکار مشوشش بیرون کشید.

-{حالا باید تیر های منتخب سربازان لایق را انتخاب کنند...}

امپراطور تا نیمه چرخید و به صد راهب که در معبد شهر آموزش دیده بودند نگاه کرد دستش را تا نیمه بالا آورد لباس سفید و بلندش از ابریشم سفید با نخ طلا دوخته شده بود که سنگ های قیمتی در جای جای آن دوخته شده بودند.

امپراطور گفت { به نام قانون و تبعات لذت بخش آن}

و دستش را ناگهان پایین آورد و تیر ها پرتاب شدند. ریچارد چشمش را بست ترس و استرس تمام وجودش را گرفته بود خدا خدا می کرد یکی از صد سرباز منتخب باشد.

تیر ها یک به یک میان جمعیت فرود آمدند و لبه ی کلاه سربازان را سوراخ کردند قلب ریچارد با سرعت زیادی می تپید و هرلحظه منتظر بود یکی از آن تیر های منتخب لبه ی کلاهش را سوراخ کند.

تیر ها صدایی شبیه به سوت درمی‌آورند و همه می توانستند متوجه حرکت آنها شوند آخرین تیر هم لبه ی کلاه یکی از سربازان را سوراخ کرد سکوت عمیقی برقرار شده بود ریچارد چشمانش را باز کرد چیزی که می دید باورنکردنی بود چطور ممکن بود؟ هیچ تیری مقابل چشمانش قرار نداشت. هیچ کدام از تیر های منتخب کلاه او را سوراخ نکرده بودند و او یکی از صد سرباز برتر نبود.

اشک در چشمانش جمع شده بود.

امپراطور به سمت جمعیت نگاه کرد به سمت سربازان همه منتظر دیالوگ پایانی بودند که وزیر کمانی را به دست امپراطور داد و امپراطور نخ کمان را کشید می دانست این تیر قرار است کجا بنشیند.

تیر صد و یکم کمان را رها کرد و میان آسمان بلند شد همه سرشان را بلند کرده بودند تیر چنان بالا رفته بود که گویی به خورشید رسیده بود و دیدنش غیرممکن شده بود.

صدایی شبیه به سوتی بلند طوری که همه مردم در محوطه صدای آنرا می شنیدند بلند شد.

سکوت بیش از حد طول کشیده بود ریچارد سرش را بلند کرد و به آسمان نگاه کرد چه اهمیتی داشت؟ چه تنبیهی برایش در نظر می گرفتند وقتی که تصمیم داشت بعد از مراسم به حاشیه سرزمین به خانه کنار مادرش برگردد و در کشت گندم کمکش کند؟ هیچ تنبیهی متوجه مرد آزاد نمی شد.

برای یک آن چیزی تیز در حالی که می درخشید درست میان نگاه ریچارد پایین آمد چنان ناگهانی که ریچارد برای لحظه ای زمان را در نگاهش کند دید آنقدر کند که تکه های خورد شده ی فلزی نشان روی کلاهش را دید که در هوا می درخشیدند و می چرخیدند.

روی یکی از این تکه ها که تکه ی بزرگ ستاره ی نقره ای بود چشمان ترسان آبی خودش را دید که چطور ملتمسانه برای زندگی خیره مانده بودند.

تیر امپراطور نه تنها کلاه ریچارد را سوراخ کرده بود بلکه نشان او را هم هزار تکه کردند.

ریچارد به خودش آمد تیری که کلاه او را سوراخ کرده بود بزرگ تر از تیر های منتخب بود و تیغه ی آن از الماس بود که توانسته بود فلز نشانش را تکه تکه کند.

ریچارد به خودش آمد خبردار نبود بلکه دست و پاهایش کج و معوج روی هوا مانده بودند ولی وقتی به حالت طبیعی خودش برگشت سریع دست و پاهایش را جمع کرد و خبردار ایستاد.

با این وجود ترسیده بود می ترسید اشتباهی مرتکب شده باشد چون نشان ارتش نشانی مقدس بود در دوران آموزشی همیشه آنها را درباره ی این موضوع آگاه می کردند و از هر بهانه ای برای یادآوری آن بهره می بردند.

پادشاه کمان خودش را به یکی از راهبان معبد داد و سپس لبخندی هرچند کمرنگ روی لبانش آورد و گفت{سربازان جدید انتخاب شدند تا در ارتش امپراطوری به سرزمین خدمت کنند لیاقت آنها جشنی است تا ورود آنها را در خاطر همه جاودان کنند} حالا شروع آتش بازی بود شروغع تفریح و جشنی که برای ورود سربازان طراحی شده بود.

مردم دوباره به تکاپو افتادند فریاد شادی سردادند سربازان منتخب در جایشان جم می خوردند و نشان می دادند که تا چه حد از انتخاب شدن خوشحال بودند ولی ریچارد دقیقا نمی دانست خوشحال باشد و یا بترسد چون دقیقا نمی دانست تیری که کلاهش را سوراخ کرده بود تیر منتخب بود یا تیر تنبیه پس باید تا انتهای مراسم منتظر می ماند تا تکلیفش مشخص می شد.


رمانکتابفانتزیعلمی تخیلیداستان
۸
۴
امیرحسین نصیری
امیرحسین نصیری
نویسنده ی رمان غده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید