سینه اش را صاف کرد و دامن عبا را روی زانویش کشید.مچ پای کپلی و پر پشم و پیله ی او که از بالا به زیر شلواری گشاد و از پایین به ملکی چرکی منتهی میشد، موقتا زیر پرده زنبوری عبا پنهان شد. محوطه های هشتی آب و جارو شده بود، اما چون همسایه لجن حوضش را در جوی کوچه خالی کرده بود، بوی گند تندی فضای هشتی را پر می کرد.
حاجی آقا به عصایش تکیه کرد و با صدای نکره ای فریاد زد :مراد! آهای
مراد ؟ هنوز این کلمه در دهنش بودکه پیر مرد لاغر فکسنی ، از دالان
وارد شد و دست به سینه جواب داد : بله قربان!
باز کجا رفتی قایم شدی ؟ لنگ ظهره...در را پیش کن، بو گند لجن می
آید. مراد در زا پیش کرد و با لحن شرمنده ای گفت : قربان! زبیده خانم سرش درد می کرد به من گفت برم یک سیر نبات بگیرم