
تمام جهت های زندگی ام را پر کرده، به هر طرف که نگاه میکنم سردردی عجیب بر من چیره میشود؛ تمام جهت ها و شخصیت های درونی من نمیدانند که باید چه کنند، قدم بردارند و شروع کنند؟
یا چشمان و گوش هایم منتظر اخباری جدید باشند؟
دستانم حرکت میکنند، درد دارند و غضب!
از که و چه عصبانی هستی که مشت کرده ای انگشتانت را؟
جوابی نمیدهد فقط به سمتی میرود که آشناست.
خیلی درد وحشتناکی دارد، آه _ هیچوقت اینچنین دردی را تجربه نکردم، فریادم تمام دنیا را میبلعد، ای دستان بیخرد این چه کنشی بود از شما؟
برای خلاصی از درد نمیدانم درد دیگری اضافه میکنید؟
چشمانم، چشمانم درد میکند. همه جا تاریک است، گرمی مثل اشک چشم را روی گونه هایم احساس میکنم؛ نه نه این بو، بوی خون است! آه ای دستان بی خرد من را کور کردید بر زیبایی هایی که میتوانستم نظاره کنم، آه.
البته دیگر آن زشتی هارا نخواهم دید!
اما صورت عزیزان را ندیدن درد است، صورت زیبای طبیعت بکر، درختان سبز پایدار و آن چشمه ساران را ندیدن زجر است، آیا ارزش دارد برای ندیدن زشتی ها، زیبایی هارا هم نبینم؟
نمیدانم!
ولی حداقل میشنوم صدای پرندگان را، صدای چشمه های جاری و زندگی را.
این دست ها بی اختیار شده اند، توان شنیدن زشتی هارا هم نداشتید؟
درد دارد درد دارد، ای نابخردان من درد میکشم، گوش هایم را جدا نکنید تا حداقل صدای عزیزترین جان هایم را گوش دهم، صدای گرم و نرم دوستان و خانواده روح بخش است این را از من نگیرید!
ای حمقاء! آیا برای گوش فرا ندادن به زشتی ها حاضرید صدای گرم خانواده و دوستانتان فدا کنید؟
نمیدانیم!