ویرگول
ورودثبت نام
alma
almaهیچوقت نخواستم که توی بهشت زندگی کنم ..غم یه احساس درخشانه،رنجش بینظیره و درد کشیدن عین زنده بودنه.
alma
alma
خواندن ۲ دقیقه·۸ روز پیش

طغیان یک چرخ‌دنده پلاستیکی

نشسته ام یک جایی دم در خوابگاه که گوشی بدبختم به اینترنت نیم بند وصل شود،خود فلک زده ام هم زل زده ام به دیوار،صدای ویدیو که پخش میشود،سرم را خم میکنم پایین گوشی را نگاه میکنم ...

به این فکر میکنم که تنهایی یعنی چه و آیا انقدر که انتظار داشته ام تنها شده ام؟

یکی کنارم نشسته که دارد به کسی پیام میفرستد دوست داشتم که من هم میتوانستم،نه این که کسی نباشد یا من نتوانم بحث این است که واقعا میخواهم یا نه..

دلم میخواهد یک چیز با معنا و عمیق بنویسم،برای این قرار نیم‌بند روزانه ای که با خودم در ویرگول گذاشته ام

ولی هیچ چیزی به ذهنم نمیرسد اینقدر آفتاب به این مغز کم‌آبم خورده که کویر شده.

صبح رفته بودم شرکت و دو ساعت و نیم (بدون اغراق)نشسته بودم پشت در دفتر که سرپرست تلفن هاش تمام شود و کتاب موانع حضور زنان در حکومت ها را میخواندم و به این فک میکردم که اگر پسر بودم خانم خوش‌برخورد سرپرست اینقدر من را دم در معطل میکرد؟یا اگر خانم سرپرست آقا بود، اینقدر پشت درها و زنگ‌های تلفن من را منتظر میگذاشت؟فقط برای اینکه شرح وظایفم را بدهد ..بعد به این فکر کردم که نکند که همین هم یکی از وظایم باشد منتظر خانوم یا آقای بالا دستی بودن ...

به این فکر میکردم که باید بروم دم دفتر و بگویم که من دوساعت و نیم است که اینجا منتظرم و اگر خودش نگفته بود ساعت هشت بیا من میتوانستم ساعت یازده هم به آنجا بروم:/

به مهره فکر میکنم به سرباز ، به پیاده نظام ک فقط یک خانه می‌تواند برود البته اگر ناآشنا باشد در حرکت اول می‌تواند یکم پایش را از گلیمش دراز تر کند و دو قدم برود ولی من با این وقت کشی ها و این بی ارزش کردن ها ناآشنا نبودم..

بعد به این فکر میکردم که باید مهره نباشم و جور دیگری حرکت کنم که همه را غافل گیر کند ، بعد به قسط فکر کردم به کرایه خوابگاه به این که سهم پول روزانه ام میشود پنج‌تا تخم مرغ و بعد باز به طغیان فکر کردم به آشوب به اینکه از سیستم خارج شوم و بعد خودم را مثل یک چرخدنده پلاستیکی فرض کردم ک آب میشود و هیچ چیز از او باقی نمی‌ماند چه باشد ، چه نباشد...بعد از دوساعت و نیم خانم سرپرست از توی دفترش صدا زد خانم فلانی بیا داخل رفتم تو سلام کرد و گفت ببخشید که منتظر ماندی و من داشتم به این فکر میکردم که این را نشانه ای از شعور بگیرم ، یا صرفا جمله‌ای که در دهان می‌چرخد تا دهانم را بیش از آنچه بسته بودم ، بسته نگه‌دارد.

شعور
۱۷
۲
alma
alma
هیچوقت نخواستم که توی بهشت زندگی کنم ..غم یه احساس درخشانه،رنجش بینظیره و درد کشیدن عین زنده بودنه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید