من به فکر کردن فکر می کنم


تمام این مدت فکر می کردم و فکر می کردم که تمام این مدت این فکر کردن است که نمی گذارد خوب فکر کنم و خوب زندگی کنم. به همه چیز زیادی فکر می کنم و بلای خانمان سوزی شده ، البته که همیشه میل به تنبلی از میل به هر چیز دگر در من پررنگ تر است. حتی میل به لذت های آنی. و فکر کردن همان جایی است که می خواستم. فکر می کنم و کاری نمی کنم. اما چند وقتیست که فکر می کنم تمام این مشکلات از فکر کردن نیست،از فکر نکردن است. اما چطور؟ من که تمام روز فکر می کنم! من که حتی به همین مساله که مشکلات از فکر کردن است یا از فکر نکردن است هم فکر می کنم. اما من هرروز به هرروز فکر می کنم. هرروز به ریشه ی تمام مسائل این که از کجا آمده اند و مشکل چیست فکر می کنم. من در واقع فکر نمی کنم، فکر می کنم که دارم فکر می کنم. من هر روز به فکر کردن فکر می کنم.

من روز ها هرچه خورده ام را بالا میاورم و دوباره می خورم. مثل چرخ دنده ای که دندانه هایش با هیچ چرخ دنده ای درگیر نیست فقط می چرخم و می چرخم و می چرخم باز می ایستم و می چرخم. من معتادم به چرخیدن، به فکر کردن،به چرخش این چرخ دنده ی رها، معتادم به مزه ی استفراغ های خودم، به مزه ی این غذاهای دو شب مانده‌ی جویده شده معتادم. من اینجا نیستم، من جایی میان ابد و ازل گیر کرده ام . من در ارتفاع هزارپایی از زمان پرواز می کنم. من جایی بعد از تکامل انسان و نابودی کره ی زمین هستم. جایی که من هستم تمام زمین به اندازه ی سر سوزن کوچک است. من در دورترین نقطه ی هستی به خودم ایستاده ام. اینجا امن ترین نقطه ی دنیاست.در میان آدم ها راه می روم و صدایشان را می شنوم. اما همه چیز برای من مثل پرواز کردن روی یک نقشه ی بزرگ روی سر دنیاست. همه چیز انقدر کوچک است که با ذره بین دیده می شود. و من گم شده ام. خودم را از آن بالا گم کرده ام و پیدا نمی کنم.همه چیز قابل صرفه نظر است. همه چیز رهاست. من فکر می کنم. به همه ی این فاصله ها، به فکر کردن به خودم از چند هزار کیلومتری عمودی از خودم. من فکر می کنم که راه حلی بهتر از فکر کردن نیست. اما من فکر نمی کنم. من فقط به فکر کردن فکر می کنم.