داستانِ یک آدم (۱۰)


چیزی تا ظهر نمونده بود که نگاهش به جوی آبی که به موازیِ قدم‌هاش، از کنار جاده می‌گذشت افتاد. از همون جوی‌های آب فصلی که از دل کوه سردرمی‌آورند. بی‌اختیار ایستاد و اول، نگاهی گذرا بهش انداخت. خواست که حرکت کنه اما نشد. انگار که چیزی این اجازه رو بهش نداد. پا توی حاشیه‌ی خاکیِ کنار جاده گذاشت. نگاهی به اطراف انداخت تا از خلوتیِ اطراف مطمئن بشه. بعد آهسته شیبِ کنار آسفالت رو پایین رفت و خودش رو به آب رسوند. چمباتمه زد و به زانوی چپش تکیه داد. نسیم خنکی از روی آب بلند می‌شد. طراوتِ درخت‌های نیمه‌زنده با برگ‌های طلایی‌شون، بی‌اختیار، دستِ نگاهش رو گرفتند و بردند داخل باغ. علف‌ها، تبدیل به سایه‌روشنی از زرد و سبز شده بودند؛ بلند و ناموزون؛ جوری که رقص باد رو زیباتر از قبل نشون می‌دادند. دعوت‌کننده، خودِ طبیعت بود و صحنه‌گردان هم خودش؛ پس تا می‌تونست از لذت و قشنگی چیزی کم نگذاشت. درخت‌های بیدارِ سیبِ پاییزی که به باقیِ همنوعان خودشون فخر می‌فروختند؛ با اون تنه‌های قوی و پر از آبشون که انگار سهم بقیه رو هم دزیده بودند. جیک جیک گنجشک‌ها و غارغار کلاغ‌ها و انواع پرنده‌های کوهی که زیر سایه‌ی مطبوع درخت‌ها، لابلای علفزار جاخوش کرده بودند.
چند دقیقه‌ای بود که مات این صحنه‌پردازی، موقعیتش رو فراموش کرده بود. احساسِ خواب‌آلودگی در زانوهاش، هوشیارش کرد. دست به سمت جوی آب برد و چند مشتِ پیاپی، صورت و موهاش رو مهمون کرد. موقعیت رو مناسب شمرد. همونجا روی تخته سنگی نشست. کوله‌اش رو گذاشت روبروش. یک تیکه نان و ماست خشک، از زیپِ مجاورِ پتوها برداشت. میل به چایی نداشت. وقتی که به لقمه‌ها گاز می‌زد، انگار که از لذیذترین مِنوی یک رستوران شیک، سفارشی مخصوص داده باشه و بخواد با همه‌ی وجودش محتویاتش رو احساس کنه؛ واقعا چسبید. یادِ گردش‌های خانوادگی‌اش افتاد. اونجا که کودکی بیش نبود. خسته از ورجه و وورجه‌های بی‌نهایتش، در آغوش مادر، آروم می‌گرفت و اونهم با همین دست لقمه‌ها به استقبال فرزند دلبندش می‌رفت. چقدر دلچسب بود. این مرور خاطرات چقدر دلچسب بود. بهونه‌ای که باعث و بانیِ این خاطرات بود، خیلی محترم بود؛ حالا هرکی می‌خواست باشه. انگار که خطِ زمانی رو تا کرده باشه و الانش رو چسبونده باشه به بیست و چند سالِ پیش؛ انگار که شبیه به یک امانت‌دار، از اون خاطرات نگهداری کرده بود و ایستاده در گوشه‌ای، به انتظار زمان مناسب خودش می‌گشت. یک احساس و انرژیِ نهفته دَرش، چقدر می‌تونست واقعی باشه و اون در اون‌لحظه، چقدر بهش احتیاج داشت!
آخرین گاز رو هم زد و رو به صفحه‌ی لغزانِ آب، با چهره‌ای که در این سفر داشت با خنده خو می‌گرفت، خداحافظی کرد و ادامه‌ی خوش‌گذرونی رو گذاشت برای فرصت مناسبی دیگه.
نقشه‌خوان، یعنی قلبش، در همین فاصله، فرصت رو غنیمت شمرده بود و آدرس رو کنار گوشش زمزمه کرده بود: ادامه‌ی مسیر، امتدادِ همین جوی آب، در جهت عکس، به سمت بالای شیب. انتخاب جالبی می‌تونست باشه. جالب‌تر از اون، چیز دیگه‌ای بود. نکته‌ای که خیلی خیلی مهم بود و اون متعجب از اینکه چرا فراموشش کرده. بله. اون تا اینجای مسیر، شبیه به یک طبیعت‌گَردِ واقعی و پاک، بدون اینکه حتی پُکی به سیگاری بزنه یا اندازه‌ی نوک کبریتی مواد مصرف کنه، سرحال‌تر از هربار به مسیرش ادامه داده بود و این موضوعِ غیر معمول بود. اون در این چند سال حتی از وعده‌ای چشم‌پوشی نکرده بود اما حالا! عجیب بود اما نخواست پیگیرش بشه. نخواست چون می‌دونست اگه بخواد چوب توی این لونه‌زنبور بکنه، عاقبتش مشخصِ. پس سعی کرد باز فراموشش کنه و گوشش و هوشش رو در اختیار طبیعت قرار بده.
سختیِ مسیر، خواه یا ناخواه، هر فکرِ زائدِ دیگه‌ای رو اَزش می‌گرفت. شیب تندتر می‌شد و از تعداد درخت‌ها و سایبان‌های طبیعی کاسته. سنگ‌‌ریزه‌هایی که زیر پاش رو خالی می‌کردند، فرستاده‌هایی از کوه بودند که برای خوشامدگویی به استقبالش اومده بودند. آفتاب بهش لبخند می‌زد. باد نفس‌های بریده بریده‌اش رو با خنکی جواب می‌داد. همه باهم، شبیه به یک طنابِ راهنما دورِ کمرش، اون رو به جلو می‌کشیدند. راضی بود از این انتخاب. از این مهمونی راضی بود. از این تنهایی و از این لذتِ ناب راضی بود.
سرعتِ پیش‌رَویش زیاد نبود ولی با این‌حال داشت از آسفالت دور می‌شد. این براش به معنای دور شدن از امنیت بود. دلهره‌ای که ذره ذره زیر پوستش نفوذ می‌کرد و با اینکه جذاب بود اما تازگی و ناشناختگی‌ش، قدری داستان رو غیرقابل هضم می‌کرد. هر قدمی که به جلو برمی‌داشت، فکرِ برگشتن به جایی که اَزش اومده بود رو پررنگ‌تر می‌کرد و واقعا نمی‌دونست که چرا با اینکه بارها به پشت‌سرش نگاه کرده بود اما نتونست برگرده و حتی شده با شک، به مقصد اطمینان کرده بود. اطمینان به جایی ناشناخته: به چیزی ناشناخته.
نکته‌ی کلیدی هم همینجا بود؛ همین که ظرفیتِ پذیرشِ تکراری‌ها رو نداشت. اون آدمِ این کار نبود. از همون اولش هم مجبور به قبول این داستان شده بود. اون پر بود از زمینِ قابلِ کِشتی که آمادگیش رو داشت تا اتفاقات و تجربه‌های تازه رو داخلش بِکاره. اصلا آدمِ یکجا وایستادن نبود اما چه می‌شد کرد که به هر واسطه‌ای_با هر اسمی مثلا تقدیر_ گذرش به یک همچین قضیه‌ای باز شده بود. ولی اون تَه‌تَه‌های سینه‌اش می‌دونست که اونجا جایی برای موندن براش نداره؛ با همون تیکه‌خورده‌های قلبش بهش ایمان داشت. باز خندید. در کِش و قوصِ همین افکارِ رنگی بود که باز لبخندی از رضایت، این‌بار نه فقط چهره‌اش، که تمام وجودش رو دربرگرفت. و همون هم به نیروی محرکه‌ای تبدیل شده که رو به جلو هُلش بده. این یعنی قلبش هنوز زنده بود و اون بعد از سال‌ها، اگه یک‌بار به حضور قلبش ایمان آورده بود و از این بابت، احساس رضایت می‌کرد؛همین مرتبه بود. با اطمینان قدم برداشتن در یک سرزمینِ غریبه، چیزی نبود که از عهده‌ی مغز و ابزارش یعنی فکرِ منطقی بر بیاد. دلیلِ روشنش هم همون چند سال آزگار، دَربه‌دَری بود. همون فکرِ شخصی که اون رو از باقی آدم‌ها متمایز جلوه می‌داد و با همین خَط‌ِ مَشی هم بهش فرمان می‌داد و نتیجه‌اش هم معلوم بود. یک مشت تجربه که در یک کفه‌ی ترازو قرار گرفته بود و در کفه‌ی دیگه‌اش چندسالِ تباه شده از عمری که می‌شد بهتر از اینی که گذشته بود بگذره. که البته هنوز هم تَه‌مونده‌ای از همون افکار، داخلِ جیبِ کوچیکِ کوله‌اش، داخل یک پلاستیکِ رنگی، در کنار پاکت‌های سیگار جاخوش کرده بودند!
خیلی‌وقت بود که همچین تجربه‌ای نداشت؛ اونهم یک‌نفس! پس یک فرورفتگیِ داخل کوه که پشت به آفتاب بود رو انتخاب کرد و داخلش پناه گرفت. انقدرها گرمش نبود اما به یک جای خنک احتیاج داشت. کمی جلوترش، تقریبا صدمتر اونورتر، یک دوراهی بود_البته اگه اسم مسیری که اومده بود رو می‌شد راه گذاشت!_ بعد از چند تا قُلُپ آب، دقیق که شد، دید یک راه با شیبی ملایم، دامنه‌ی کوه رو ‌گرفته و می‌رفت به دل کوه؛ مسیر بعدی با شیبی برعکس، سرازیر می‌شد داخل یک باغ و بعدش هم باز جاده‌ی اصلی. با اینکه انتخابش رو کرده بود، اما هنوزم افکار موزی به بازیش می‌گرفتند. خواست که یه نخ سیگار آتیش کنه. همین کار رو هم کرد. حوصله‌ی صرف وقت و انرژی برای جنگ با این داستان که:《تو که تا اینجا سیگار نکشیدی، میتونی از این به بعد هم نکشی...》رو نداشت. همچین مسئله‌ی مهمی نبود. می‌خواست توانش رو برای چیزهای باارزش دیگه‌ای ذخیره کنه.《حالا با یک نخ سیگار به کجا برمی‌خوره، ها!》
درگیرِ همین بازی‌های همیشگیِ ذهنش، ایستاد. کف دست راستش رو به پیشانیش حمایل کرد. به روبروش خیره شد. قطعا داشت مسیر منتهی به کوه رو برانداز می‌کرد. با همون محاسباتِ ناشیانه‌اش! خورشید رو به قله‌ها می‌رفت. هر پسربچه‌ای هم می‌تونست حدس بزنه که غروب تو راهه. پس باید فکری می‌کرد. راستی چادر برای شب برداشته بود؟ کیسه‌خواب چطور! چه سوال احمقانه‌ای! قطعا توی اولویت‌هاش بوده. اما محضِ اطلاع، موقعیتی که دَرش قرار داشت، حاصل یک تصمیمِ یهویی بود و از طرفی با پنهان‌کاریِ تمام صورت گرفته بود. پس... با این اوصاف شبِ سختی رو در پیش داشت!