داستانِ یک آدم (۱۲)


ساعت مچیش بهش یادآوری کرد که سه ساعت از نیمه شب گذشته. هوای اون بالاها توی این ساعت‌ها عجیب سرد می‌شد؛ چه تابستان چه زمستان. فکری گذری بهش پیشنهادِ اضافه کردنِ هیزم رو داد اما یادش اومد که فعلا باید برای روز مبادا نگهشون داره چون هیچ از مدتِ اقامتش در اونجا مطمئن نیست. پس بساطش رو جمع و جور کرد و راهیِ داخل پناهگاه شد. ورودی رو برای محافظت از جانورهای موذی، یک ردیف سنگ چید. یک پتو زیرش پهن کرد. کوله‌اش رو به عنوان بالشت استفاده کرد و رفت زیر اون یکی پتو. پشت به روشنایی‌هایِ یکی‌درمیونِ روستا، چشماش رو بست و تصمیم گرفت تا خوابش رو از نو ادامه بده.
آفتاب زودتر از اون چیزی که فکرش رو می‌کرد غافلگیرش کرد. ولی اون آدمِ سحرخیزی و اینجور برنامه‌ها نبود. پس پتو رو تا بالای چشماش کشید و پشت به نور، لم داد. سکوتی آمیخته با صدای پیچیدنِ نسیمِ صبحگاهی در لابلای صخره‌ها، مثل لالایی گوش‌هاش رو نوازش کردند. خیلی خواستنی بود. نه از صدای بوق ماشین‌ها خبری بود نه هَمهَمه‌ی آدم‌ها. هرچی بود طبیعی بود. آوازِ دلنشینِ پرنده‌های کوهی، آرامش رو براش تداعی کرده بودند. هرچی بیشتر از اقامتش می‌گذشت، بیشتر توی اون محیط حل می‌شد. انگار همه از اومدنِ اون راضی بودند.
یک شب رو به سلامتی پشت سر گذاشته بود و برنامه‌ی دقیقی برای اینکه چقدر قراره اون بیرون سر کنه نداشت. پتو رو کنار زد. یک تای سَرسَرکی زدشون و گذاشت یک گوشه. کفش‌هاش رو پاش کرد و بی‌برنامه به سمت اجاقش رفت. طبق عادت هوس چایی کرد. چند تا هیزم شکست. خاکستر‌ها رو فوت کرد. ذغال‌ها هنوز روشن بودند. یخورده علف خشک چاشنی‌ش کرد و با کمترین تلاش روشنش کرد. کتری رو پر کرد و گذاشت روی آتیش. خواست که چرخی توی اطراف بزنه. هم موقعیتش رو برانداز کنه و هم از زیبایی‌های دست‌نخورده‌ی اون‌بالاها استفاده کنه. چندتا درخت بادام کوهی، به فاصله، کنار هم قد علم کرده بودند. معلوم بود عمر زیادی رو اونجا سر کرده بودند و پر بودند از تجربه. آتیش با شعله‌ی کمی می‌سوخت پس فرصت داشت تا چند دقیقه‌ای رو کنارشون آروم بگیره. دست برروی پوستِ خشک و زِبرشون می‌کشید. شاخه‌هاشون رو نوازش می‌کرد. چشم چرخوند و چندتا بادام، کناره‌های تنه پیدا کرد. با خوشحالی بَرشون داشت و شکست. از بخت بلندش، پُرمغز و شیرین هم بودند. جلوی ضعفش رو هم گرفتند. ایستاد و با صدایی که فقط خودش و طبیعت می‌شنیدند، از درخت تشکر کرد. یک دست روی شانه‌ی درخت انداخت_انگار که برروی شانه‌ی یک دوست قدیمی_ و با دست دیگه‌اش موهاش رو مرتب کرد. به منظره‌ی زیبای کوه‌ خیره شده بود. علف‌های سبز و خشکِ تُنُکی که به فاصله، سطح کوه رو پوشانده بودند. سنگ‌های ریز و درشتی که دامنِ زمین رو فرش کرده بودند. صخره‌های بعضاً سر به فلک کشیده که پوشیده شده بودند از خزه‌های خودرو. پشت‌سرش با فاصله‌ی نسبتا زیاد، جاده‌ رو دیده که از نگاهش دور و نزدیک می‌شد و روبروش خانه‌های کاهگلی و چندتایی هم تازه‌ساخت و آجریِ روستایی که اسمش براش آشنا نبود.
توی حال خودش، به دور از زمین بود که صدای جِلز و وِلِز ذغال‌ها هواسش رو به سمت خودشون پرت کردند. با دو به سمتش رفت. با آستین بلندش، کتری رو کنار گذاشت و نفس‌زنان گوشه‌ای آروم گرفت و آستینش رو تمیز کرد. لیوانش رو برداشت و خاکسترش رو تکوند و خودش رو به یک چایی تازه‌ی آتیشی مهمان کرد.
به خاطراتش فکر کرد. خاطره‌هایی که هرکدوم مربوط به زمانی بودند. پراکنده و درهم و برهم. یکی مال دانشگاهش و وقتی که تازه صورتش میزبان ریش و سیبیل شده بود. خنده‌اش گرفت. سراغ خاطره‌ی اولین ملاقاتش با همسرش رو گرفت‌. با دلی غم‌زده اما پرانرژی، یاد و خاطره‌ی بحث‌ها و جَدل‌هاش با خانواده‌اش رو زنده کرد. می‌دونست که داره باز غرق میشه و اگه جلوش رو نگیره باید چاییش رو سرد نوشجون کنه و باز با دلی گرفته که کسی نیست آرومش کنه، زانوی غم بغل کنه. غم و غصه، دیگه اون نعشگیِ سابق رو نداشتند. چند ساعت غم‌بازی و موزیک‌های غمگین و تَهش یک گونه‌ی خیس و... می‌دونست که باید هرچه زودتر اون فضا رو ترک کنه. لیوانش رو برداشت و در جهت عکسِ پناهگاهش به سمت راهی که اَزش اومده بود قدم برداشت. مهم نبود که کجا می‌خواد بره فقط می‌خواست اونجا رو برای چند دقیقه ترک کنه. همین کار رو هم کرد. تا ابتدای سراشیبی که اَزش بالا اومده بود رفت. برگشت و درحالی که داشت چایی رو سر می‌کشید، به مقصدش خیره شده؛ به درخت‌های بادام. خندید. با چند نفس عمیق، اکسیژن رو درون ریه‌هاش دعوت کرد. هنوز پاک بود. اصلا اون برای چی به اون بالا اومده بود؟ برای ترک؟ نه! حتی یک رشته فکرِ گذرا هم در این مورد از ذهنش عبور نکرده بود. اون فقط برای فرار از شلوغی و انرژی منفی آدم‌ها، پا به این سفر گذاشته بود. حالا این خودِ طبیعت بود که دست به کار شده بود و خاطره‌اش رو از هرچی که به مواد و امثالهم مربوط می‌شد، از ذهنش پاک کرده بود؛ شبیه به یک معجزه! هرچند ناخواسته بود اما به هر حال که قشنگ بود. مگه اون از مواد و دنیاش چی می‌خواست؟ چیزی جز فراموشی؟ چیزی جز خنده‌ها و خوشی‌های گذرا؟ نه! دقیقا همین‌ها رو می‌خواست. حالا که به هر واسطه‌ای، همون دست خنده‌ها و فراموشی‌ها مجددا سراغش رو گرفته بودند، چرا نباید با آغوشِ باز اَزشون پذیرایی می‌کرد؟ چاییش سرد شده بود و حالش رو به میزان شدن.