دوس دارم باور کنم که...

دوس دارم باور کنم که با دعای من، شکمِ اون رفیقم که سرش توی سطل اشغالیِ، سیر میشه! یا یه جای گرم برای خواب پیدا می‌کنه یا ساقی یه جنس خوب برای سرحال شدن بهش میده و یا...



خودش سرماخورده بود و پولی که قرار بود ماسک بخره رو با دودستِ ادب، تقدیدم نیازمندی که جلوی در ورودی داروخانه نشسته بود کرد.


خواست از هوای بعد از نَمِ بارونی که سَرشبی باریده بود لذت ببره و قدم بزنه که حین همین داستانها، آسمون چندبار صدا داد و ناغافل بارید. اولش فکر کرد جدی نیست و به مسیرش ادامه داد که ناخواسته این افکار به گوشِ ابرهای پاییزی رسید و باعث شد بهشون بَر بخوره و با همه‌ی زورشون، روی سر اون بِبارن!