منم یه جونیور بودم

سختی در پی خود سختی بیشتری رو می آورد!!
پشت هیچ سختی آسانی وجود ندارد! اما حداقل تکلیفت با سختی مشخص هست! میدونی چجوری باهاشون برخورد کنی، برخورد کردن با جنگيدن متفاوت هست.

جنگيدن با سرنوشت یک اشتباه هست، بزرگترین هنر آدمی درک و قبول کردن تفاوت هاس، بعد از قبول کردن میتونی مشکلات رو بشناسی وقتی به شناخت برسی دیگه سختی ها و دردها معنیش عوض میشه به کار گاها تفریح، گاها سرگرمي،گاها پیشرفت جامعه بشری!!

بدون قبول کردن و درک کردنش..شروع به اعتراض، جنگ، غر زدن بکنی از دم باختی و قرار هست بیشتر و بیشتر عذاب بکشی و هر روز بدتر و بدتر بشه!
زندگی کردن هنریست همراه درد که دردش معجزه ایست از جنس حرکت.
مشکلات برای ساختن و آرامش ما می آیند، فرصتی هستد برای ساختن و شناخت چرایی خودت و جهانت، نوری هست به پهنای اندیشه های باز، اگر قبولش کنی و درکش کنی با درد همدردی کنی اون جا نطقه ای هست که متولد میشی و شروع میکنی به زندگی.

متاسفانه ما از در وارد نشده شروع میکینم به قبول نکردن، جنگ کردن باهاش!! ما شانسی دربرابر مشکلات نداریم، اگر پدران ما مشکل سرما رو قبول و درک نمیکردن، نمی‌شناختنش، الان هیچ خونه ای بنا نمیشد و آتش معنی نداشت اما با قبول درد و مشکلات و شناختش، بهمون زندگی کردن رو هدیه کردن.

فکر کنم 7 سالم بود، از بچه هایی بودم که تا برم یه چیزی از مغازه بخرم از وسط راه برمیگشتم دوباره میپرسیدم چیا باید بخرم؟! شاید چند بار برمیگشتم اخرشم قسمتی از خرید رو اشتباهی انجام میدادم، از توابع شهرستان هریس آذربایجان شرقی هستم، فکر کنم دوم ابتدایی مهاجرت کردیم تبریز، مادرم قالی بافی میکرد و پدرم کارگر نانوایی بود، آخرین بچه خونه بودم و از زمانی که علی رو شناختم کار میکنه، توی روستاها یه عرف بود، همه باید کار کنن! مام کنار آبجیم بعد یا قبل مدرسه قالی می بافتیم ولی حین قالی بافتن تو ذهنم هزارتا خیال میبافتم که قراره تو آینده چیکارا بکنم، در نهایت من دوم ابتدایی رو توی املا مردود شدم، دلیلشم معلوم هست ما به زبان خودمون نمیخونیم و فکر کن معلم میگه آب بابا و من نه میدونم آب چیه نه میدونم نان چیه، باید هم نوشتار هم معنی و.... کلی چیز رو یکجا یاد بگیرم و خوب من از روستا اومدم و توی روستا سطح آموزش افتضاح هست، معمولا آخر ترم معلم نمره میده تا مبادا خانواده بگن این درس خوان نیست و دیگه نذارن بیاد مدرسه!! زیاد وارد اونجا نمیشم!! پدرم خیلی عصبانی شد و کتکی هم خوردم، باید سراسر تابستون رو کنار قالی بافی این املا رو هم امتحان بدم تو ماه شهریور تا بتونم سوم ابتدایی برم، در نهایت نتوستم نمره درستی بگیرم و مردود شدم، سال شروع شد و دوباره نشستم سر کلاس دوم! کیا دوسالن؟ من دستم رو بردم بالا و معلم گفت چرا گفتم با نمره 9 املا مردود شدم!! اونم زود رفت با مدیر صحبت کرد و دوباره امتحان گرفتن و منو انداختن سوم ابتدایی!! آره خوشحال بودم چون قرار بود پدرم رو سوپریز کنم و حیثیت به باد رفتم رو پیش محله و فامیل به دست بیارم!! خلاصه با هزار و یک بدبختی اومدیم رسیدم به راهنمایی و دیگه قالی رو هم کنار گذاشتیم، شروع کردم یاد گرفتن نانوایی، حدود سیزده سالم بود، تمام وقت مثل یه انسان بالغ تونستم تو یه نونوایی کل تابستون رو کار کنم، بعد تابستون صاحب نانوایی یه پسری داشت عباس، گفت وقت هایی که مدرسه میری من کار میکنم وقتیم از مدرسه برگشتی جامون رو عوض میکنیم!! یادمه نانوایی تا ساعت 5 بعد ظهر بود و از صبح ساعت 4 شروع میکیردیم، صب 3 بیدار میشدم میرفتم تا صب 7 و هفت به بعدش میرفتم مدرسه، ساعت 12 مدرسه تعطیل میشد می اومدم تا ساعت 5 بعد ظهر دوباره کار میکردم!! مدارس هر دو هفته شیفت عوض میکرد، اونم باز با عباس پسر صاحب مغازه شریکی کار میکردیم!! کار نانوایی خیلی سخت هست و منم یه الف بچه بودم، وقتی ساعت سه صبح بیدار میشدم راه میوفتادم برم مغازه توی اون تاریکی میترسیدم :) گاها فکر میکردم یه چیزی پشت سرم داره منو دنبال میکنه :) ولی بدتر از همه بی خوابی بود و با خودم میگفتم ببین همه خوابن ولی تو باید بری کار کنی، وقتیم سرمای زمستون شروع میشد اونم سرمای آذربایجان، نگم با اون کفش های شادان :)) یخ میزد پاهام تا برسم مغازه، فکر کنم شیش کیلیومتر بود تا مغازه، صبح ها تو زمستون چون زمین یخ هست کسی مسافر کشی نمیکرد!!! هنوزم صدای سوز باد سرد و کنارش صدای اذان مسجد ابوموسی تو گوشم می پیچه!! خیلی صدای عجیبی داشت این موذن :) اوایلم خوشم نمی اومد! ولی بعدا حال میکردم باهاش!! هدفون و فلان که مالش نبودیم :) آهنگ اذان صبح و صدای باد و باران تو اون سرما موسیقی ما بود تا برسیم به نانوایی!!! اینکه من کار کردم بچگیم رو ناراحت نیستم! اون موقع ها شاکی بودم ولی بعدا که بزرگ شدم نظرم عوض شد!! ما خانواده پولداری نبودیم ولی به کسیم نیازی نداشتیم پدرم و مادرم و آبجیم اینا کار میکردم و خیلی خوب زندگیمون میگذشت!! شد سال 86 و من میخاستم زیاد پول دربیارم و تصمیم گرفتم تابستون رو بیام تهران کار کنم، پولش خوب بود، ما تمام پولی که کار میکردیم رو میدادیم خونه و مقداری ازش رو ورمیداشتیم برای خودمون، خیلی کم ولی همون کمش نسبت به هم سن و سال های پایین شهر خودمون زیاد بود، اگر تهران کار میکردم میتونستم یکسری لوازم الکتورنیکی بخرم مثل هویه و کیت الکرونیکی ... خلاصه تابستون رو اومدم پیش یکی از فامیلامون شروع کردم به کار ولی متاسفانه تهران نانوایی ها خیلی کار میکردن و حدود 18 ساعت باید روزانه کار میکردیم، گرمای تهران و گرمای نانواییم جای خودش، خیلی خسته میشدم و بی خواب، روزی 5 ساعت خواب، تابستون گذشت و برگشتم تبریز و حدود سیصد تومن پول داشتم حدود صد تومنش رو دادم به مادرم بقیش رو هم گفتم قراره یکسری لوازم بگیریم برا مدرسم لازمه دروغکی :) فکر کنم با ده تومن، بیشتر چیزایی که میخاستم رو خریدم و شروع کردم به ساخت این کیت ها، هر کیت صدای متفاوتی داشت... خلاصه اول نظری رو شروع کردیم و چون آخرهای تابستون اومده بودم ظرفیت مدارس پر شده بود، تو یه منطقه دیگه غیر منطقه خودمون شروع کردیم به مدرسه و همزمان باز با عباس نصف نصف کار میکردم خلاصه اون سال تموم شد از شانس بدم باز مردود شدم و ادامه ندادم مدرسه رو! از این طرفم اعتیاد شدیدی دارم به مدرسه، دلیلش بخاطر راحتی مدرسه هست چون کار نمیکنم میشینم بیکار تو کلاس و اینجوری میتونم از کار دربرم، از طرفیم مدرسه رو هم دوست دارم چون بدون اینکه تو خونه درس بخونم یا تو کلاس جزوه فلان بنویسم شاکرد دوم یا سوم میشدم!! لامصب نشد شاگرد اول بشم تو دلم موند :) ولی اون سال بخاطر یکسری چیزها نشد برم مدرسه و یک سال بعدش شبانه خوندم اول نظری رو. تمام معلم هام به میگفتن تو همیشه با لباس کار میای مداد دفترم نمیاری ولی از همه نمره بالاتر میگری کجا میخونی تو چجوری میخونی!! دنبال راز موفقیت من بودن:) منم بچه بودم یکسری دروغ تحویلش میدادم، آره من شبا تا تکالیف رو انجام ندم نمیخابم:) نمیدونم باور میکردن یا نه ولی پیش خودم فکر میکردم این دروغ هارو بگم فکر میکنن خیلی خفنم نگو که خفنی تو این بود که هیچی نخونی ولی نمره بالارو بیاری!! من عاشق دمپایی بودم (گرمایه نانوایی) همیشه با دمپایی میرفتم همه جا یه روز یکی از معلم ها گفت برات میخایم از مدرسه کفش بخریم!! یاد نمیره گفتم آقا اگر بخاین من براتون کت شلوار بگیرم، بچه نبودم من هرچند 16 سالم میشد یا نمیشد ولی کار و سختی های زندگی بهم خیلی چیزها یاد داد اینکه بشکن و تیکه پاره شو ولی برا کسی خم نشو، اینکه ارزش انسان ها به پول و لباس نیست ...خلاصه اون سالم تموم شد و باید میرفتم انتخاب رشته، ما تو خانواده باسواد نداشتیم مادرم و پدرم بیسواد بودن خواهرمم داشت میخوند کمو بیش، خلاصه بخاطر نداشتن انضباط هیچ جا قبولم نکرد و همین شد رفتم کاردانش و حسابداری شروع کردم خوندن! کدوم مدرسه دانش آموزی که از شبانه اومده و نمره انضباط 17 داره رو قبول میکنه!! اون سالها فکر کنم 87 -88 اینا بود خیلی چیزها بهم اضافه کرد، از یه طرف دوران بلوغ، از طرفیم آشنا شدنم با یکسری افراد، (خیلی جاهارو رد میکنم چون نمیخام زیاد طولانی کنم) خلاصه مدارس شروع شد، حسابداری نصف درس های کامپیوتر رو داشت مجموعه آفیس ورد اکسل اینا... یه معلم داشتیم آقای خدایی خیلی باسواد بود تو کامپیوتر، برا ما شروع کرد داس رو درس دادن و من اولین بار کامپیوتر رو تو گارگاه مدرسه دیدم، اقای خدای هم هر سوالی داشتم با حوصله جواب میداد، اینم بگم دانش آموزی بودم که معلم هارو سوال پیچ میکردم، این بنده خدام با حوصله جواب میداد، من به سرعت یاد گرفتم آفیس رو و شروع کردم تو اکسل فرمول نویسی و سوالاتم هی بیشتر میشد که در نهایت گفت این چیزهایی که میخای رو باید توی VB6 بنویسی بعدش بیاری اکسل، شما این درس رو ندارید کامپیوتری ها دارن، من رفتم بیرون تو یه آموزشگاه وبی یاد بگیرم و چون رایانه کار درجه دو داشتم از حسابداری، یک رو هم میگرفتم بهم دیپلم کامپیوتر رو میدادن، چون دروس مشترکش رو تو حسابداری مثل تاریخ اینا پاس کرده بودم، خلاصه با نمره 100 قبول شدم از رایانه کار درجه یک، یادمه صاحب آموزشگاه بهم گفت بیا اینجا وبی تدریس بکن! نمیدونم چرا قبول نکردم الانمشم نمیدونم چرا نرفتم، من تو سوم هنرستان تونستم دوتا دیپلم رو بگیرم.

پولم نمیرسید کامپیوتر بگیرم بخاطر این میرفتم کافینت!! بیشترم با یاهو مسنجر میرفت زمانم!! من کتاب جاوا هربرت شیلد رو گرفتم و کتاب گام به گام هک و شروع کردم خوندن، یه کتاب هزار صفحه ای بود ولی چیزی ازشون سردر نمی آوردم، اون کتاب هک در مورد شبکه های کامپیوتری و پروتکل TCP/IP توضیح میداد منم میخونم ولی هیچی نمیفهمم ولی هرچقدر میره جلوتر کتاب، دیگه چشم به کلمات تخصصی آشنا میشه از این ورم جاوا رو میخونم! نمیشد باید کامپیتور میداشتم ولی پولم نمیرسد، دوباره برگشتم تهران و چند ماهی کار کردم و برگشتم، مادرمم یه قالی بافته بود اونو فروخت بهم یه کامپیتور خرید، یادم نمیره اون روز رو!!

گفتم این سالهای دبیرستان با خیلی افراد آشنا شدم و خیلی برام مهم بود، تو اون سالها با یه بنده خدا سعید امامی آشنا شدم که طلبه بود و فلسفه میخوند و معمولا طول هفته شب ها باهاش بحث میکردم، من هم فلسفه اسلام هم فلسفه غرب رو هم اون سالها داشتم میخوندم و اصلا فکر نمیکردم فلسفه قرار هست زندگی منو کلا دگرگون کنه، یکم از پولی که تهران کار کرده بودم هنوز داشتم حدود دیوست تومن (خیلی بود) رفتم یه استاد گرفتم بهم جاوا یاد بده، بیست جلسه رفتم اما هیچی یاد نگرفتم، هیچی که چی بگم راضی نبودم از چیزهایی که یاد گرفتم ولی دیگه کامپیوتر داشتم، روز اول که رسید کامپیوتر خونه ویندوز رو عوض کردم، فکر میکردم ویندوز رو من نوشتم اینقدر تحت تاثیر قرار گرفته بودم، شوخی نبود، اون زمان ها هر کسی بلد نبود مخصوصا مثل منی که کامپیوتر تو خونش نبود، بعدش مادربرد خراب شد رفتم دادم گارانتی ولی نشد فلان و تو این حین پام باز شد پاساژ کامپیوتر و به ناچار سخت افزار کامپیتور آشنا شدم یه مدت رفتم اومدم، دیدم من میتونم یه کامپوتر رو صفر تا صد جمع کنم، اوایل سیستم خودم رو ارتقاع میدادم برا دوستان میخردیم فلان بعدش مغازه فروش کامپیوتر باز کردم، فکر کنم 18 سالم بود، هم سخت افزار هم نرم افزار همه کاری میکردم پول خوبیم داشت، طولی نکشید که کلی مشتری داشتم از موبایل متنفر بوودم یه بند زنگ میخورد، اینم بگم اوایل روم نمیشد از یکی پول بگیرم کلی رایگان برا پرو روها کار کردم!!! کنار این کارها دانشگاهم امنیت اطلاعات دارم میخونم و همزمان کد میزنم، یه روز یه دوستی داشتم دیدبان میگفتیم بهش، خوشم نمیومد بچه پولدار محل بود و خیلی مغرور بود، البته بخاطر مغرور بودنش خوشم نمیومد از قضا اینم با دوست من صمیمی بودن و گفتن بریم چهار راه از اونجا من میخام جدول سودگو بگیرم، چی هست چی نیس، اینم گفت اره پرش کنی بفرستی بهت سکه میدن! رفتیم خریدیم این تو راه برگشت بهم توضیح داد، منم گفتم بیا برات کدش رو بزنم خودش حل کنه هر ماه سکه رو ما ببریم :) شروع کردم به نوشتن سودوگو، هنوز چیزی به اسم جستوجو تو اینترنت نمیدونم!! با کلی ایف و فور فلان نوشتم کار کرد! ولی اگر خیلی سخت میبود سودوکو حل نمیکرد منم ولکن نبودم و شیش ماه بود کل زمانم رو گرفته بود مشتری هارم خیلی وقت ها جواب نمیدادم و رو این کار میکردم بلاخره در نهایت فهمیدم که بعد شیش ماه باید با هوش مصنوعی حلش کنم :) منی که به غیر دوتا ایوف دوتا فوور چیزی نمیدونم میخام هوش یاد بگیرم! رفتم کتاب الگوریتم ژنتیک کلونی و ... گرفتم اومدم خوندم ولی چیزی سر در نمیارم، بعد سه ماه تونستم ااگوریتم ژنتیک رو تستی بنویسم با هزارو یک خطا، بعدش دیدم میشد همه اینارو از اینترنت دانلود کرد(درس اول زندگی کاریم) رفتم کدهارو دانلود کردم ولی مشکل این بود نمی تونستم کدی که از گیت ورداشتم رو اجرا کنم ... اونم یاد گرفتیم حالا میترسم به کدهاش دس بزنم چون خیلی حرفه ای نوشته بودن، منی که کل کدهام توی یک فایل هست اینا کلی فایل با اسم های جدا فلان ... یواش یواش توستم یه تغیراتی بدم و سودوکو رو تموم کنم، اونجا بود با الگوریتم های جستوجوی آگاهانه آشنا شدم و بحث NP، گفتن که نمیشه جدول زمانی دانشگاه رو حل کرد تو نرم افزار چون NP هست، دست بکار شدم تو جاوا شروع کردم، این وسط پایتون و سیشارپم گاهی میرفتم می اومدم ولی جاوا چون خیلی خونده بودم و اون سالها تو بورس بود فکر میکردم جاوا کار کردن خودش خفن هست!! خلاصه من جدول زمانی رو شروع کردم و ... توی دانشگاهم امنیت میخوندم، از قبل کلی کتاب خونده بودم و برنامه نویسیم بلد بودم، توی کلاس وقتی استاد درس میداد شبکه فلان رو من تازه دو هزاریام میفتاد که اون کتاب اون موضوع این بود!! اینم بگم به شدت حافظه خوبی داشتم اون سالها، شروع کردم به نوشتن تولزهای هک مثل کیلاگر، اسنیف شبکه ،خوندن پسورد های سیو شده مرورگر و دکود کردن و ایمیل کردنشون تو بگراند... یواش یواش اومدم سمت موبایل! یادمه سال 93 هنوز برنامه نویسی موبایل اینقدر تو بورس نبود، ملت تو وبش مونده بودن اما من برا اندروید تروجان نوشتم که همه چیرو شنود میکرد از میکرفون تا پیام ها و ایمیل و ... بعدشم شروع کردم به اسکپولایت نویسی نمیدونم چرا همیشه چند پیرهن بزرگتر از خودم رو باید انتخاب میکردم! سخت بود، باید اسمبلی و پایتون و پرل و زیرساخت شبکه و سیستم عامل .... بلد میبودم تا بتونم، اما میدونستم میتونم چون من خسته نمیشدم، صب وقتی در خونه صداش می اومد می فهمیدم صب شده و پدرم رفت سرکار، زود چراغ رو خاموش میکردم تا مادرم صدام نکنه بیا صبحانه یا برو فلان چیزرو بخر!! روزی فکر کنم سه الی چهار ساعت میخابیدم بقیش رو سیستم بودم و میخوندم و می نوشتم.

سال 94 اینا بود از تحقیقات مخابرات کشور یه بنده خدایی گفت ما یه پروژه داریم در مورد آسیب پذیری های موبایل بیا تهران باهم همکاری کنیم، منم رفتم ولی سر قیمت توافق نکردیم!! من جایی رسمی کار نکرده بودم ولی حرفه ای بودم چون کلی تولوز امنیتی برا نهاد های امنیتی کار کرده بودم و کسی بودم که نهاد های امنیتی رو قانع کرد از روس ها تولز نخرند،تا من یک پنجم قیمتش براتون بنویسم و نوشتم ... دیگه از سال 94-93 به بعد یه پام تهران بود یه پام تبریز هم دانشگاه هم فروش کامپیتور هم توسعه تولزهای امنیتی، خلاصه سر قیمت با تحقیات مخابرات توافق نکردیم برگشتم تبریز، تا برگشتم از یه شرکتی بهم زنگ زدن که بیا مصاحبه، مصاحبه باز با یکی از مدیرهای تحقیقات مخابرات بود که توی این شرکتم مدیر گروه نرم افزار بود، ولی پاره وقت بود تو این شرکتی که قرار بود برم مصاحبه. اومدیم مصاحبه و بعدشم شروع کردم توی پویندگان کار کردن، شرکت خوبی بود، اولین کار رسمی من بود ولی من جونیور نبودم چون از شیش سال پیشش داشتم کد میزدم و پروژه مینوشتم... خودمم خیلی تحویل میگرفتم اینم بگم، مدیر گروه ما آقای پ..ی خیلی کار بلد بود، من از ایشون خیلی چیزها یادگرفتم مخصوصا مهارت های نرم، کسی بود که به جوان ها اعتماد میکرد، منو فکر کنم شناخته بود که کاریم، منو دادن پیش اقای امامی کمک دستش باشم.

فکر میکنم خیلی میدونم چون چه در سطح شبکه که سیکو رو خوندم چه در سطح نرم افزار که برای ویندوز و لینوکس و اندروید تولز امنیتی نوشته بودم فکر میکردم خفنم!! البته بودم :) تولزهای امنیتی داکیومنت و نمونه کد تو اینترنت ندارن خودتی و دانشت باید بشکافی بری جلو، از شانس خوبم افتاده بودم وسط دوتا دهه پنجاهی خفن، من از محمد رضا امامی خیلی چیزا یادگرفتم و ادم خیلی ساکت و شکسته نفسی بود و هر موقع اومدم تشکر کنم گفت حاجی حاجی نگو، شما خودت خیلی حرفه ای هستی آخرشم قبول نکرد که من کنارش یاد گرفتم و استادم بوده...

سه چهار سالی که توی پویندگان بودم یه محصول رو توسعه دادیم تو زمینه علایم حیاتی بود، کنارش با دو سه جای دیگه هم کار میکردم هم پروژه های امنیتی هم سرپرست نرم افزاری یه شرکت دیگه هم بودم و تا دلتون بخاد کد کثیف و پروژه کثیف دیدم و از توشن کلی عبرت گرفتم!! سال شد نود شیش و همسرمم دانشگاهش رو تموم کرد، زبان انگلیسی اسپیکینگ نداشتم ولی میخاستم کشورهای دیگرم تجربه کنم شکر خدا تورک هستم و ادبیات تورکیم خیلی علاقه دارم، تورکیه برای من مقصد خوبی بود و شروع کردم به دو سه تا شرکت رزومه دادم که دوتاشون تماس گرفتن و توافق کردیم، ویزام رو گرفتن و امدم 96 تورکیه و هدایت تیم نرم افزاری این شرکت رو به دست گرفتم و شروع کردیم به کار، از امنیت دور شدم چون پول خوبی نداشت مشتریشم فقط یکسری نهاد بود نمیشد به همه فروخت، از این ورم نرم افزار راحتر و استرس کمتری داشت و مثل امنیت نبود که داکیومنت پیدا نکنی اینجا همه چی متن باز و داکیونت پر هست، پولشم خوب هست نسبت به امنیت، این شد کلا نرم افزاری شدم. از اونجایم که یه جا بند نمیشم توی تورکیه هم شروع کردم با شرکت های متفاوت کار کردن، رسیدم به استاد جاوا !! شاید بگم بزرگترین استاد جاوا اغراق نکردم، جناب اقای آکین کالدیراغلو دارنده اولین جایزه اسکار جاوا در جهان، خونشون توی آیوالیک هست (تو پاندمی از آمریکا اومد دیگه برنگشت) شیش ساعت با استانبول فاصله دارم با ایشون و سعی میکنم سالی یکی دوباره برم از نزدیک برای عرض ارادت، ایشون زندگی نرم افزار منو عوض کردن، امیدارم بتونیم آخرهای سال یه سمینار کلین کد با حضور ایشون برگذار کنیم.

این متن رو در حمایت از کمپین #من_هم_یک_جونیور_بودم  نوشتم و خواستم از این کمپین حمایت کنم.

لینکدین #من_هم_یک_جونیور_بودم

خوشحال میشم نظراتتون رو از لینکدینم بشنوم.

https://www.linkedin.com/in/ali-mahmoodi-tabriz/