پس از حضرت داوود، پسرش حضرت سلیمان بر تخت حکومت نشست؛ اما آنچه او را از دیگر پادشاهان جدا میکند، نه صرفاً فرمان رواییاش بر سرزمینها، بلکه فرمان رواییاش بر قلمروهای نادیدنی است: جن، پرندگان، باد، و حتی زبان طبیعت. حضرت سلیمان از خداوند نه زر و زور خواست و نه شهرت، بلکه از او خواست بخشی از علم و حکمت خود را به او عطا کند؛ علمی که بتواند با آن با آفریدههای خداوند سخن گوید و عادلانه میان مردم حکم کند.
درخواست او، نشانی از فهمی عمیق بود: انسان اگر میخواهد بر عالم فرمانروایی کند، باید ابتدا بر خویشتن مسلط شود و آنگاه از خالق هستی یاری بطلبد. خداوند نیز این دعای خالصانه را پذیرفت و حضرت سلیمان را در زمرهی پیامبرانی قرار داد که علم و حکومت را درهم آمیختند.
نقطهی اوج این ماجرا، دیدار با ملکهی سبا (بلقیس) است. او که خود زنی فرهیخته و دارای قدرت سیاسی بود، وقتی به درگاه سلیمان رسید و نشانههای علم الهی را دید—از آوردن تخت او پیش از رسیدنش، تا شناختن حقیقت خداوند از زبان یک پیامبر—دلش به نور توحید روشن شد و ایمان آورد. این اتفاق، باز هم نشان میدهد که راهیابی به حقیقت از مسیر علم، حکمت، و اخلاق ممکن است.
نتیجهگیری:
در سیر انبیاء، از حضرت موسی تا حضرت داوود و سپس حضرت سلیمان، این نکته روشن است که دین الهی نه فقط مجموعهای از عبادات، بلکه مکتبی از علم، حکمت، اخلاق، و تمدن سازی است. انسان، وقتی در برابر خداوند تواضع میکند و با شناختِ ضعف خود، از او یاری میطلبد، میتواند به جایگاه هایی برسد که حتی موجودات ناپیدا نیز فرمان بر او شوند. زیرا خداوند، «عالمترینِ عالمان» است و اوست که علم را در قلبهای پاک مینهد