از شروع تا پایان امیرکبیر


ناصرالدین شاه قاجار تنها یک ماه پس از مراجعت به تهران و تاجگذاری میرزاتقی خان را به مقام صدارت برگزید و لقب امیرکبیر را به وی اعطا کرد.
فریدون آدمیت درکتاب "امیرکبیر و ایران" عین فرمان شاه راچنین مینویسد:
"ما تمام امور ایران رابدست شما سپردیم وشما را مسئول هرخوب و بدی که اتفاق می‌افتد میدانیم. همین امروز شما راشخص اول ایران کردیم و به عدالت و حسن رفتار شما با مردم کمال اعتماد و وثوق داریم. به جزشما به هیچکس دیگرچنین اعتقادی نداریم و به همین جهت این دستخط را نوشتیم."
امیرکبیر بلافاصله پس از این حکم با رشوه‌خواری و فساد به مبارزه برخاست که تقریبا تمام درباریان و افراد و روحانیون وابسته به حکومت و دستگاه‌های دولتی به آن آلوده شده بودند. اودستور داد دریافتی‌های بی‌حساب و مواجب بی‌جهتی که افرادی خاص از دستگاه‌های دولتی میگرفتند، قطع شود. امتیازاتی که حاج میرزاآقاسی وزیر محمد شاه قاجار باگرفتن رشوه به افراد و اشخاص و شاهزادگان اعطاء کرده بودیکی پس ازدیگری توسط امیرکبیر لغو و باطل میشد.
او، دستور دادکه رسم قمه‌زنی و لوطی‌بازی برداشته شود. همچنین قاعده بست‌نشینی را لغو کرد و دستور اصلاح امور روضه‌خوانی راصادر کرد. اینکار امیرکبیر، درکنار سایر اقدامات وی در راستای مبارزه بارشوه و فساد، مخالفت بسیاری از روحانیون و شاهزادگان و افراد صاحب نفوذ نزد شاه را برانگیخت.
امیرنسبت به علمای مذهبی با احترام خاصی برخورد میکرد؛ او با روحانیت رابطه خصمانه‌ای نداشت؛ گواه این ادعا روحانی مورد اعتماد امیرکبیر درتهران، شیخ عبدالحسین تهرانی بودکه امیر منصب قضا را درپایتخت به وی سپرد. با اینحال میرزا ابوالقاسم امام جمعه تهران، که به دربار شاه وابستگی داشت، از جمله روحانیونی بودکه به شدت به مخالفت با امیرکبیر برخاست و بسیاری از روحانیون دیگر نیز به همراهی با او برخاستند.
این اعتراضات درکنار تهمت برخی از درباریان که امیرکبیر داعیه سلطنت دارد، همچنین مخالفت تعداد زیادی از نزدیکان شاه از جمله مهدعلیا مادرشاه، و میرزا آقاخان نوری که به مقام امیرکبیر چشم طمع دوخته بود، سرانجام منجربه صدور حکم عزل امیرکبیر از مقام خودگردید.
میرزا احمدشریف درکتاب "تاریخ قاجاریه" شرح حکم را چنین مینویسد:
"چون صدارت عظمی و وزارت کبری زحمت زیاد دارد و تحمل این مشقت برای شما دشوار است شما را از آن کار معاف کردیم، بایدبه کمال اطمینان مشغول امارت نظام باشید. جناب امیرنظام بخدا قسم آنچه مینویسم عین واقعیت است. شما را قلبا دوست دارم و خداوند مرامرگ دهد اگر بخواهم تا زنده‌ام دست ازشما بردارم.
امیرکبیر پس از دریافت نامه عزل از شاه، درخواست ملاقات کرد تاشاید تصمیم او را تغییردهد. اوهمچنین اطرافیان را به بدگویی ازخودش متهم نمود. اما شاه ملاقات را به فردای آن روز "که روز انتصاب آقاخان نوری به مقام صدارت بود" موکول کرد.
عباس امانت درکتاب قبله عالم مینویسد، شاه به امیرکبیر نوشت:
"خدا شاهد است امروزکه شما را نپذیرفته‌ام، شرمنده‌ام. چه میتوانم بکنم. ای کاش هرگز شاه نبودم. حالا که این را مینویسم اشکم جاری است. اگر باور نمیکنید بی‌انصاف‌ید! کدام مادرقحبه‌ای میتواند درحضور من از شما بد بگوید. هر کس در حضور من از شما بد بگوید، حرامزاده‌ام اگر نگذارمش جلوی توپ! به علامت التفات‌مان یک شمشیر الماس نشان قیمتی و همچنین حمایلی که به گردن خودم می‌اندازم را برایتان میفرستم. انشاالله آنها را میپذیرید و فردا به حضور می‌آیید."
امیرکبیر دل‌آزرده ازحکم عزلش یابه این خاطر که احساسات ناصرالدین شاه را صادقانه نمیدانست، مرتکب خطای بزرگی شد و در مراسم سلام شاهانه شرکت نکرد. این امرموجب فوران احساسات شاه و نیز تحریک سوظن او شد.
دراین بین میرزاآقاخان نوری شروع به عزل و نصب‌هایی نمود که اغلب از طریق رشوه و تبعیض انجام میگرفتند. امیرکبیر درنامه‌ای به شاه نوشت:
"مردم بی‌سر و پا را با رشوه میخواهند صاحب منصب کنند. این غلام نمیتواند نظم دهد. بی‌نظم کارها پیش نمیرود. فرمان دیروز باید باطل شود وگرنه همه مردم به خیالات خواهند افتاد. این درد غلام را میکُشد که مردم بگویند آن نظم میرزا تقی خانی گذشت!
فریدون آدمیت درکتاب امیرکبیر و ایران مینویسد "میرزا آقاخان و مهدعلیا که بابودن امیر در تهران کارشان پیش نمیرفت و همواره احتمال انتصاب مجدد وی توسط شاه وجود داشت، باهمکاری شیل وزیر مختارانگلیس، امیرکبیر و شاه را راضی کردند که امیر به حکومت کاشان منصوب شود. دراین زمان پرنس دالگوروکی وزیر مختارروسیه که ازبه قدرت رسیدن آقاخان نوری هوادار انگلیس نگران شده بود به خانه امیر رفت و به او پیشنهاد کرد تحت‌الحمایه روسیه شود. امیر نپذیرفت اماهمین ملاقات بهانه‌ای بدست مخالفان داد تا شاه را از وی خشمگین و ترسان کنند. خانه امیر محاصره شد. امیرتعهد نامه‌ای به شاه نوشت که به هیچیک از دوسفارت روس و انگلیس پناهنده نخواهد شد. روزبعد شاه که بشدت از این واقعه ترسیده بود امیر را از کلیه مناصب عزل کرد. دوهفته بعد نیز برای محوکردن خاطره امیر، شاه دستور داد سمت امیر نظامی کلا از سمتهای دولتی حذف شود. یک یا دو روز بعد امیر تحت‌الحفظ و همراه بامادر و همسر وفرزندانش راهی فین کاشان شد."
روز دوم آذر 1230 خورشیدی، امیرکبیر بعنوان یک زندانی به کاشان فرستاده شد. ماری شیل همسر وزیر مختار انگلیس که خارج از شهر با کاروان حامل امیرکبیر برخورد داشته است در کتاب "چشم‌اندازهای زندگی در ایران" مینویسد "سرنوشت او را به راحتی میشد حدس زد."
با این وجود، مخالفان امیرکبیر در دربار احتمال میدادند که امیرکبیر بار دیگر مورد عنایت شاه قرار گیرد و به قدرت بازگردد. این تفکر سبب شد مخالفان تا لحظه قتل امیر، دست از دسیسه‌چینی و توطئه برندارند. پس از پشت سر نهادن دو مرحله‌ی عزل و تبعید حال نوبت مرحله‌ی سوم یعنی قتل وی بود و سرانجام آن نیز عملی گردید.
ناصرالدین شاه به علیخان فراشباشی چنین مینویسد:
"چاکر آستان ملائک پاسبان، فدوی خاص دولت ابد مدت، حاج علی خان پیشخدمت خاصه، فراشباشی دربار سپهر اقتدار مامور است که به فین کاشان رفته، میرزا تقی خان فراهانی را راحت نماید و در انجام این ماموریت بین الاقران مفتخر و به مراحم خسروانی مستظهر بوده باشد."
صبح روز بیستم دی ماه 1230 خورشیدی خبر آوردند که پیکی از تهران خواهد رسید که فرمان وزارت امیر و خلعتی شاه را می‌آورد. عزت الدوله "همسر امیر" نگران بود و خبر را باور نداشت. امیر اما به حمام رفت. شاید خبر رسیدن خلعت را باور کرده بود. بیشتر مورخان معتقدند وقتی علیخان میرغضب به فین میرسد، امیر در حمام بوده است. به هرحال ماموران برای اینکه مانع ایجاد رابطه میان امیر و عزت‌الدوله شوند، درب اندرون را بطوریکه عزت‌الدوله نفهمد، از بیرون بر وی بستند.
امیر که در گرمخانه حمام غرق در خیالات خود نشسته بود، به ناگاه شاهد ورود جلادان شاه به محوطه‌ی حمام میگردد؛ امیر درخواست میکند که عزت الدوله را ملاقات و نزد وی وصیت کند؛ اما علیخان نمیپذیرد و با کمال گستاخی و جسارت از امیر میخواهد که بدون یک لحظه فوت وقت آماده‌ی مرگ گردد و تنها تقاضایی که از امیر قبول میشود، اینست که نحوه‌ی اجرای حکم را خودش تعیین کند.
امیر از جا بلند شده و غسل کرده و در وسط گرمخانه مینشیند و چون عادت به رگ زدن و خون گرفتن داشت، دستور داد که رگ دستان وی را قطع کردند.
پس از گذشت لحظاتی علیخان نگاهی به جلاد دیگر انداخت و دستور داد لگدی به میان دو کتف امیر بزند و سپس حوله‌ای به دهان امیرکبیر فرو کرد و راه نفس او را بست.
بعد از قتل امیرکبیر، تزار روسیه در دیدار سفیر بریتانیا گفت:
"ایرانی‌ها چنان مردمی‌اند که نه قانون دارند و نه ایمان."
---------
نکته: امیرکبیر القاب و عناوین فرمایشی را موجب زیان‌های اجتماعی میدانست و در نامیدن دیگران به گفتن واژه "جناب" اکتفا میکرد.