
این شعر احمد شاملو را تقدیم میکنم به ویرگول عزیز و تمام دوستان گرانقدر همراهم در این صفحه...
?
“دهانت را میبویند...
مبادا كه گفته باشی "دوستت میدارم"
دلت را میبویند...
روزگار غریبیست، نازنین!
و عشق را
كنار تیرك راه بند
تازیانه می زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید كرد...
در این بنبست كج و پیچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان میدارند.
به اندیشیدن خطر مكن...
روزگار غریبی ست، نازنین!
آن كه بر در میكوبد شباهنگام
به كشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید كرد...
آنك قصابانند
بر گذرگاهها مستقر
با كُنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبیست، نازنین!
و تبسم را بر لبها جراحی میكنند و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید كرد...
كباب قناری
بر آتش سوسن و یاس!
روزگار غریبیست، نازنین!
ابلیسِ پیروزمست
سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید كرد...”