به سلطنت رسیدن نادر شاه افشار (برگی از تاریخ)

دشمنان شما را مغلوب و نیست و نابود نمودیم. شاهِ شما بی‌عقل و احمق میبود و به صلاح ملت و مملکت بود که از سریر شاهی پایین بیاید و معزول شود که مبادا از سر بی‌عقلی ایران را به چنگ دشمن بیاندازد. ای بزرگان ای خردمندان و ای خوانین، شما با هم به مشورت بنشینید و از برای ایران پادشاه رشیدی انتخاب نمایید که بکار دین و دنیای شما آید و دست از ما بردارید؛ که برای ما سرداری و جنگیدن و دفع دشمنانِ این آب و خاک، خوش‌تر آید و اینگونه آسوده‌تریم." اینها سخنان طهماسب قلی خان "نادرشاه" درجمع اشراف و خوانین، پس از عزل شاه طهماسب دوم صفوی از مقام سلطنت بود.
.
نادر پیش از این درنبرد مورچه‌خور اشرف افغان را شکست داده و دست افغان‌ها را از ایران کوتاه کرده بود بااینحال ادعای سلطنت نداشت و خود را مرد میدان نبرد مینامید و اعتقاد داشت سلطنت را میبایست به اهلش سپرد.
.
اشراف و خوانین پس از شنیدن سخنان نادر گفتند: "محال است که ما از دامان تو دست برداریم. زیرا که تو حق دینی و دنیوی بر ما داری. تو را به پادشاهی قبول داریم. بی‌شک تو بیش از هرکسی برما برتری داری."
.
نادر گفت: پادشاه باید پادشاه‌زاده باشد. ما پادشاه‌زاده نیستیم.
گفتند: پادشاهی بدست خدا میباشد. به هرکس که میخواهد میدهد و از هرکس که میخواهد میگیرد.
.
صحبت‌های زیادی بین آنان رد و بدل شد.
.
سرانجام نادر گفت این سخنان اعضای مارا مرتعش و خاطر مارا مشوش نمود. چون دست از گریبان ما برنمیدارید و میخواهید این بار گران بردوش ما بگذارید مانیز از روی غیرت و تعصب و ناموس و نه از روی هوس و لذت‌طلبی این مسئولیت خطیر را میپذیریم و یقینا میدانیم که بعداز زحمت‌های بسیار و مشقت‌های بیشمار در زیر این بار گران، ما و قبیله و عشیره و اتباع ما خواهیم شکست و نابود میشویم!
.
چندسال بعد نادرشاه عازم تسخیرهند شد و پسر خود رضاقلی میرزا را نایب السلطنه کرد. در نبود نادر، پسرش رضاقلی میرزا ترسید که خاندان صفوی شورش کنند و بار دیگر شاه طهماسب را بر تخت نشانند. به همین جهت وی دستور اعدام شاه طهماسب و دو فرزند خردسالش شاه عباس سوم و اسماعیل میرزا و برخی دیگر ازخاندان صفوی راصادر کرد.
.
نادر سرافرازانه از هندوستان بازگشت و از کار فرزند خویش دلگیر شد. او سپس عازم قفقاز شد تا شورش‌های برخی اقوام داغستان را سرکوب نماید. درعبور از جنگل‌های مازندران، نادرشاه مورد سوءقصد قرار گرفت و گلوله‌ای بازوی دستش را زخمی نمود. نادر تصور کردکه پسرش رضاقلی میرزا مسبب این توطئه است تا پس از قلع و قمع خاندان صفوی، او را نیز از میان بردارد و به تنهایی برتخت نشیند. به همین جهت امر کرد پسرش رضاقلی را کور کردند.
آن شوخ که از کلبه‌ی من پای کشید
میرفت و هر آنچه منع کردم نشنید
گفتم که بمان به کلبه‌ام گفت که شب
در خانه‌ی هیچکس نماند خورشید
این اشعار را رضاقلی میرزا پس از کور شدن میخواند. نادر بعدها از این عمل خود پشیمان گردید.

منبع
رستم التواریخ