داستانی خواندنی از محمد بهمن بیگی مدیر اداره کل آموزش عشایر پیش از انقلاب

جوان که بودم منبع درآمد چشمگیری در کهگیلویه و بویراحمد نه برای من و نه برای کس دیگری وجود نداشت. تنها شغلی که میشد با آن به نان و نوایی رسید، معلمی بود و ناچارا باید وارد دانشسرای عشایری میشدیم.

در سال 1342 به دانشسرای عشایری رفتم که امتحان ورودی برای معلمی بدهم و قبول شوم. ولی چون تصدیق ششم ابتدایی نداشتم، اجازه ندادند امتحان بدهم. ارتشبد آریانا فرمانده‌ی عملیاتی جنوب، باقر پیرنیا استاندار فارس و سپهبد مین‌باشیان فرمانده لشکر فارس و پسر خاله شاه، همه اینها مرا به خدمت آقای محمد بهمن بیگی رییس آموزش و پرورش عشایری معرفی و سفارش مرا کردند.

بهمن بیگی مرا به یاسوج آورد و امتحان ششم ابتدایی دادم که مهمترین فاکتور ورود به دانشسرای عشایری بود اما قبول نشدم.

هرکاری میکردم در درس خواندن توان خوبی نداشتم. به تهران رفتم و چند روز ماندم بلکه بتوانم نخست وزیر را ملاقات کنم چرا که وقتی نخست وزیر به یاسوج آمده بود من نامه‌ای در همین خصوص به ایشان داده بودم.

به دفتر نخست وزیری رفتم تا پیگیر نامه شوم که مضمون آن این بود که مرا در دانشسرای عشایری بپذیرند.

بعد از چند ساعت به من اجازه‌ی ملاقات دادند که پس از دیدار، آقای عَلَم نخست‌وزیر وقت، نامه‌ای برای بهمن بیگی نوشتند تا مرا در دانشسرا بپذیرند.

به شیراز آمدم و به خیابان نادر منزل آقای بهمن بیگی رفتم. چقه و تشکیلاتی با همان سبک عشایری پوشیده بود.

با یک قیافه حق به جانب به او گفتم که تو مرا قبول نکردی ولی من رفتم از نخست وزیر علم نامه آوردم. نامه را که مطالعه کرد آن را جلویم گذاشت و گفت: نمیشه. گفتم چطور نمیشه؟! نامه از طرف آقای علم آمده، از طرف جناب نخست وزیر! گفت: هرکسی که باشد، امکان ندارد، این کار خلاف قانون است!

نامه را گرفتم و بلند شدم و گفتم یک پدری از شما درآورم که در تاریخ بنویسند. بهمن بیگی هم گفت: من هم یک پدری از تو در می‌آورم که در عمرت دانشسرا را نبینی چون بی سوادی!

در را محکم بستم و بیرون آمدم. به استانداری پیش آقای قندی رئیس امور عشایر فارس رفتم. آن موقع هنوز بویراحمد بخشی از فارس بود. ایشان گفت یک چیزی به تو میگویم ظرفیتش را داری؟ گفتم کاملا، به ظاهرم نگاه نکن که لباسم پاره و کهنه است.

گفت آقای علم یکشنبه هفته آینده به فارس می‌آید پس برو پیش آقای پیرنیا استاندار و پاتکی بزن و بگو که آقای علم چنین نامه‌ای به من داد و گفت که در صورت عدم توجه از طرف آقای بهمن بیگی خودم یکشنبه هفته آینده می‌آیم و بیا اینجا. من هم این کار را کردم و به آقای پیرنیا همین‌ها را گفتم. ایشان هم دستور داد که شما صبح یکشنبه اول وقت اینجا بیایید.

صبح یکشنبه نزدیک ورودی استانداری، وقتی آقای علم وارد شدند بلند شدم. من را شناخت. پس از احوال پرسی گفت چکار کردید؟ گفتم بهمن بیگی نه تنها قبول نکرد بلکه نامه را پرت کرد و به آن توجهی نکرد.

آقای علم به استاندار دستور داد که این آقای بهمن بیگی را احضار کنید. آقای پیرنیا، بهمن بیگی را احضار و به نخست وزیر معرفی کرد. علم به بهمن بیگی گفت: ایشان را در دانشسرای عشایری قبول کن. بهمن بیگی گفت: چشم قربان اطاعت میشود. من هم کمی حالم جا آمد و با خود گفتم که تمام شد. در این میان بهمن بیگی ادامه داد که: حضرت اشرف! عرضی خدمتتان دارم. موقعی که شروع به صحبت کرد با خودم گفتم وای بدبخت شدم. اگر فضای صحبت برایش مهیا شود، خدا هم مجابش نمیکند! بهمن بیگی گفت: حضرت اشرف اگر یک صدراعظم دستوری به یک کارمند جزئش بدهد و آن دستور خلاف قانون باشد تکلیف آن کارمند جزء چیست؟ علم گفت: نه نباید انجام دهد.

بهمن بیگی گفت: الان این جریان همین قضیه است. علم گفت: چطور؟ بهمن بیگی گفت: در دانشسرای عشایری رسم بر این است که باید ششم ابتدایی داشته باشی که ایشان ندارد. من ایشان را به یاسوج بردم و امتحان داد ولی قبول نشد. چون در ششم ابتدایی رد شد نتوانست در دانشسرا امتحان بدهد.

آقای علم گفت: رد شدی و اینقدر سر و زبان داری اگر رد نشده بودی چکار میکردی؟ منم به اقتباس از بهمن بیگی گفتم: حضرت اشرف رد شده‌ام که به محبت جنابعالی احتیاج دارم، اگر رد نشده بودم که به محبت شما احتیاج نداشتم. حضار خندیدند. بعد علم دستور داد که به ایشان کمک کنید. نتیجه آن شد که مرا به همراه دوتا زیلو، چراغ توری و... به یاسوج فرستادند تا درکنار یک معلم خوب درس خواندن را یاد بگیرم.

بعد از مدتی باز هم امتحان دادم و قبول نشدم. سال بعد هم همینطور. سواد نداشتم. بهمن بیگی هم که به توصیه‌ها توجه نمیکرد.

زمان گذشت و انقلاب شد. بهمن بیگی که عشایر را از جهل و بیسوادی رهانیده بود و خدماتش آنقدر اثر داشت که آوردن اسم بهمن بیگی مثل کلمه لالایی هنگام خواباندن کودک اعجاب‌آور و اثربخش بود و قدرتی داشت که در برابر شخص دوم مملکت زیر بار نرفت، کم‌کم به دست فراموشی سپرده شد.

کسیکه حق رعیت را بخاطر رعیت بودنشان در برابر خان‌زاده‌ها پایمال

نکرد و آنقدر پاک بود که یک تک ریالی ازسرحیف و میل بعنوان مدیر کل دریافت نکرد و مردان را معلم کرد و زنان را معلم و ماما و دبیرستان و دانشسرای عشایری ساخت، اکنون در تهران خانه‌نشین شده بود.

با خود که حساب کردم متوجه شدم درطول هیچ دوران تاریخی هیچ فردی وجود نداشت که بتواند چنین خدماتی به عشایر بکند. مردی که از هیچکس نترسید و زیر بار حرف کسی نرفت تنها بخاطر اینکه از قانون پاسداری کند.

به پاس همه این خدمات باخود گفتم حالا که ایشان از آن جایگاه والا به زیر افتاده است بروم و از ایشان دیدار و دلجویی بکنم. آدرسش را یافتم و به تهران رفتم و منزلش را یافتم. در زدم، او را دیدم.

طی صحبت گفتند: خسرو! من که خدمت به تو نکردم، در دانشسرا تو را قبول نکردم. همه آنهایی را که معلم و راهنما کردم به سراغم نیامدند اما تو که زمین و آسمان، از استاندار گرفته تا نخست وزیر مملکت همه برای معلم شدنت تلاش کردند و دستت را در دستم گذاشتند ولی من قبول نکردم، تو چرا آمدی اینجا پیش من؟ گفتم فقط به پاس خدماتت، به پاس شجاعتت، به پاس پاکی‌ات. من آمده‌ام اینجا که بگویم اگر یک روزی مرا قبول نکردی، خوشبختانه مسیر دیگری انتخاب کردم و موفق هم شدم و همین را به فال نیک میگیرم و اگرچه شروع آشناییم با شما تلخ بود ولی عاقبت آن خیلی شیرین بود.


منبع

به نقل از حاج خسرو باقری در مجله فراسو