«در نیویورک خبری نیست»

بزرگ‌ترین انگی که بر خلعت چند شاه آخر قاجار چسبیده است و گویا با هیچ آب و گلابی پاک نمی‌شود این است که آن‌ها به فرنگ سفر کردند. در زمانۀ ما حتی یک وزیر یا مدیر بلندپایه به تنهایی اندازۀ همۀ شاهان قاجار به فرنگ سفر می‌کند. فرنگ هم نرود به چین‌وماچین ــ که فرنگ‌تر از فرنگ است ــ حتماً می‌رود... دست‌کم هر جا هم نرود به بلاد روس سری می‌زند، هوای سن‌پترزبورگ و میدان سرخ کرملین هم مایۀ انبساط خاطر است و هم قوۀ مدیریت را پرورش می‌دهد. گویا سفر فرنگ فقط برای قجرهای بدسبیل ناپسند بود و خزانۀ مملکت را خالی می‌کرد، در زمانۀ ما سفرهای خارجی مدیران و مقامات بحمدالله همه‌اش خیرات و برکات است.


البته این نقد به ناصرالدین و مظفرالدین و احمدشاه واقعاً وارد بود که انگار قصدشان از سفر فرنگ بیش‌تر بهرۀ شخصیِ ذات اقدس همایونی و همراهان بود. ضمن این‌که در مقایسه با قجرها، نگاهی به دوران زمامداری رضاشاه ــ که تنها سفر خارجی‌اش دیدار از ترکیه بود ــ نشان می‌دهد برای ساختن کشور سفر فرنگ ضرورت چندانی نداشت. همین‌که نیروی متخصص از فرنگ می‌آمد و جوانان برای یادگیری علوم جدید به دانشگاه‌های خوب اعزام می‌شدند، کافی بود.


اما در عین حال منکر این نیز نمی‌توان شد که سفرهای ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه با همۀ بطالت فراوانش فوایدی هم داشت. کم‌ترین فایده‌اش این بود که فرمانروای مطلق‌العنان کشور خود پا به جهان غرب می‌گذاشت، از قصر آینه‌کاری‌شدۀ خود بیرون می‌آمد، دنیای مدرن و مردم مدرن را با چشم خود می‌دید، شکوه پیشرفتگی و صنعتی شدن غرب را لمس می‌کرد و برای مثال با گشت‌وگذار در نمایشگاه‌های جهانی عقب‌ماندگی ایران را درک می‌کرد. نتیجه این می‌شد که این شاهان هر قدر هم در خانه و ممالک‌محروسۀ خود سبیل می‌تاباندند، در اعماق وجودشان می‌دانستند فقط برای نوکران خانه‌زاد و ملازمان دربار خود «قبلۀ عالم»‌اند. این شاهان از برج عاج خود بیرون می‌آمدند و وقتی سوار بر قطار به ایستگاه‌های شلوغ و مدرن شهرهای بزرگ اروپا قدم می‌گذاشتند عقب‌ماندگی کشورشان را بهتر از همۀ رعایای فرنگ‌نرفته‌شان که کمی هم دچار خودشیفتگی فرهنگی بودند، درک می‌کردند.


برای همین است که وقتی یوشیدا ماساهارو، اولین سفیر ژاپن، خدمت ناصرالدین شاه شرفیاب شد، اولین پرسش قبلۀ عالم از مهمان چشم‌بادامی‌اش این بود که «شما راه‌آهن ساخته‌اید؟» «خودتان ساخته‌اید یا برایتان ساخته‌اند؟» و پرسش‌هایی از این دست که ناشی از احساس عقب‌افتادگی شاه بود. و این بسیار سودمند بود که غرور و هیمنۀ شاه کشور در درون شکسته باشد تا دچار توهمات مضاعف نشود. دقیقاً به همین دلایل بود که ناصرالدین و مظفرالدین شاه هر دو با برخی اخلاق‌های سبک‌سرانه‌شان نسبت به دنیای مدرن نگاهی بسیار مثبت و پذیرا داشتند. سرنخ ورود بسیاری از مظاهر مدرن به ایران در نهایت به همین شاهان می‌رسید، گرچه امروز این واقعیت درک نمی‌شود، زیرا از چشم‌انداز امروز و با معیارهای امروزی آن دوران قضاوت می‌شود (و این یعنی «نگاه زمان‌پریشانه»).


به هر حال اگر سفر به فرنگ در آن زمان‌ها بیهوده و فقط مایۀ ضرر بوده است، بعید می‌دانم امروز سفر به ینگۀ دنیا (آمریکا) نفعی داشته باشد. اگر هر سال نیمۀ دوم سپتامبر به نیویورک نرویم دقیقاً چه منفعت بزرگی را از دست می‌دهیم. حرف‌ها و مواضع ما که همان حرف‌ها و مواضع همیشگی است، جهانیان هم تا الان حتماً با مواضع ما آشنا شده‌اند و اگر تا الان آشنا نشده‌اند حتماً گیرایی‌شان مشکل دارد! پس نیویورک برویم برای چه؟ همین حرف‌ها را در تهران هم می‌توان گفت. نهایت فایدۀ نیویورک رفتن دیدن چند دولتمرد است که قرار است آن‌ها حرف خودشان را بزنند، ما هم حرف خودمان، بعد رو به دوربین‌ها بخندیم و خداحافظ، خداحافظ...