قحطی در زمان ناصرالدین شاه قاجار

نان و گوشت درتمام دوره قاجار دغدغه اصلی مردم بود و غالبا مردم ازکمیابی نان و گرانی گوشت ناراحت بودند. دلیل اصلی آن نیز احتکار و انحصار این اقلام بود.


گوشت درتهران در انحصار کامران میرزا نایب السلطنه فرزند ناصرالدین شاه بود. عمال اوبه بیرون ازشهر میرفتند و گوسفندها را از رعایا خریداری و سپس به سه تاچهار برابرقیمتِ خریداری شده به قصابان میفروختند.


درنتیجه گرانی گوشت چندین بارنزدیک بود کاربه اغتشاش بکشد. شاه مجبورشد تعدادی سربازان نظمیه را موظف نماید تا از ولایات اطراف تهران گوسفند خریداری و باهمان قیمت درتهران به قصابان بفروشند. درنتیجه اینکار قیمت گوشت به یک چهارم سابق رسید.


هنوز یک ماه از اجرای این طرح نگذشته بودکه نایب السلطنه و مادرش، مبلغ قابل توجهی رابه ناصرالدین شاه پیشکش کردند. درنتیجه شاه خرید و کشتار گوسفند توسط سربازان را قدغن و ممنوع اعلام کرد و دوباره نایب السلطنه و نوکرهایش یگانه وارد کننده گوشت به تهران شدند و قیمت گوشت مثل سابق گران شد.


درشهرهای دیگرنیز وضعیتی مشابه وجود داشت. امیرنظام پیشکار آذربایجان به ناصرالدین شاه تلگراف زدکه مردم گرسنه هستند و اجازه خواست تا انبارهای بزرگترین محتکرین غله را بگشاید و غلات را به بهای عادله بفروش رساند.


شاه موافقت کرد اما تاکید نمودکه امیرنظام تنی چند از بزرگترین محتکرین راکه از نزدیکان شاه بودند استثنا قرار داده و با انبارهای ایشان کار نداشته باشد! امیرنظام پیرو دستور شاه، تصمیم میگیرد محتکرین درجه دوم را تحت فشار قرار دهد. دراین مرحله نیز با مخالفت ولیعهد و ممانعت او روبرو میشود و کاری از پیش نمیبرد.


سرانجام او که گرسنگی مردم را میبیند علیرغم سفارشِ شاه به انبار بزرگترین محتکر شهر "نظام العلما" هجوم میبرد. عمله نظام العلما به سوی ماموران تیراندازی میکنند و حدود20 نفر دراین درگیری‌ها کشته میشود. اما مقداری گندم بدست مردم میرسد.


شاه این اقدام امیرنظام را خودسرانه میخواند و او را بشدت توبیخ مینماید.


ادوارد براون حکایت عامیانه‌ای نقل میکند که گویای سختی اوضاع معیشت و گرسنگی زیاد مردمان آن روزگار است.


سه مسافرِ اصفهانی، شیرازی و خراسانی در راهی میرفتند. شبی قاب "سینی" پلویی بدست می‌آورند. قرارمیگذارند هرکس نتوانست درمورد ولایتش شعری بسازد، او را از پلو خوردن محروم نمایند.


اصفهانی میگوید: از صفاهان میوه هفت‌رنگ می‌آید برون.

شیرازی میگوید: آب رکن‌آباد ما از سنگ می‌آید برون.

نوبت به خراسانی میرسد و دستپاچه از بیم آنکه از قاب پلو بی‌نصیب گردد فی‌البداهه میگوید: از خراسان مثلِ منه الدنگ می‌آید برون!


منابع

خاطرات کلنل کاساکوفسکی

تاریخ ادبی ایران، ادوارد براون