مرثيه‌ای با سی سال تاخير

"یلدا صادقی"

اين عجيب نيست كه من بعد از سي سال خواب تو را ببينم ؟

ميداني همه چيز عجيب است،حتي اين عجيب است كه ديگر آن خودكارهايي كه نصفشان آبي و نصفشان قرمز بود ،نيستند وكسي هم يادش نيست كه روزي بوده اند.درست مثل تو كه از سال شصت وشش يا شصت وهفت (ميبيني تو آنقدر ناپيدا بودي كه حتي كسي در اين جهان يادش نيست كه در چه سالي كشته شدي )ديگر نيستي .با اين فرق كه خودكارهاي ابي وقرمز را همه ميشناختند ولي تو را از اول هم كسي نميشناخت.تو پسر شانزده ساله اي از پرورشگاه صنعتي كرمان بودي كه آخرهاي جنگ به تشويق مربي پرورشي مدرسه ات به جنگ رفتي .نه خواهري داشتي كه بالاي سرت قران بگيرد و نه مادري كه بعد از ناپديد شدنت هر روز راديو را به گوشش بچسباند.

مربي از جنگ برگشت و خبر اورد كه تو ديگر نيستي و همسرش در مدرسه به من امر كرد تا در روزنامه ديواري مدرسه متني درباره تو بنويسم .ميبيني ؟در اين دنيا چيزهاي زيادي نيست كه من وتو را به هم ربط بدهد بنابراين عجيب نيست كه من ناگهان در خواب برق استخوانهاي سفيدي را ببينم كه سيل جنوب دارد در دل شب آنها را از زير خاك بيرون ميآورد ؟ عجيب نيست كه يكهو چند خط اول آن متن ناتمام را به خاطر بياورم؟

متن من ناتمام مانده بود ،چون همانطور كه به بخاري نمازخانه چسبيده بودم و بيسكوييت خشكم را خرت وخرت ميجويدم و خودكار ابي وقرمزم را در مشت فشار ميدادم،معلم به من توپيد كه بجنبم،چون همين الان يك عده هم سن وسال من گرسنه و تشنه زير باران گلوله هستند و انوقت من كنار بخاري لم داده ام وانقدر خودخواهم كه حاضر نيستم يك متن ناقابل را سريع تمام كنم و تازه موهايم هم بيرون است.

ميداني؟ آنها خوب بلد بودند ما را از هم متنفر كنند،و من خيلي خوب از تو متنفر شدم.تويي كه قهرمان شجاعي بودي كه در بهشت به خودخواه بودن و بدحجاب بودن من ميخنديدي.تويي كه باعث ميشدي هر كار كه من ميكنم گناه باشد.

نوشته بودم:"بي باغبان بودي ولي چگونه پر پر شدن را خوب بلد بودي،آن‌چنانكه هر برگت مثنوي شد هفتاد من".

متنت را ميپسندي؟براي يك دختر پانزده ساله خوب نوشته بودم نه؟ولي آنروزها شما باعث ميشديد كه هر كار كه ما بقيه پانزده ساله ها ميكنيم ،بد و كم باشد.ميخواهي باور كن يا نكن ، از ته قلبم نوشته بودم وقبل از آنكه معلم به من بتوپد ومن كاغذ را پاره كنم ، از تو متنفر نبودم.

كاش ميگذاشتند متنهايمان را تمام كنيم،كاش كاري به كار ما نداشتند و ما از هم متنفر نميشديم.

ميداني ،همه چيز عجيب است ،اينكه تو شانزده ساله مانده اي و من نه.اينكه حالا من ميتوانم به جاي مادرت باشم .نميدانم اصلا آرزو وحسرت اين را داشته اي كه كسي دنبال تابوت خالي ات مويه ميكرد يا نه،ولي اگر دوست داشته باشي ،حالا ديگر من بزرگ شده ام و بلد هستم برايت مثل مادر زبان بگيرم و نوحه عزا بخوانم.

خوبيش اين است كه ديگر معلمي نيست كه من را از تو متنفر كند، ومن ميتوانم براي خودم فكر كنم،كه شايد اصلا شجاع هم نبوده اي،و اجازه دارم فكر كنم كه شايد تو ،يك پسر بچه لاغر ومعمولي ، انقدر دوست داشته اي كه حداقل يك نفر را در دنيا داشته باشي كه حرف مربي مدرسه ات را زمين ننداخته اي تا دوستت داشته باشد.چه فرق ميكند . ميداني ،مهم اين است كه با آن كه نه نامي داري و نه گوري و نه كسي كه نام تو را به ياد اورد ،خونت را بر خاك ايران ريخته اي.شايد هم خواب من راست باشد و همين الان تو بي نشان تر از هميشه در سيلي كه سلام شمال ايران را به جنوب ايران رسانده ، ميروي كه در خاك وآب وطن باز شسته تر و بي نشان تر بشوي.ميروي كه بالاخره صاحب نامي بشوي: ايران.