
.
دکتر علی نیکویی | ایرانشناس
افسانه دکتر فاوست[1] یکی از برجستهترین و تأثیرگذارترین روایتهای ادبیات جهان است که ریشه در فرهنگ آلمانی دارد و در طول قرون، با بازآفرینیهای متعدد در حوزههای مختلف هنری، جایگاه ویژهای یافته است. این داستان درونمایهای فلسفی و تراژیک دارد و از تأملات درباره طبیعت انسانی، شور و اشتیاق به دانش، و پیامدهای اخلاقی چنین تمایلاتی حکایت میکند.
ریشههای داستان فاوست به قرونوسطی بازمیگردد، زمانی که کیمیاگری و جستوجوی دانش فراطبیعی رونق داشت. شخصیت دکتر فاوست بر پایه فردی واقعی به نام یوهان جورج فاوست[2] بنا شده است که در قرن شانزدهم بهعنوان کیمیاگر و ستارهشناس شناخته میشد. افسانه او در ابتدا بهصورت داستانهای مردمی مطرح شد و سپس با انتشار کتابی به نام "تاریخچه تراژیک دکتر فاوست" در سال ۱۵۸۷ در آلمان، شکل مدون یافت. این کتاب، سرآغازی بود برای بازآفرینیهای متعددی که در قالبهای ادبی و هنری شکل گرفت.
داستان فاوست در حول محور شخصیتی شکل میگیرد که بهرغم داشتن دانش گسترده، از زندگی خود ناراضی است و به دنبال دستیابی به کمال و لذت بیشتر است. او پیمانی با شیطان، غالباً به نام مفیستوفلس[3]، میبندد که بر اساس آن روح خود را در ازای دانش نامحدود و قدرتهای فراطبیعی واگذار میکند. باوجود دستیافتن به آرزوهایش، فاوست در نهایت با عواقب سنگین اخلاقی و روحی این معامله مواجه میشود.
افسانه فاوست بارها در ادبیات اروپا و جهان بازآفرینی شده است و مشهورترین این آثار، نمایشنامه دوجلدی فاوست اثر یوهان ولفگانگ فون گوته[4] است. گوته با افزودن جنبههای فلسفی و روانشناختی به داستان اصلی، آن را به یکی از پیچیدهترین و عمیقترین آثار ادبی تبدیل کرد. در این نسخه، فاوست نهتنها نماینده انسانی است که به دنبال دانش است، بلکه نمادی از جستوجوی حقیقت مطلق و معنای زندگی به شمار میآید. علاوه بر گوته، نویسندگانی چون کریستوفر مارلو[5] نیز به داستان فاوست پرداختهاند. مارلو در نمایشنامه "تاریخ تراژیک دکتر فاوست"، تأکید بیشتری بر جنبههای مذهبی داستان دارد و آن را به نقدی بر حرص و طمع و نافرمانی از اصول الهی تبدیل میکند.
اما در شاهنامهٔ فردوسی نیز داستانی وجود دارد که به معاملهگری شخصی بنام ضحاک با اهریمن میپردازد؛ این داستان چنین آغاز میگردد که: در روزگاری که جمشید شاه یاد خدا را در دل خود کشت و فَرِ ایزدی از او روی تافت در دشتهای عربستان مردی زندگی میکرد بنام مرداس؛ نیکمردی بود و به داد و دهش و بخشش شهره. مرداس را پسری بود ضحاک نام که بر خلاف پدر در دل کینهجو بود و به دنبال نام و شهرت؛ روزی اهرمن به چهرهٔ مردی خیرخواه بر او ظاهر شد و دل ضحاک جوان را به دست گرفت و به او گفت که ابتدا باید با من پیمان ببندی که چیزی که تو را گویم آن کنی و من به تو رمزها و رازها گویم؛ ضحاک جوان هم با او به سوگندِ سختی پیمان بست؛ سپس ابلیس بدسرشت ضحاک را گفت تا چون تو پهلوانی در جهان هست چرا باید کس دیگر شاهی کند؟ پس باید پدر سالخوردهات را بکشی تا کدخدایی به تو رسد. ضحاک به افسون اهریمن پدرش را کشت و تاج تازیان بر سر نهاد. چون ضحاک شاه تازیان شد این بار اهریمن
به شکل آشپز جوان و زیباروی به ضحاک ظاهر شد و خورشخانه ضحاک را بدست بگرفت و چون از خصایص غذاها آگاه بود در چهار روز به شاه چهار غذا داد که بسیار لذیذ بود و خصلتهای حیوانی شاه را تقویت نمود و پس از چند روز به خدمت ضحاک رسید و ضحاک از او پرسید چه خواستهای داری و گفت به پاس خدماتش تنها یک درخواست دارد که شانههای پادشاه را ببوسد و تا چشم و صورتش متبرک شود! و بوسه زد بر شانههای ضحاک و در چشم پوشیدنی ناپدید شد و چند لحظه بعد دو مار سیاه از شانههای ضحاک بیرون آمدند، شاه سر آنها را برید؛ اما باز آن دو چون دو شاخهٔ درخت رویدند، چارهای یافت نشد پزشکان فراخواندند هیچکدام از طبیبان دوای درد مارها را نیافتند؛ باز اهریمن خود به غالب پزشکی فرزانه در آورد و به درگاه ضحاک رفت و مارهای رسته بر شانهٔ ضحاک را بدید و گفت: این مارها را دوا نباشد مگر به آنها خورشی دهی از مغز انسان تا آرامآرام از آن خورش بخورند و بمیرند...
این دو داستان هرچند در دو بستر فرهنگی و تاریخی متفاوت (اروپای رنسانسی و ایران باستان) شکلگرفتهاند، شباهتهای عمیقی در مضامین، ساختار روایی و کارکردهای اسطورهای - فلسفی دارند. هر دو داستان به بررسی موضوعاتی چون طمع انسانی، پیمان با نیروهای اهریمنی، سقوط اخلاقی و پیامدهای ناگزیر انتخابهای فردی میپردازند. یکی از بارزترین شباهتهای این دو داستان، محوریت مفهوم طمع انسانی و میل سیریناپذیر به قدرت و دانش است. در «دکتر فاست»، شخصیت اصلی، یوهانس فاستوس، دانشمندی است که از محدودیتهای دانش بشری به ستوه آمده و برای دستیابی به قدرت و لذتهای بیحد، پیمانی با شیطان (مفیستوفلیس) میبندد. او در ازای روح خود، ۲۴ سال قدرت و لذت دریافت میکند، اما این معامله او را بهسوی نابودی اخلاقی و معنوی سوق میدهد. به همین ترتیب، ضحاک در شاهنامه، شاهی است که تحتتأثیر وسوسههای ابلیس، ابتدا پدر خود را میکشد تا به تخت شاهی برسد و سپس با پذیرش بوسههای ابلیس بر شانههایش، به موجودی اهریمنی تبدیل میشود که برای حفظ قدرت خود، مغز جوانان را قربانی میکند.
این شباهت در مضمون طمع، ریشه در یک پرسش بنیادین فلسفی دارد: آیا انسان میتواند با نادیدهگرفتن مرزهای اخلاقی و الهی، به سعادت یا کمال دست یابد؟ هر دو شخصیت، فاست و ضحاک، به دلیل ناتوانی در واپایش امیال خود، به دام نیرویی اهریمنی میافتند که در ابتدا به نظر خیرخواه میآید، اما در نهایت به نابودی آنها منجر میشود. این موضوع با نظریههای روانشناختی یونگ درباره «سایه» (Shadow) نیز قابلتحلیل است؛ سایهای که در هر دو شخصیت به شکل میل به قدرت و خودپرستی نمود مییابد و آنها را به ورطه خود ویرانگری میکشاند.
از منظر فلسفی، هر دو داستان بهنقد اومانیسم افراطی و اعتماد بیش از حد به عقل و اراده انسانی میپردازند. فاست، بهعنوان نمادی از انسان رنسانسی، به تواناییهای عقلانی خود مغرور است و گمان میکند میتواند با دانش، بر سرنوشت خود مسلط شود. ضحاک نیز، در چارچوب اسطورههای ایرانی، با پذیرش وسوسه ابلیس، خود را از نظم کیهانی جدا میکند و به نیروی اهریمنی وابسته میشود. این نقد مشترک به ما یادآوری میکند که هر دو فرهنگ، چه در اروپای مسیحی و چه در ایران زرتشتی، خطر خودمحوری و جدایی از اصول اخلاقی را بهعنوان منشأ فساد و سقوط میدیدند. از منظر ساختاری، هر دو داستان از الگویی مشابه پیروی میکنند که میتوان آن را در سه مرحلهٔ "پیمان، آزمون و مجازات" خلاصه کرد. این الگو که در بسیاری از روایتهای اسطورهای و تراژیک دیده میشود، در هر دو اثر به شکلی منسجم بهکاررفته است.
- پیمان: در «دکتر فاست»، فاستوس با امضای قرارداد با خون خود، روحش را به مفیستوفلیس میسپارد. این لحظه، نقطه عطفی است که او را از یک دانشمند کنجکاو به یک تراژیک تبدیل میکند. در داستان ضحاک، پیمان با ابلیس زمانی شکل میگیرد که ضحاک میپذیرد خون پدرش را بریزد. هر دو پیمان، بهظاهر وعده قدرت و لذت میدهند، اما در واقع، بندهایی هستند که قهرمانان را بهسوی نابودی میکشانند.
- آزمون: پس از پیمان، هر دو شخصیت با آزمونهایی مواجه میشوند که توانایی آنها در مقاومت در برابر وسوسه یا بازگشت به مسیر درست را میسنجد. فاستوس بارها فرصت توبه دارد، اما هر بار به دلیل غرور یا ترس، از آن روی برمیگرداند. در شاهنامه، ضحاک نیز با مقاومت مردم و قیام کاوه و فریدون مواجه میشود، اما بهجای اصلاح، به ستمگری ادامه میدهد. این آزمونها نشاندهنده عمق سقوط اخلاقی هر دو شخصیت هستند و بر تراژیک بودن سرنوشت آنها تأکید میکنند.
- مجازات: پایان هر دو داستان با مجازاتی دراماتیک همراه است. فاستوس در صحنهای هولناک، توسط شیاطین بهسوی جهنم کشیده میشود، درحالیکه ضحاک توسط فریدون دستگیر و در کوه دماوند به بند کشیده میشود. این مجازاتها که در هر دو فرهنگ بهعنوان تجلی عدالت الهی یا کیهانی تلقی میشوند.
این ساختار سهگانه که شباهت زیادی به الگوی «سفر قهرمان» جوزف کمبل دارد، نشاندهنده پیوند عمیق این دو روایت با سنتهای اسطورهای است. هرچند جزئیات فرهنگی متفاوت است، هسته مرکزی داستانها یکسان است: انسانی که با انتخاب نادرست، از مسیر خیر جدا میشود و بهسوی نابودی میرود. از منظر نمادین، هر دو داستان از شخصیتهای اهریمنی (مفیستوفلیس و ابلیس) بهعنوان تجلی نیروهای شر استفاده میکنند که انسان را وسوسه میکنند. مفیستوفلیس در «دکتر فاست» میتواند نمادی از شک و غرور درونی فاستوس باشد، درحالیکه ابلیس در داستان ضحاک، تجلی طمع و خودپرستی اوست. این نمادگرایی، با نظریههای فروید دربارهٔ نهاد و تمایلات سرکوبشده نیز همخوانی دارد. علاوه بر این، هر دو داستان از نمادهای فیزیکی برای نشاندادن فساد درونی استفاده میکنند. در «دکتر فاست»، خون فاستوس که برای امضای قرارداد به کار میرود، نمادی از قربانیکردن روح اوست. در داستان ضحاک، کشتن و ریختن خون پدرش نمادی از فساد و اهریمنی شدن او هستند. این نمادها، پیوند عمیقی با مفهوم «خود ویرانگری» دارند و نشان میدهند که شر، بیش از آنکه از بیرون تحمیل شود، از درون انسان سرچشمه میگیرد. هر دو داستان فراتر از بستر فرهنگی خود، به پرسشهای جهانی درباره طبیعت انسان، آزادی اراده و مسئولیت اخلاقی میپردازند. شباهتهای داستان «دکتر فاست» و «ضحاک» نهتنها در مضامین مشترک مانند طمع، قدرت و سقوط، بلکه در ساختار روایی و نمادگرایی آنها نیز آشکار است. هر دو روایت، با بهرهگیری از الگوهای اسطورهای و تراژیک، به بررسی پیچیدگیهای روانِ انسان و پیامدهای انتخابهای او میپردازند. این شباهتها نشاندهنده پیوند عمیق فرهنگهای بشری در مواجهه با پرسشهای بنیادین وجودی است. باوجود تفاوتهای ظاهری، فاست و ضحاک هر دو آینههایی هستند که ضعفها، امیال و سرنوشت تراژیک انسان را در برابر چشمان ما قرار میدهند. این تحلیل تطبیقی، نهتنها ارزش ادبی این دو اثر را برجسته میکند، بلکه بر اهمیت مطالعه تطبیقی ادبیات در درک تجربه جهانی انسان تأکید میورزد.
در پاسخ به این پرسش که با توجه به حجم بالای شباهت میان این دو داستان آیا میتوان اندیشید که داستان ضحاک بر داستان دکتر فاست اثر نهاده باشد باید گفت: فاصله زمانی و جغرافیایی بین این دو اثر، احتمال تأثیر مستقیم را کاهش میدهد. بااینحال در قرونوسطی و اوایل رنسانس، تبادل فرهنگی بین شرق و غرب از طریق مسیرهای تجاری (مانند جاده ابریشم)، جنگهای صلیبی، و ترجمه متون یونانی و عربی به لاتین وجود داشت. متون ایرانی، بهویژه شاهنامه، تا قرن هفدهم بهصورت گسترده در اروپا شناختهشده نبودند، اما برخی داستانهای اسطورهای شرقی از طریق روایتهای شفاهی یا واسطههای عربی و بیزانسی به غرب راهیافته بودند. برای مثال، داستانهایی درباره پیمان با موجودات اهریمنی در فرهنگهای خاورمیانهای رایج بودند و ممکن بود از طریق متون عبری یا عربی به اروپا منتقل شده باشند؛ اما هیچ سند تاریخی مشخصی وجود ندارد که نشان دهد مارلو به طور مستقیم با شاهنامه یا داستان ضحاک آشنا بوده است؛ اما شباهتهای بین ضحاک و فاست (پیمان با نیروی اهریمنی، سقوط اخلاقی، و مجازات نهایی) ممکن است به دلیل وجود الگوهای اسطورهای جهانی باشد تا تأثیر مستقیم. مفهوم «پیمان با شیطان» در فرهنگهای مختلف، از جمله در اساطیر ایرانی (ابلیس)، مسیحی (لوسیفر)، و حتی یونانی (پرومتئوس و نقض قوانین الهی) دیده میشود. این الگو که جوزف کمبل آن را بخشی از «سفر قهرمان» یا «تراژدی سقوط» میداند، ریشه در تجربههای مشترک بشری دارد. در داستان ضحاک، ابلیس بهعنوان وسوسهگر، نقشی مشابه مفیستوفلیس در «دکتر فاست» ایفا میکند. هر دو شخصیت با وعده قدرت، قهرمان را بهسوی فساد میکشانند. بااینحال، این شباهتها میتوانند نتیجه همگرایی فرهنگی (convergence) باشند، نه الزاماً تأثیر مستقیم. هر دو روایت از کهنالگوهای مشترکی مانند طمع، غرور، و عدالت کیهانی بهره میبرند که در فرهنگهای مختلف به اشکال متفاوت ظاهر میشوند.گرچه تأثیر مستقیم بعید به نظر میرسد، احتمال تأثیر غیرمستقیم از طریق سنتهای اسطورهای خاورمیانهای قابلبررسی است. در قرونوسطی، متون عرفانی و کیمیاگری اسلامی که گاه از فرهنگ ایرانی تأثیر پذیرفته بودند، به اروپا راه یافتند. این متون گاهی شامل داستانهایی درباره جادو، دانش ممنوعه، و موجودات اهریمنی بودند که ممکن است بر افسانه فاوست تأثیر گذاشته باشند. برای مثال، داستانهای مربوط به سلیمان نبی و پیمان با اجنه در متون یهودی - اسلامی که در اروپا نیز شناختهشده بودند، میتوانند حلقه واسطهای بین اساطیر شرقی و روایتهای غربی باشند. علاوه بر این، مفهوم «دانش ممنوعه» که در داستان فاست محوری است، در فرهنگ ایرانی نیز دیده میشود (مانند داستان جمشید و غرور او). این مضمون که در اساطیر بینالنهرینی و عبری نیز رایج بود، ممکن است از طریق متون دینی یا فلسفی به اروپا رسیده باشد. بااینحال، این تأثیرات بیشتر در سطح کلی و غیرمستقیم هستند و نمیتوان آنها را به داستان خاص ضحاک محدود کرد.
[1]Dr. Fausto
[2] Johann Georg Faust
[3] مفیستوفلس (Mephistopheles) نام شخصیتی اهریمنی در افسانههای اروپایی، بهویژه در داستان دکتر فاوست است. او یکی از ارواح یا شیاطینی است که نماینده نیروهای شر محسوب میشود و در داستان فاوست نقش واسطه را دارد. مفیستوفلس به نمایندگی از شیطان، پیمانی با فاوست منعقد میکند که بر اساس آن روح فاوست در ازای دانش بیپایان و لذات دنیوی واگذار میشود.
[4] Johann Wolfgang von Goethe
[5]Christopher Marlowe