
معنای پیچیده ای دارد وطن! اینکه محل تولدت است و باید به هر صورت که باشد دوستش داشته باشی حتی اگر آدم هایش با تو غریبه باشند و سهمی از خاکش را هم در مشت نداشته باشی نمیتواند قانون باشد. هر چند شاید خیلی از آدم ها همین طور زندگی کنند و فکر و معناشان همین باشد...
یادم هست که در کتاب "صد سال تنهایی[1]" کسی گفت که وطن جایی است که در آن مرده ای داشته باشی که به خاکش سپرده ای... شاید هم درست گفته باشد اما من گمان میکنم که وطن جایی است که در آن برای بودنت معنایی پیدا کرده باشی... معنایی که گاهی از جنس سنگ و خاک است...گاهی از گوشت و پوست... گاهی عطر و رنگ و بو... گاهی هم خیالی، خاطره ای، آرمانی و رویایی...
دنیا هم اگر بگوید که "هوارد باسکرویل[2]" یک امریکایی است باز هم خودش باور دارد که ایرانی است، چون یک روز به تبریز آمد که درس بدهد اما زود فهمید که اینجای خاک و زمان همان معنای گمشدهای است که جست و جویش می کرده... همین شد که به پایش ایستاد و برایش جنگید و محل مردنش را خودش انتخاب کرد... سیام فروردین بود اما صد و چند سال قبل تر...
وطن، گاهی کشف است، گاهی اختراع... اما هر کدام که باشد تقدیر نیست... یک انتخاب است
سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
ما را ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم
[1] صد سال تنهایی به اسپانیایی: Cien años de soledad نام رمانی به زبان اسپانیایی نوشته گابریل گارسیا مارکز که چاپ نخست آن در سال ۱۹۶۷ در آرژانتین با تیراژ ۸۰۰۰ نسخه منتشر شد.
[2] هُوارد کانْکْلین باسْکِرْویل (بَسْکِرْویل) (به انگلیسی: Howard Conklin Baskerville (زاده ۱۰ آوریل ۱۸۸۵ در پلت شمالی، نبراسکا، ایالات متحده آمریکا؛ درگذشته ۱۹ آوریل ۱۹۰۹ در تبریز، ایران) معلم آمریکاییِ مدرسه مموریال در تبریز بود که در جریان جنبش مشروطه و تلاش برای شکستن محاصره تبریز در این شهر کشته شد. از او اغلب به عنوان «لافایتِ آمریکاییِ ایران» و «شهیدِ آمریکاییِ جنبشِ مشروطه ایران» یاد میشود.
هوارد باسکرویل، در پاییز ۱۹۰۷ جهت تدریس تاریخ به تبریز آمد. ورود او به ایران مقارن با دورهای بود که محمدعلیشاه در تهران مجلس را به توپ بسته و اساس مشروطه را برچیده و دوره استبداد صغیر را در ایران حاکم کرد. در همان دوران، مردم تبریز به رهبری ستارخان و باقرخان برای اعاده مشروطیت به پا خاسته و به دنبال آن، نیروهای طرفدار شاه، اقدام به محاصره تبریز کردند. پس از ۱۱ ماه محاصره و بر اثر کمبود دارو و غذا، دستهای در تبریز به نام فوج نجات به رهبری باسکرویل، برای شکستن محاصره تشکیل شد. باسکرویل، که دوره سربازی را در آمریکا دیده بود، به قول خودش بهجای نقالیِ تاریخِ مُردگان، تصمیم گرفت مشق نظامی به جوانان بیاموزد. در همین ایام، مرگ سیدحسن شریفزاده، دوست و یار نزدیک باسکرویل، چنان او را منقلب کرد که در جواب همسر کنسول آمریکا در تبریز، که از او خواسته بود از صف مشروطهخواهان جدا شود، ضمن پسدادن پاسپورتش گفت:
تنها فرق من با این مردم، زادگاهم است، و این فرق بزرگی نیست.