
به مهر اندرون بود شاه جهان|که بشنید گفتار کارآگهان
کاووس شاه روزگار به خوشی میگذراند که خبرچینان و کارآگاهانش خبر آوردند که افراسیاب تورانی با یکصد هزار نفر سوار پرخاشجوی از ترکان بهسوی ایران رهسپار است!
شاه ایران از این خبر شوم ایام خوشش تباه شد و با خشم انجمنی از ایرانیانی که دوستدار تاجوتخت کیانیان بودند برپا داشت و در آن انجمن چنین گفت که: گویا خداوندگار جهانآفرین سرشت افراسیاب را از چهارعنصر مقدس آب و بادوخاک و آتش نیافریده است! چون در هر جنگ از ما شکست میخورد و از ترس جانش زبانش را به خوشی میگرداند و پیمان میبندد و مدتی که میگذرد مردانی کینهجو و شمشیرزن مییابد و از سر پیمان و سوگند سر میتابد؛ اکنون که او کارش چنین ناشایست و زشت است پس کینه خواهش کسی جز من نیست؛ روز روشنش را سیاه خواهم کرد و او را خواهم کشت و نامش را از جهان برخواهم انداخت؛ زیرا هرازچندگاهی بسان تیری که در کمان ناگهان سپاهی میسازد و رزم ایران را سر میکند و این بوموبر را به ویرانی مینهد.
موبد از میان جمع برخاست و روی به پادشاه نمود و فرمود: شاها، دیگر امان دادن بر افراسیاب و پیمان بستن با او بس است! دو بار او پیمان شکست و کاخ شاهی شما را تا ویرانی پیش برد، چند بار دیگر باید در گنجهایتان را بگشایید هزینهٔ ماجراجوییهای شاه توران را دهید؟! این بار سرداری بزرگ گزینید و کار افراسیاب را یکسره نمایید.
شاهنشاه ایران روی به موبد کرد و گفت: من در این جمع کسی را بدان سزاواری نمییابم که تاب جنگ با افراسیاب را داشته باشد! باید خودم بسان کشتی که بر آب میافتد پا در این جنگ نهم، اینک شما بروید تا من اندیشهای نیک پیرامون این نبرد نمایم.
سیاوش که سخنان پدرش را شنید با خوداندیشید باید کاری کنم که پادشاه مرا به این جنگ بفرستد؛ زیرا رفتن من بدین جنگ دو سود دارد اول آنکه از دربار پدرم و فریبهای سودابه رهایی مییابم و دوم آنکه اگر در این جنگ پیروزی با من گردد به چشم پدرم از نامآوران ایرانزمین خواهم شد؛ پس شاهزاده کمربند جنگی بر کمر بست و به پیشگاه پدر تاجدارش برفت و روی به شاهنشاه ایران فرمود: شاها، من آن پایگاه را دارم که با افراسیاب تورانی به جنگ درآیم و سر سواران آن دیار را به چنگ آورم. پادشاه از سخن فرزندش خشنود شد و پذیرت که این نبرد را سیاوش عهدهدار گردد، پس به سیاوش گفت: گنجهای دربار و سپاهی مردانم از آن تو هستند و جز اینها هزاران آفرین ایرانیان بر گفتار و کردار توست.
کاووس شاه، رستم دستان را از سیستان به نزدش بخواند، چون رستم بهپیش شاه ایران درآمد سخنهای نیکو بین ایشان درگرفت، کاووس شاه به رستم گفت: ای جهانپهلوان، پیل همچون تو زور ندارد و از رخش تو بارهای جنگیتر نیست، پیش از آمدن تو سیاوش به سرای من درآمد درحالیکه کمربند جنگی بر میانش بسته بود و با من بسان شیر ژیان سخن راند و گفت میخواهد به جنگ افراسیاب برود؛ از تو ای جهانپهلوان میخواهم کنار فرزندم رهسپار این جنگ گردی و روی از او بر نتابی، تو اگر کنار شاهزادهام باشی من خواب و آرام خواهم داشت که این شاهنشاهی امن است؛ چون تیر و شمشیر تو افراشته است.
رستم؛ چون این سخنها شنید گفت: شاها من بندهٔ تو ام و هرچه فرمان دهی همان کنم و جز این سیاوش در کودکی در دامان من پرورده شد؛ پس جان و روان من است و سر تاجش آسمان من. چون این سخنان را کاووس شاه شنید خوشحال شد و رستم را آفرین داد و فرمود ای رستم، خرد با جان پاکت همیشه جفت باشد.
شاهنشاه ایران به سپهدار طوس فرمان داد تا سپاه ایران را بیاراید و خود کلید گنجها و دینارهای فراوان به سیاوش فرستاد و فرمود که اینک کدخدای این سپاه تویی و هرچه بکار آید تو آن کن؛ پس دوازده هزار نفر سوارکاران نامدار به سیاوش سپرد و از پهلو و پارس و کوچ[1] و بلوچ و گیلان و دشت سروچ[2] دوازده هزار نفر دیگر رزمجوی پیاده گزین شدند و جز ایشان هرچه پهلوانزادهٔ دلیر و خردمند در ایران بود که سنشان به سال سیاوش میماند همراهش شدند و گردان جنگی ایران که نامآورانی چون بهرام و زنگهٔ شاوران در آن بودند نیز به سپاه سیاوش درآمدند؛ پس پنج موبد آمدند و درفش کیانی را برافراشتند. شهنشاه دستور حرکت سپاه ایران را داد و سپاهیان از پهلو بهسوی هامون به حرکت درآمدند؛ لشکر ایران چنان بزرگ بود که تو میپنداشتی دیگر در روی زمین جایی نبود که اسبان نعل خود را بنهند، پیشاپیش سپاه ایران درفش کاویانی بسان ماه درخشانی خودنمایی مینمود؛ کاووس شاه نیز با لشکر از شهر بیرون شد و در بیرون شهر پیشاپیش لشکر بر بلندی ایستاد و فرمود: آفرین بر سپاه ایرانزمین؛ ای نامداران فرخنده پی، ای سربازان ایرانزمین، ستاره بخت شما درخشان باد و کور باد چشم بدخواهانتان، امید آنکه به تندرستی و پیروزی و شادی از این جنگ بازآیید.
پس کاووس شاه از آن بلندی به زیر آمد و سپاه ایران از آن جایگاه بهسوی دژخیم حرکت نمود.
وزان جایگه کوس بر پیل بست|به گردان بفرمود و خود برنشست
[1] قوم کوچ، ساکنِ کوههای جنوبی کرمان بودند. این مردم را قفص و کوفج هم نامیدهاند. جمعیت آنان در اوایل قرن ۴ق بالغ بر ۱۰ هزار نفر بود که در کوهستان خود به زراعت، دامداری و راهزنی روزگار میگذراندند. کوچیان، مردمانی شجاع بودند و با راهزنیهای خود همۀ راههای کرمان و فارس و سیستان را ناامن کرده بودند. بااینهمه، از بلوچها هراس داشتند. به نوشتۀ مقدسی، کوچیان به زبانی سخن میگفتند که مانند زبان سندی، نامفهوم بود.
[2] نام دشتی است در نواحی کرمان.

جلد دوم از داستانهای شاهنامه
همراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهلقلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)
● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش
● اثر علی نیکویی
۰۰۰۰۰۰
🚩 پیامک و تلگرام:
🔻
09370770303