
بفرمود تا خلعت آراستند| سلیح و کلاه و کمر خواستند
خبر دادند تا گرسیوز به دربار سیاوش بیاید؛ چون گرسیوز به آن گاه درآمد سیاوش او را نواخت و خلعتهای آراسته به همراه سلاح و شمشیری هندی با نیامی طلایی به همراه اسبی تازی که زینش زرین بود به وی بخشید. گرسیوز چون هدایای شاهزادهٔ ایران را بدید چنان خرسند گشت که گویی بهجای سیاوش ماهی به روی تخت دیده باشد و آفرینها به سیاوش داد و با همراهانش بهسوی توران رفت.
پس سیاوش دبیر چربزبانی را بخواست تا با او برای کاووس شاه نامهای بنگارد تا دل شهریار ایران نیز با این پیمان بر سر مهر گردد که رستم جهانپهلوان به سیاوش گفت: از این درگاه کسی یارای سخنراندن با پدرت را ندارد؛ زیرا کاووس شاه چون گذشته مردی است تندخوی؛ بگذار تا من نزد او بروم تا این خبر را به او رسانم. سیاوش که این شنید بسیار شاد شد و دبیر را فراخواند تا نامهای نیز به قلم سیاوش بنگارد و رستم به همراه نامهٔ سیاوش نزد کاووس شاه رود، نامه را بر پارچهای از حریر نوشتند که: آفرینها بر خداوندگار باد که آفریده فر پادشاهی و هنر است، کسی را توان گذرکردن از فرمانش نیست و کسی یارای آن ندارد که پیمانش را با او بشکند که اگر پیمانش را با کردگار بگسلد از جهان جز کاستی چیز دیگر نبیند و از کردگار به شهریار ایرانزمین آفرین باد که جهاندار است و گزیدهٔ نامداران؛ به فرمان شما من با سپاه ایرانزمین برای جنگ با تورانیان به بلخ رسیدیم، با شادمانی و خرم بهاری؛ خبر در آمدنم به بلخ به افراسیاب رسید و روزگارش سیاه و تار گردید و بر او روشن شد که کارزار با من و ایرانیان جز تیرگی و خواریاش چیز دیگر نخواهد داشت، برادرش را با هدایای بسیار بهسوی من فرستاد و از فرزندت و سپاه بزرگت زنهار و امان خواست و پیمان بست تا زینپس تنها به سرزمین و مرزهای خود بسنده کند و پایه و اندازهٔ خود را بداند و شهرهای ایران که در اشغال لشکرش بود را به ما بسپارد و برای استواری پیمان خویش یکصد تن از خویشان خونی خود را نزد من فرستاد، همراه این نامه رستم جهانپهلوان سوی شما میآید امید که شهریار ایران نیز تورانیان را ببخشاید به مهرش که چهرهٔ مهربان شاه ایران گواه بر خانهکردن مهر در قلب و دل اوست.
چون نامه نوشته شد یل سیستان نامه را بگرفت و سوی کاووس شاه شتافت و از آنسوی نیز گرسیوز به سرای افراسیاب رسید و همه چیزها که از سیاوش دیده بود را بازگفت و به افراسیاب یادآور شد که چون سیاوش هیچ مانندی در پادشاهان جهان نیست؛ مردی خوشکردار و هوشمند که نجابتی در سیمای او نهفته، دلیر است و سخنگوی و چون پهلوانان میماند. افراسیاب خندهاش آمد و روی به گرسیوز گفت: چه نیکوکاری کردیم تا به جنگ با سیاوش نرفتیم و البته که آن خواب بر من نهیب زد؛ چون از عرش به فرش رسیدن خود را به چشم دیدم، بازهم بختیار بودیم که با گنج و سیم و زر دادن از نابودی رستیم و چیزی شد که ما میخواستیم.
از آنسوی رستم شیرمرد به درگاه پادشاه ایران رسید، چون کاووس شاه رستم جهانپهلوان را بدید از جایش برخاست و در کنارش گرفت و از سپاه ایرانزمین و فرزندش سیاوش او را پرسید و علت آنکه جهانپهلوان به درگاهش آمده را جویا شد. رستم نامهٔ سیاوش را به دبیر شاهنشاه داد و دبیر نامه را برای پادشاه بخواند، شهریار چون نامه را شنید رُخَش چون قیر سیاه شد و روی به رستم نمود و گفت: ای پهلوان! گیرم که سیاوش بهخاطر جوانی و ناپختگی چنین اشتباهی کرد، تو که در جهان بهمانندت جنگجویی نیست چرا بازش نداشتی؟! در این سالیان دراز آیا تو بدیهای افراسیاب را فراموش کردی؟! از یاد بردی در همین دوران شاهی من چه بلاها بر سر ایران و ایرانیان آورد و خور و خواب و آرام را از ما بگرفت؟! از همان ابتدا برای این جنگ من باید پادررکاب اسب میکردم و سپهبدی سپاه ایران را بر میگرفتم، نرفتم؛ زیرا بزرگان و خیرخواهان آمدند و گفتند که این جنگ را به سیاوش بگمار تا او رود تا پیش از پادشاه شدنش پیروزی و فخری در کارنامکش داشته باشد.
ای رستم! چرا فراموش کردی که بدی، سزاوار انسان بد است؛ افراسیاب شما را با قدری سیم و زر فریب داد و صد تورانی بیچاره که حتی نمیدانند نام پدرشان چیست به نام گروگان برای ضمانت پیمان نزدتان فرستادند! افراسیاب تورانی کی و کجا از جان گروگانهای خود اندیشه کرده است که این بار کند؟! تمام این صد نفر در پیش چشم او با خاک بیابان برابرند! رستم، گویا تو خردورزی پیشه کردی و جنگاوری را کنار نهادهای! اما من همچنان در سرم سودای کارزار در میدان جنگ دارم، اکنون مردی پردانش و سخندان نزد سیاوش روان خواهم کرد تا فرمان من را به او رساند که این پیمان را برهم زند و اولازهمه آن صد اسیر تورانی را زنجیر در پا کند و نزدم بفرستد تا سرشان را از تنشان جدا نمایم و او نیز با لشکری بهسوی جایگاه افراسیاب بتازد و بسانی گرگی که بر گله گوسفندان میزند به ایشان حمله برد و توران زمین را غارت کند و به آتش کشد.
رستم با نرمی به کاووس شاه گفت: ای شهریار، اول سخنان مرا بشنو بعد هرچه خواهی همان کن. شما مگر نفرمودی در بلخ بمانیم و نخست ما نباشیم که بر افراسیاب یورش برد، ما نیز چنان کردیم؛ اما بهجای جنگ او در آشتی را گشود؛ برازنده نبود ما به کسی که آشتی میجوید بتازیم! و هرچه قرار بود در میدان جنگ به دست آوریم در آشتی به آن رسیدیم! اگر افراسیاب نیز پیمان را بشکند چه باک، شمشیر و پنجهٔ شیر پیش ماست و جز اینها شما از فرزندت پیمان شکستن مخواه؛ زیرا این کار برازنده شما و سیاوش نیست، چرا سخن مخفی کنم؛ سیاوش پیمانشکن نیست اگر بر پیمان شکستن مجبورش کنید شاید آشوبی در شاهنشاهی ایران رخ دهد!
وزین کار کاندیشه کردست شاه | بر آشوبد این نامور پیشگاه
