
دو تن را ز لشکر ز کندآوران|چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران
پس از رفتن رستم جهانپهلوان از سپاه ایرانزمین، سیاوش با دو پهلوان دیگر لشکر نزدیکتر شده بود و آن دو بهرام پسر گودرز و زنگهٔ شاوران بودند.
سیاوش از اندیشهٔ نامهٔ پدرش و سخنان تندش آشفته بود، دستور داد بهرام و زنگهٔ شاوران به پیشش بیایند و با ایشان به سخن نشست و فرمود: از بخت بدم از هر سو به من بدی میرسد، در ابتدا پدرم کاووس شاه چه بیشمار با من مهربان بود اما سودابه او را فریفت و به من بداندیشش نمود و چه ستمها بر من رفت که همگان دیدید، کاخ پادشاهی ایرانزمین برایم چون زندان شد؛ خبر یورش تورانیان از شرق رسید با خود اندیشیدم اگر جنگ را برگزینم از دست فریبها و دشمنیهای سودابه رها میشوم پس بهسوی میدان کارزار شتافتم؛ شما دیدید در بلخ چه بیشمار لشکریان تورانیان بودند و فرماندهشان گرسیوز در بلخی که امروز ما نشستهایم، نشسته بود و آنسوتر در سُغد افراسیاب پرچینهای جنگی گسترانده بود. با سپاه پیروز ایرانزمین بسان باد بر ایشان تاختیم و بلخ را از افراسیاب بازگرفتیم افراسیاب چنان ترسید که از در آشتی درآمد و تمام شهرهای اشغالشدهٔ ایران را بدون جنگ بازگرداند و گنج و سیم و زر بسیار فرستاد و همراه آنها صد نفر از خویشان و نزدیکانش را گروگان گفتیم فرستد که به پیمانش باورمان آید، پس از آن تمام موبدان و خردمندان گفتند که دیگر کارزار و جنگ لازم نیست و چهبهتر از این میدان بازگردیم؛ اما این همه کارهای من به پسند شاهنشاه نیامد و شروع به آزار من نمود و به خیرهسری دستور داده که بر توران زمین بتازم و جنگ را سر کنم و پیمان و سوگندم را زیر پا نهم! مگر جنگ برای افزودن به خاک و ثروت کشور نیست؟! من که با پیمان و آشتی این مهم را به دست آوردم! اکنون چرا باید خیره سرانه خون بریزم و دلها را پر از کینه کنم؟! اگر جنگ بیهوده کنم و خون بیهوده بریزم و پیمان آشتی خود را خودسرانه بشکنم در دو گیتی روی یزدان از من برخواهد گشت و آن مردی میشوم که کام دل اهریمن را داده است! کاشکی مادرم مرا نمیزائید یا مرا مرده میزائید که این بلاها به سرم نمیآمد و زهر به کامم این جهان نمیریخت. من با تورانیان پیمان بستهام و به نام یزدان سوگندها خوردهام اگر از آن سوگندها به درگاه دادار جهانآفرین سر برگردانم از همه جهت بر من کاستی خواهد رسید و تمام جهانیان خواهند گفت دیدید شاهزادهٔ ایران چگونه پیمانش را با شاه ترکان شکست! همهکس در هرجای گیتی زبان به بدی من برگشایند؛ این پیمانشکنی یعنی بریدن من از دین خداپرستی و سرکشی در پیشگاه یزدان پاک. من این پیمان نخواهم شکست! برای رهایی از کاووس شاه از اینجا میروم بهسوی کشوری دیگر که نام من از پدر تاجدارم نهان ماند تا زمانه بهخاطر کردهٔ من تیرهوتار نگردد؛ زیرا فرمان تنها فرمان دادار کیهان بود؛ گویا در سر شاهنشاه ایران از مغز آگهی نیست و بد و خوب را نیک نمیداند! فراموش کرد پدرش کیقباد نیز شاه جهان بود اما بِمُرد و این جهان بگذاشت پس او نیز این جهان را خواهد گذاشت؛ از تو ای پهلوان زنگهٔ شاوران درخواستی دارم، بیدرنگ به درگاه افراسیاب تورانی برو و تمام هدایایش و آن صد نفر گروگانهایش را بازگردان و بگویاش چه بر سر ما آمد؛ پس سیاوش روی به دیگر پهلوانش بهرام نمود و فرمود: پهلوان بهرام! سپاه نامور ایرانزمین و مرزهای شرقی و گنجهای لشکرگاه را به تو میسپارم تو اینها را نگهبان باش تا سپهبد طوس برسد و به او بدهاش.
دو پهلوان از شنیدن سخنان سیاوش خون گریستند و روی به شاهزاده نمودند و گفتندش: این اندیشهٔ نیکی نیست، شما بدون پدر تاجدارتان در جهان جایی ندارید، نامهای دیگر برای شاهنشاه بنویسید و دوباره از او بخواهید تا رستم پیلتن به بلخ بازآید و سپهبد سپاه ایران گردد، اگر بازهم شاه ایران فرمان جنگ و کارزار فرمود شما سرپیچی نفرمایید و روزگار را بر ما و ایرانیان پر اندوه و غم نکنید، چندی نمانده تا شما به روی تخت شاهنشاهی بنشینید.
سیاوش سخنان ایشان را نپذیرفت و روی به دو پهلوان کرد و فرمود: فرمان شاهنشاه را همواره به گوش جان میپذیرم که برتر از خورشید و ماه است ولیکن تا جایی که فرمانش گستاخی به فرمان یزدان نباشد؛ زیرا کسی به فرمان یزدان گستاخ شد گوهر خویش را گم کند. جنگی اگر بین ایران و توران درگیرد دست پدرم به خون مردم آلوده خواهد شد و سبب کینه بین دو کشور خواهد بود؛ من نمیدانم در آن جنگ چه کسی پیروز خواهد گشت اما میدانم پیکار و جنگ سرشک غم و اندوه ببار میآورد. اینک اگر شما نمیخواهید فرمان مرا اجرا نمایید هیچ گناهی بر شما نیست، خود فرستادهٔ خود میشوم و در این دشت بهتنهایی و بیکسی پردهسرای خود افراشته میدارم.
چون سیاوش اینها بگفت زنگهٔ شاوران روی به شاهزاده کرد و گفت: ما بندگان شماییم و دل به مهرتان بستهایم، جان و تن ما فدای شما باد؛ این پیمان ما بود با شما.
سیاوش که این پاسخ را از زنگهٔ پهلوان شنید فرمودش: اینک برو به افراسیاب شاه تورانی بگو چه بر سر ما آمد، با این پیمان که با تو بستم آتش جنگ بر سر من ریخت، از آن به تو نوش رسید و بر من زهر؛ اما من از سر پیمانی که با تو بستهام نخواهم گذشت هرچند به قیمت آن باشد که از تخت شاهی ایران دور گردم؛ زیرا جهاندار یزدان پناه من است، چون یزدان پناه آدمی گردید تمام زمین تخت اوست و آسمان تاج او؛ اما چون از دستور شاهنشاه ایران سرپیچی میکنم دیگر نمیشود به پیشش رفت، اکنون تو کاری نیک برای من بکن! مرز توران را برایم بازکن و راهی بده تا از سرزمین تو بگذرم و جایی روم که ایزد آنجا آبشخورم دهد؛ به کشوری در این جهان خواهم رفت که نام من از چشم و گوش کاووس شاه دور گردد تا از خوی بد و سخنهای تلخش دمی بیارامم.
ز خوی بد او سخن نشنوم|ز پیگار او یک زمان بغنوم

جلد دوم از داستانهای شاهنامه
همراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهلقلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)
● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش
● اثر علی نیکویی
۰۰۰۰۰۰
🚩 پیامک و تلگرام:
🔻
09370770303