
بشد زنگه با نامور صد سوار|گروگان ببرد از در شهریار
زنگهٔ پهلوان آن صد گروگانِ تورانی را بگرفت و بهسوی افراسیاب شاه برد؛ چون به نزدیکی مرز توران رسید، دیدهبانان افراسیاب او را بدیدند و خروشی در شهر پدید آمد؛ پس نامداری بزرگ بنام طورگ از توران سپاه به استقبال زنگهٔ شاوران رفت و پهلوان ایرانی را به درگاه افراسیاب آوردند. چون شاه توران زنگهٔ پهلوان را دید از جای برخاست و او را سخت در آغوش کشید و بنواختش و جایی در کنار خود به او داد برای نشستن. زنگهٔ پهلوان چون در جای خودنشست روی به افراسیاب شاه نمود و آنچه بر سیاوش گذشته بود را از کران تا کران بازگفت و درخواست شاهزادهٔ ایران را به شاه توران داد. افراسیاب از شنیدن احوال سیاوش اندوهگین شد پس دستور داد جایگاهی درخور برای زنگهٔ شاوران بیارایند تا او قدری بیندیشد و پاسخش را برای سیاوش بازگوید.
افراسیاب دستور داد تا وزیر خردمندش پیران به درگاهش بیاید، چون پیران به حضور رسید افراسیاب و او سخنهای بسیار گفتند و اندیشهها نمودند؛ وزیر خردمند افراسیاب به شاه ترکان فرمود: ای شهریار تو همواره جاودان و زنده باشی، بیشک شما در هر چیز از ما داناتر هستی؛ اما اگر فکر و اندیشهٔ مرا جویایی باید بگویم اخباری که از این شاهزاده رسیده گواه آن است که در بزرگان و بزرگزادگان کسی در خوبی همپای او نیست، در بالابلندی و افتادگی و پاکی اندیشه و فرهنگ بیمانند است. هنرمند است و خردمند، خون شاهان دارد و نژاده است، هیچ مادری چنین شاهزادهای نزاییده است. اگر این اخبار دروغ بود، به فرمان پدرش خون این صد نفر از کسان و خویشان ما که گروگانش بودند را میریخت و پیمانش را زیر پا مینهاد و بهسوی ما با سپاه ایران یورش میآورد؛ اما او از تخت و تاج چشم پوشید و بر خلاف میل پدرش کاووس شاه رفتار نمود و از شما نیز تنها درخواست راهی نموده که از سرزمین توران بگذرد. اما ای شهریار، کاری نیکو نیست که شما تنها به او اجازه گذر از توران بدهی! چون بزرگی سیاوش از تو بیش میگردد و مهتران سرزنشت مینمایند؛ مگر نه آنکه پدرش کاووس شاه پیر گردیده و روزگار عمرش به پایان است و سیاوش جوان است و میان مهان و بزرگان ایران محبوب! اگر افراسیاب شاه با من موافق باشند نامهای سودمند برای سیاوش بنویسید، همان گونه که پدری مهربان فرزندش را مینوازد و جایگاهی هم در سرزمین بزرگ توران او را ببخشند و یکی از دختران خود را بهرسم آیین به همسریاش درآورید تا سیاوش توران زمین را بوم و آرامگاه خود نماید؛ اگر او نیز نزد شما بیاید روزگار بر شاهی شما نیز نیکتر میشود و بزرگان همه آفرینتان کنند شاید از این راه کین و جنگ نیز میان ایران و توران تمام گردد.
افراسیاب قدری به سخنان وزیر خردمندش اندیشید، بد و خوب داستان را با خود سبک و سنگین نمود و روی به پیران کرد و گفت: هر آنچه گفتی دلپذیر است ولیکن یک داستان شنیدهام! اگر بچه شیر نری را بپروری، چون بزرگ شود و دندانهایش بروید تو را خواهد درید! اگر فردا روز سیاوش در توران زمین، خداوندگار را فراموش کند و با مردانش بر ما بشورد چه؟!
پیران خردمند به افراسیاب گفت: پادشاه ما باید خردمندانه بیندیشد! کسی که خوهای بد از پدرش ارث نبرده و اکنون چنین مِهری بدون چشمداشت بر پا نموده کی میتواند بدی نماید؟! مگر نه آنکه کاووس شاه پیر گردیده و چندی دیگر باید این سرای سِپَنج را بگذارد و برود! با مرگ کاووس شاه چه کسی شاه ایران میشود؟ سیاوش! پس آن هنگام که سیاوش شاه ایران بزرگ گردد شما بدون جنگ صاحب دو کشور شدهای.
افراسیاب چون این سخن را بشنید به اندیشهٔ نیک وزیرش آفرین داد و دبیر را فراخواند تا سخنانش را برای سیاوش نامهای کند و آن نامه را چنین نوشتند که: ستایش بر جهانآفرین که از مکان و زمانبرتر است ما هیچگاه گمان بندگی او را نمیتوانیم بریم، خداوند جان است و خداوند خرد که داد انسان خردمند را او میپرورد؛ از آن خداوندگار بر شاهزاده درود و آفرین باد که صاحب زور پهلوانی و شمشیر و کوپال است. سراسر پیام تو را بیداردل زنگهٔ شاوران برایم بگفت و شنیدم؛ اندوهی بزرگ بر دلم نشست که شاهنشاه ایران با تو چرا چنین کرده است! بر تویی که این همه خوبی و خردمندی آشکار و نهفته داری! همه باشندگان توران زمین در دل به تو مهر دارند و من از ایشان بیشتر، پس تو بهمانند فرزندم هستی و من بهمانند پدر، بهسوی توران بیا که درهای گنجها برایت بگشایم و بر سرت تاج نهم و بر روی تخت نشانمت؛ بسان فرزند نگاهت خواهم داشت و در جهان تو از من به یادگار میمانی. در توران گنج و سپاه و دربار برای توست، پس گذرکردن از سرزمین ما را فراموش کن و اینجا خانهکن زیرا پس از توران زمین دریای چین است و دشوار مینماید از آن گذشتن. این تیرگی تو با پدرت نیز دیری نپاید، روز آشتی تو و شاهنشاه ایران من با اندوه دوری تو لشکر و گنجی به تو میبخشم تا سوی او روی، تو همان خواهی بود که کلاه ایران و توران را به هم خواهی رساند؛ سوگند نه خودم به تو ستمی کنم و نه دستور دهم کسی به تو ستمی نماید.
چون نامه بدین جا رسید دبیر نامه را به مهر افراسیاب شاه ممهور نمود و زنگهٔ شاوران را خواستند و نامه به او سپردند تا بر سیاوش برد...
چو نامه به مهر اندر آورد شاه|بفرمود تا زنگهٔ نیکخواه
به زودی به رفتن ببندد کمر|یکی خلعت آراست با سیم و زر

جلد دوم از داستانهای شاهنامه
همراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهلقلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)
● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش
● اثر علی نیکویی
۰۰۰۰۰۰
🚩 پیامک و تلگرام:
🔻
09370770303