ویرگول
ورودثبت نام
دکتر علی نیکوئی
دکتر علی نیکوئیدکتری در تاریخ ایران‌باستان؛ نویسنده ، ایران‌شناس Ph.d in ancient Iranian history; Writer, journalist,Iranology and Teacher
دکتر علی نیکوئی
دکتر علی نیکوئی
خواندن ۴ دقیقه·۳ روز پیش

پارهٔ ۱۹ داستانِ سیاوش از داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۹۷)

چو نامه به مهر اندر آورد شاه | بفرمود تا زنگهٔ نیک‌خواه
به زودی به رفتن ببندد کمر| یکی خلعت آراست با سیم و زر

زنگهٔ شاوران بر اسب خود جست و به‌سرعت سوی سیاوش شتافت؛ چون به نزدیک شاهزادهٔ ایران رسید نامهٔ افراسیاب را به او داد و هرچه در دربار شاه توران گذشته بود را بازگفت.

سیاوش چون سخنان زنگهٔ پهلوان را شنید و نامهٔ افراسیاب را خواند از آن بسیار شاد شد؛ اما در دلش اندوهی بزرگ خانه کرد! با خود گفت: خیره‌سری‌های پدرم اسباب آن شد که دشمن را دوست گیرم، چه کسی از آتش چشم داشت باد خنک دارد! پس نامه‌ای برای پدرش کاووس شاه نوشت که: ای پدر، من جوانی خردمند بودم و از بدی‌ها و پلشتی‌ها گریزان؛ در کاخ شاهی‌ات همسرت اندیشهٔ تو را بر من برافروخت و دروغ‌های زشت بر من بست؛ آنگاه مجبور شدم برای اثبات پاک‌دامنی‌ام از میان کوه آتش بگذرم، آن روز مردم و آهوان کوه و دشت به حال من اشک‌ها ریختند. خبردار شدیم تورانیان به مرز ایران‌زمین یورش آورده‌اند برای رهایی از تو و تهمت‌های ناروای همسرت به میدان کارزار شتافتم؛ پای در میدان جنگی بزرگ و چنگِ نهنگ نهادم؛ دشمن چون   شمشیر و زوربازویم را بدید از در آشتی درآمد و در آشتی هرچه از ایران‌زمین رفته بود بازگرداندم و مردم دو کشور از این آشتی دلشاد گشتند؛ اما دل شما بدان بسان پولاد سخت گردید! هیچ کار من به چشم شما نیامد و روزگار را برایم زهر کردید، چشمان شما از دیدن من سیر گردید پس روا نباشد برابرتان باشم تا مرا ببینید؛ امید که شادی دلتان را رها ننماید؛ اما من از اندوه‌هایی که از شما رسید به دهان اژدها می‌روم و نمی‌دانم سپهر پیر چه رازهایی از کین و مهر برایم خواهد داشت.

سیاوش چون نامه را بنوشت پهلوان بهرامِ گودرز را فراخواند و او را فرمود: ای پهلوان از امروز این تاج و پرده‌سرای من به تو سپرده شد و جز اینها گنج‌های لبریزِ از سیم و زر و گوهر و دیباها و درفش ایران‌زمین و همچنان تمام سواران و پیلان؛ در دست تو ماند تا سپهبَد طوس بیاید و آن‌گونه که تمام‌وکمال از من بازگرفتی به او بازدهی؛ بهرام تو بیداردل باش و بِه روزگار.

 بهرام چون بیرون رفت سیاوش بسیار گریست و پس از آن به‌پیش لشکر درآمد و سیصد سوار گرد و شایست برگزید و صد نیک اسب زرین زین، دستور داد آماده نمایند و کنارشان صد غلام و پرستار؛ از گنجور قدری سیم و زر و گوهر شاهوار بگرفت. پس روبروی سپاهیان ایران‌زمین ایستاد و چنین فرمود: پیران، وزیر خردمند افراسیاب از جیحون گذشته به‌سوی مرز ایران و رازی از افراسیاب برای من آورده است، اکنون من برای پذیره شدنش به آن‌سوی می‌روم؛ اما شما اینجا خواهید ماند و گوش‌به‌فرمان بهرامِ پهلوان خواهید بود و از فرمان‌های او روی نمی‌گردانید؛ تمام جنگجویان ایران سپاه به نشان احترام زمین را بوسیدند. سیاوش و سوارانش از سپاه ایران‌زمین جدا شدند و چون خورشید تابنده غروب نمود ایشان از رود جیحون گذشتند و به سرزمین توران رسیدند، اول به شهر تِرمِذ درآمدند، شهر را به‌پاس درآمدن شاهزادهٔ ایران آراسته بودند از ترمذ درآمدند به شهر چاچ[1] برآمدند، شهر به شهر توران زمین پیراسته بسان عروس گردیده بود و مردمان بودند که به پیشواز سیاوش می‌شتافتند و در دستانشان خوردنی‌ها و خورش‌ها بود و سفره‌ها گسترده بودند پیش پای شاهزادهٔ ایران. سیاوش و همراهانش از چاچ نیز گذشتند سوی شهر قچقارباشی[2] شتافتند، چون به نزدیک قچقارباشی رسیدند تصمیم گرفتند آنجا چندی بمانند؛ خبر رسیدن سیاوش به دروازهٔ قچقارباشی به وزیر خردمند افراسیاب، پیران رسید؛ دستور داد هزار نفر از بزرگان و خویشانش را برگزینند و چهار فیل سپید را پیش انداخت و سپاه توران را در پشتش حرکت داد و تختی درخشان از زر و فیروزه برداشت و تخت و جواهرات را بر روی سه پیل دیگر نهاد و آنگاه به همراه صد دختر ماه روی تورانی که کمربندهای طلایی بسته بودند و صد اسب گران‌مایه زرین زین و بی‌شمار پارچه‌های ابریشمی به‌سوی سیاوش برای پیشواز شتافت و دستور داد تا لشکریان در کوی و برزن تَبیرهِ زَنان[3] حرکت نمایند.

 خبر رسیدن سپاه پیران خردمند به شاهزادهٔ ایران رسید، دستور داد تا سواران به استقبالش شتابند؛ از دور درفش پیران و خروش سواران را سیاوش بشنید پس به‌سوی ایشان شتافت و پیران را در بَر گرفت و روزگار افراسیاب شاه را پرسید؛ پیران روی به سیاوش نمود و گفت: ای پهلوان چرا تو به استقبال من می‌آیی و خود را رنجه می‌کنی؟! تمام آرزویم این بود تا روی ماهت را در تندرستی کامل ببینم. پیران از روی مهر سر و پای سیاوش را بوسید و فرمود: ای شهریار جوان، آرزوی دیدن روی تو را در خواب داشتم پس هزار ستایش به‌پیش یزدان که دیدم تو را روشن و تندرست.

ستایش کنم پیش یزدان نخست     چو دیدم ترا روشن و تندرست

کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش

جلد دوم از داستان‌های شاهنامه

همراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهل‌قلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)

● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش

● اثر علی نیکویی

۰۰۰۰۰۰

🚩 پیامک و تلگرام:

🔻
09370770303

 

 

 



[1] همان شهر امروزی تاشکند پایتخت ازبکستان است. (نام‌های دیگر: تاشکنت، چاچ، چاچکند، شاش)

[2] در صد کیلومتری جنوب شرق بیشکک، پایتخت قرقیزستان، به نام کوچکورکا یا کاچکارکا وجود دارد که بازماندهٔ همان قچقار یا قجقار یا قچقارباشی قدیمی است.

[3] به معنی تبیر است که دهل و کوس و طبل و نقاره باشد.

سیاوشافراسیابشاهنامهفردوسیدکتر علی نیکویی
۳
۰
دکتر علی نیکوئی
دکتر علی نیکوئی
دکتری در تاریخ ایران‌باستان؛ نویسنده ، ایران‌شناس Ph.d in ancient Iranian history; Writer, journalist,Iranology and Teacher
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید