
تو را چون پدر باشد افراسیاب|همه بنده باشیم زین روی آب
پیران خردمند روی به سیاوش نمود او را گفت: از امروز که افراسیاب شاه چون پدر برای توست، در توران زمین ما همگان بندگان توییم. ببین این هزار نفر، خویشان و کسان من هستند؛ وظیفهشان آن است که در رکاب تو باشند تا تو دم نزده کام دلت را برآورند؛ اگر افتخار به من موی سپید دهی همواره در کنارت خدمتت خواهم کرد.
پس پیران و سیاوش با شادی به راه افتادند تا شهر قچقار باشی؛ تمام راه خنیاگران و آوازهخوانان ایستاده بودند و نوای چنگ و رباب در شهر پیچیده بود و بهپیش پای سیاوش مردم مشک و گلاب و طلا میریختند. سیاوش به روی اسب چون اینها بدید ناگهان رُخَش پر از اندوه شد و از چشمانش اشک بارید که یاد زابل و سیستان برایش زنده شد آن هنگام که خردسال بود و کنار رستم جهانپهلوان با چنین فر و شادی تا کابلستان پیموده بود و یاد ایرانزمین در دلش بیداد کرد و آتش دوری از ایران افروختهتر شد و رویش از این اندوه برافروخت؛ چون احوالش دگرگون شد تا پیران روی پر اشکش را نبیند رخش را پوشاند؛ اما وزیر خردمند حال و روزگار شاهزاده را نیک فهمید و بدانست دل سیاوش از چه و برای چه تنگ است، او نیز از احوال شاهزاده اندوهگین گردید و لبانش را گزید.
سیاوش و پیران و همراهان به قچقار باشی رسیدند و از اسبهای خود فرود آمدند، پیران روبروی سیاوش نشست و مات در چشمان شاهزاده شد و بر این همه شکوه شاهانه و سخنان حکیمانهٔ او هزار بار نام یزدان ببرد پس به سیاوش گفت که ای شهریار جوان، یادگار شاهان جهان تویی و سه چیزداری که در جهان جز تو هیچ بزرگزادهای ندارد! یکم آنکه از پشت و نسل تو دودمان کیقباد شاه [پدربزرگ سیاوش و پدر کیکاووس شاه] دوام خواهد یافت و دوم آنکه زبان و سخنت را به گفتار نیکو آراستهای و سوم از چهرهٔ تو آنچنان مهر میبارد که گویی بر زمین مهرت سرریز میگردد!
سیاوش روی به پیران نمود و فرمود: ای مردِ دانای راستگوی، ای آنکه شهره شدهای در جهان به مهر و وفا و از اهریمن دوری و جفاپیشه نیستی؛ اگر تو با من پیمان بندی میدانم آنکه از سر پیمان نگذرد تویی؛ آمدن من به توران زمین خوب و نیکوست که هیچ و اگر چنین نیست دستور ده تا از سرزمین شما بگذرم و به کشور دیگر روم. پیران روی به سیاوش کرد و گفت: دیگر اندیشهٔ بد بر دلت راه مده و دلت را از مهر افراسیاب برمگردان و سخنِ رفتن از توران را دیگر نزن؛ درست است که در جهان نام افراسیاب به بدی پراکنده گردیده؛ ولی در راستی اینگونه نیست! او مردی با خداست و خردورز و صاحب هوش است و دودیگر من نیز با او پیوند خونی دارم و از پهلوانانش هستم و هم راهنما و وزیرش؛ بدان در توران زمین بیش از صدهزار سوار در فرمان مناند، چه مراتع بسیار بزرگ از آن من است و بسیار گوسپندان دارم و از هر شاه و پادشاهی بینیازم و جز اینها که تو را گفتم بسیار قدرتهای دیگر دارم؛ تمام اینها به فدای تو و در راه تو اگر در سرزمین توران به شادی بمانی؛ ای سیاوش تو را چون هدیهای از یزدان پاک پذیرفتم که در این پذیره شدنت رأی هوشمندان و خردمندان توران زمین هم موافق بود، هرچند ما رازهای چرخ بلند را نمیدانیم؛ اما سوگند که بر تو گزندی از بدها نخواهد رسید مگر آنکه در توران آشوبی به پا کنی!
سیاوش وقتی سخنان پیران را شنید به ماندن در توران رام شد؛ پس هر دو بر سر سفرهای بنشستند و جامهای باده گرفتند و نوشیدند و تو گویی پیران بسان پدر بود و سیاوش چون پسر.
پس دوباره همگان بر اسبها نشستند و حرکت کردند با شادمانی و بدون درنگ تا به شهر خرم و سرسبز گنگ رسیدند؛ چون خبر رسیدن سیاوش و همراهان به افراسیاب شاه تورانی رسید شتابان و پیاده از کاخ به کوی و برزن درآمد به پیشواز شاهزادهٔ ایران! سیاوش چون شاه توران را پیاده دید که به استقبالش آمده از اسبش چابک فرود آمد و بهسوی او دوید و همانگاه که به یکدیگر رسیدند سخت همدیگر را در آغوش کشیدند و سروصورت یکدیگر را غرق بوسه نمودند؛ افراسیاب شاه درحالیکه سیاوش را در کنارش گرفته بود روی به پهلوانانش فریاد کشید که ای گردانِ نامآوران؛ دیگر جهان جز روی آرامش را نخواهد دید نه آشوبی خواهد بود و نه جنگی؛ در کوهساران خواهید دید میش و پلنگ در صلح و آشتی به آبشخورها میآیند؛ جهان را جد من تور دلیر آشفته نمود؛ اما امروز روی گیتی بر جنگ بسته شد، پیشازاین ایران و توران همواره در شور جنگ و کشتار بود و باشندگان را امید آشتی نبود از امروز بهخاطر بود سیاوش جهان رام گردید و جنگ و خونریزی پایان یافت؛ ای سیاوش اینک همه باشندگان توران پرستندهٔ تو هستند و تمام دارایی من و جان من از آن تو.
سیاوش که سخنان افراسیاب را شنید بر پادشاه توران آفرین بلند داد و فرمود مگر داد از وجود تو برخیزد ای شهریار و سپاس بر خداوندگاری که جهان را آفرید که جنگ و آشتی هم از اوست.
افراسیاب دست سیاوش را بگرفت و هر دو بر تخت شاهی بنشستند.
سپهدار دست سیاوش به دست|بیامد به تخت مهی بر نشست

جلد دوم از داستانهای شاهنامه
همراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهلقلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)
● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش
● اثر علی نیکویی
۰۰۰۰۰۰
🚩 پیامک و تلگرام:
🔻
09370770303