
چو دانست سودابه کاو گشت خوار|همان سرد شد بر دل شهریار
سودابه که دانست شاه سخنش را باور نکرده و پس از آن جایگاهش از میان خواهد رفت باز اندیشهٔ پلید دیگری نمود تا کاووس شاه سخنش را باور نماید.
زنی افسونگر و جادو پیشه با همسر شاه بسیار نزدیک بود که در این ایام باردار بود، سودابه به پیشش برفت و راز خود را بدو گفت و از او پیمان گرفت که او در این کار همیارش گردد. زن، چون پیمان بست سودابه به او هدایای بسیار داد و گفتش که هوشیار باش که سخن از این در بیرون نرود، تو باید دارویی بنوشی که کودکت بیفتد تا مگر دروغهای من به یاری کودک تو به بار نشیند؛ من کودک مردهٔ تو را خواهم گرفت و به شاه نشان خواهم داد و او را خواهم گفت که این کودک من بود که از ستم آن روز شاهزاده افتادند و سیاوش اسباب کشتن او شد. مگر با این فریب دروغ پیشینم نزد شاه باور آید و اگر این نکنی شاه نیز آرامآرام از من دور میگردد و گاه و تخت من از دست میرود و روزگار بر من و بر تو که از نزدیکانم هستی تیرهوتار میشود.
زن جادوگر به سودابه گفت: من بنده توام و هرچه فرمایی آن کنم؛ چون شب رسید زن دارویی خورد و کودکش افتاد. جای یک کودک، دو بچهٔ دیوزاد بودند. دو کودک مرده را مخفیانه در همان تاریکی شب به سودابه رساندند و زن جادوگر مخفی شد. نیمههای همان شب ناگهان فریاد سودابه از حرمسرای شاه بر خواست، پرستاران ایوان شاهی به بالین سودابه شتافتند، سودابه طشتی که آن دو کودک مرده در آن بودند را بهپیش پرستاران نهاد و خروشید و جامههای خود درید؛ پرستاران دو کودک مرده در طشت را دیدند و تمام زنان شبستان آمدند و از ایوان به کیوان صدای ناله و فریاد برخاست.
کاووس شاه از صدای خروش و اشکها از خواب برخاست و از نگهبانان علت را پرسید و به شهریار گفتند همسرت کودکانش افتادند! پادشاه به حرمسرا درآمد، تمام زنان آشفته و گریان بودند و سودابه با حالی نزار بر بستر افتاده بود؛ شاه آن دو کودک مرده که به خواری در میان طشتی افتاده بودند را بدید. سودابه اشکریزان روی به کاووس شاه نمود و گفت: کودکان بیجانت را ببین! این ستمی است که سیاوش کرد؛ اما تو سخنش را باور کردی؛ بدگمانی بر دل شاه افتاد، بیسخن از حرمسرا خارج شد و به اندیشه فرورفت. با خود گفت چگونه راست و دروغ سخن سودابه را بدانم که در یادش آمد که از اخترشناسان یاری جوید.
کاووس شاه، بزرگ اخترشناسان کشور را بخواست و به ایشان داستان را بسیار سرپوشیده بازگفت و او را امر نمود تا از کار سودابه و آن دو کودک مرده آگهی یابد. اخترشناس و شاگردانش یک هفته در اتاقی از اتاقهای کاخ پنهان بودند و زیج و اسطرلاب[1] میریختند، چون هفت روز گذشت به شاه پیام دادند که برای گفتن اسراری به حضورش رسند؛ چون نزد شاه ایران درآمدند گفتند آن دو کودک مرده از پشت شاه و شکم سودابه نبودهاند که اگر از فرزندان ایشان بودند گوهر شهریاریشان را این زیجها نشان میدادند و شگفتی آنکه در این دو کودک مرده نه نشانی در آسمان پیداست و نه در زمین زیرا ایشان فرزندان زنی دیوپرست بودند! پس جای مخفیشدن آن ناپاک زن را به شاه ایران گفتند. پادشاه سخنان اخترشناسان را پیش خود پوشیده نگاه داشت و از این داستان یک هفتهٔ دیگر گذشت و سودابه به ایوان شاهنشاه درآمد اشکریزان و نالهکنان و از پادشاه دادخواهی نمود و گفت: شاها من دادی دارم! یکم مرا زدند و تو تاج و تختم را بگرفتی و دوم فرزندانم را کشتند و از این غم اگر سرم را از تنم جدا کنم جای باک نیست!
کاووس شاه روی به سودابه کرد و گفت: ای زن اکنون آرام گیر و برو تا داد تو را زود بدهم. پس به نگهبانان دستور داد بروند و شهر را زیر پا نهند و آن زن جادوگر را بیابند، روزبانان درگاه شاه زن جادوگر را بیافتند و کشانکشان به درگاه شاه آوردند. کاووس شاه نه با تندی که با خوبی بپرسیدش داستان را و امید بخشیدش داد و او چون سخنی نگفت شاه با تندی و خشم از او پرسید باز هم زن جادوگر پاسخی نداد؛ فرمود از پیشش بیرون برندش و چارهای کنند تا او سخن راست بگوید و اگر سخن راست را نراند با اره دو نیمش کنند؛ زن را از درگاه شاه بردند و از دار و درفش به او گفتند اما زن باز زبان بهراستی باز نکرد و گفت من بیگناهم! پس شاه را خبر دادند زن جادوگر اعتراف نکرد.
کاووس شاه دستور داد تا سودابه را به ایوان شاهی فراخوانند، چون سودابه آمد شهریار ایران گفت: ستارهشناس به من گفت این کودک مردهها نه از پشت من و نه از شکم تو بودند! بلکه کودکان زنی جادوگرند!
سودابه پاسخ داد: ایشان دروغ میگویند و بسیار چیزهای دیگر به تو نمیگویند! زیرا از سیاوش میهراسند؛ من نیز میدانم توان برابری با او را ندارم پس به داد من رسیده نخواهد شد و تا آخر عمر باید دیدگانم خون بگریند؛ شاهزاده اگر به اخترشناسان اشاره فرماید بدون شک ایشان آن گویند که سیاوش میخواهد. اگر تو از مرگ کودکانت غم و اندوه نداری من بیشتر از تو با آن دو کودک کشته شده پیوند ندارم! اما به یاد داشته باش که دادخواهی مرا سرسری گرفتی، پس من دادم را در جهان دیگر از خداوندگار خواهم ستاند. چون سخنان سودابه بدین جا رسید از دو چشمش سیل اشک روان شد بسان رود نیل.
ز دیده فزون زان ببارید آب|که بردارد از رود نیل آفتاب
[1] زیج و اسطرلاب از وسایل ستارهشناسان در ایام گذشته بود.

جلد دوم از داستانهای شاهنامه
همراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهلقلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)
● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش
● اثر علی نیکویی
۰۰۰۰۰۰
🚩 پیامک و تلگرام:
🔻
09370770303