ویرگول
ورودثبت نام
دکتر علی نیکوئی
دکتر علی نیکوئیدکتری در تاریخ ایران‌باستان؛ نویسنده ، ایران‌شناس Ph.d in ancient Iranian history; Writer, journalist,Iranology and Teacher
دکتر علی نیکوئی
دکتر علی نیکوئی
خواندن ۵ دقیقه·۲ ماه پیش

پارهٔ ۸ داستانِ سیاوش از داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۸۶)

سپهبد ز گفتار او شد دژم|همی زار بگریست با او بهم

  پادشاه از سخنان سودابه چنان اندوهگین شد او نیز گریست، با دلی خسته دستور داد تا همسرش برود و باز برای فهمیدن راستی سخن سودابه و سیاوش به اندیشه نشست.

چاره کار را نزد موبدان یافت و دستور داد تا از سرزمین پَهلَو[1]تمام موبدان به دربار او بیایند؛ چون موبدان به حضور شهریار ایران رسیدند، شاه داستان را برای ایشان بازگفت. بزرگ موبدان به کنار پادشاه آزرده فکر آمد و گفت: ای شهریار ایران‌زمین، درد تو را نهان نخواهیم گذاشت ماندن؛ اگر به‌راستی می‌خواهی بدانی چه کسی راست می‌گوید یا دروغ، باید تن به آزمونی سخت برای فرزند یا همسرت دهی! هرچند هر دوی آنها عزیز جان تو هستند؛ اما دل شما که شاه ایران هستی نباید از اندیشه‌های بد گزندی ببیند! اگر مشکلی چنین پیدا شود و یافتن راستی از کژی ممکن نشود ما آتش را به داوری فرا می‌خوانیم که شخص باید از میانهٔ زبانه‌های آتش بگذرد؛ زیرا سوگند زمین و آسمان نزد خداوندگار این بوده است که بر بی‌گناهان گزندی نخواهند رساند.

پادشاه وقتی سخنان موبدان را شنید سودابه و سیاوش را بخواند و بر ایشان گفت: سخن هیچ‌کدامتان مرا آرام نمی‌کند! و نمی‌توانم پاکیزه و گنهکار را مشخص نمایم؛ پس آنچه موبدان گویند آن کنم تا آتش سوزان گنه کرده را رسوا نماید و بسوزاند! سودابه زود زبان به سخن گشود که: آن‌کس که راست می‌گوید من هستم، بیدادی بزرگ بر من رفت و دو کودک در شکمم به ستم سیاوش افتادند! پس سیاوش را باید به آزمون آتش بسپارید.

پادشاه روی به پسر جوانش نمود و گفت: اکنون رأی و نظر تو چیست؟

سیاوش پاسخ داد: ای پادشاه! دوزخ برای من شیرین‌تر از شنیدن سخنان ناروایی است که سودابه بر من می‌راند! من جان به آزمون آتش خواهم سپرد تا از سخنان ناراست سودابه رهایی یابم.

کاووس شاه به اندیشه فرورفت که اگر در این آزمون هر کدام از این دو سرافکنده شوند از فردا روز چه کسی من را شاه خواهد خواند؟! فرزند و زن؛ مانند مغز و خون هستند پس از کدامشان می‌توان چشم پوشید؟ همان بهتر که این کردار زشت را فراموش کنم و با دلی آسوده شاهی نمایم؛ اما مگر خردمندان نگفته‌اند با بددلی شاهی کردن ممکن نباشد.

پس پادشاه به دستور[2] فرمود تا ساربانان صد کاروان شتر به بیابان‌های اطراف شهر ببرند و پشتشان را مملو از هیزم نمایند؛ تمام باشندگان ایران‌زمین به تماشا آمدند، صد کاروان شترهای سرخ‌موی هیزم روی هیزم ریختند، پس دو کوه بلند از هیزم ساخته شد که بلندی و درازی‌اش از شمارش درآمد و چنان بزرگ بود که از دو فرسنگی[3] هر کس آن دو کوه هیزم را می‌دید، گویا پادشاه می‌خواست این بار جای سخنی برای سودابه نماند که چنین انبانی از هیزم آماده نموده بود؛ اکنون باقی داستان را بشنو آن زمان خودت نیک‌تر خواهی دانست بهترین کار آن است که همواره بر یزدان پاک ایمان داشته باشی.

بر دشت دو کوه بزرگ هیزم انباشته شد، تمام مردمان برای دیدن آزمون پاک‌دامنی سیاوش آمده بودند؛ بنا بر آیین آزمون آتش، میان دو کوه هیزم به‌قدر گذر چهار سوارِ کنار هم راه بود که اگر هیزم‌ها آتش کشیده می‌شد آن باریکه راه چون گذر دوزخ پر از آتش و حرارت می‌کشت و کسی را اگر مهر یزدان فرا نمی‌گرفتش زنده از آن گذر نمی‌توانست برآید.

پس موبدان به‌رسم این آیین کنار هیزم‌ها رفتند و نجوا کردند بر هیزم‌ها که این آتش زان رو برپا می‌گردد تا آزمون پاک‌دامنی باشد و گنهکار را سوزاند، چون آیین سوگند بجای آمد پادشاه ایران به موبد اشاره کرد تا نفت سیاه بر هیزم‌ها بپاشند سپس دو صد مرد آتش‌فروز آمدند و بر هیزم‌های تر شده به نفت آتش زدند و بر آتش دمیدند و در دمش اول آسمان از دود سیاه شد و زبانه‌های آتش پس از دود هویدا گردید و شعله‌ها فروزان شد و تو گویی زمین از آسمان پرنورتر شد؛ چنان حرارتی در دشت درگرفت که مردمانی که برای تماشا آنجا آمده بودند رویشان گداخته شد و اشک از چشمانشان برای شاهزادهٔ زیباروی سرازیر گردید.

سیاوش تاجی زرین بر سر نهاد و لباسی سپید چون کفن بر تن نمود و بر آن جامه کافور پراکند همان گونه که رسم کفن‌کردن است، بر اسبی سیاه بنشست و با لبی خندان و دلی امیدوار به مهر یزدان اسب را به‌سوی پدر تازاند و چون به جایگاه شاهنشاه ایران رسید از اسب فرود آمد و شهریار را ستایش نمود؛ کاووس شاه وقتی چشمش به فرزندش افتاد شرمگین شد و با مهربانی با سیاوش سخن راند.

سیاوش که حال پدر را چنین دید گفت: اندوهگین نباشید که چرخش روزگار چنین است، مرا سری پربها از شرم است پس اگر بی‌گناهم بدی به من نخواهد رسید و اگر گناهکارم امید که خداوندگار نگهدارم نباشد؛ پس فریاد زد:

به نیروی یزدان نیکی دَهِش|کزین کوه آتش نیابم تَپِش

پس بر اسبش جست و بر دل آتش یورش برد، خروش و فریاد از مردمان برخاست، سودابه که آوازها را شنید به ایوان کاخ آمد، آتش بزرگ را دید و در دل آرزو کرد که سیاوش در این آتش بسوزد. مردمان در زبانشان دشنام بر شاه و چشم ناامیدشان بر آتش، زبانه‌های آتش سهمگین بود که هر سو می‌کشید، سیاوش و اسبش را هیچ‌کس نمی‌دید؛

اشک و آه و انتظار مردمان...

ناگهان از آن‌سوی سیاوش سوار بر اسبش از آتش برآمد و صدای شادی مردم دشت را برداشت؛ سیاوش گویا نه از آتش که از دریا گذشته بود.

چو بخشایش پاک یزدان بود|دم آتش و آب یکسان بود

 

 



[1] پهله یا پهلو نام سرزمینی وسیع در باختر (غرب) ایران بوده است که بیشتر شهرها و نواحی زاگرس فعلی را فرا می‌گرفته است.

[2] دستور یک روحانی بلندمرتبه در دین زرتشتی است. اختیارات او از موبد و هیربد بالاتر است.

[3] هر فرسنگ / پرسنگ در دوران باستان تقریباً معادل 5 کیلومتر است که دو فرسنگ چیزی معادل 10 کیلومتر است.

کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش

جلد دوم از داستان‌های شاهنامه

همراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهل‌قلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)

● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش

● اثر علی نیکویی

۰۰۰۰۰۰

🚩 پیامک و تلگرام:

🔻
09370770303

شاهنامه فردوسیسیاوشفردوسیدکتر علی نیکویی
۲۷
۵
دکتر علی نیکوئی
دکتر علی نیکوئی
دکتری در تاریخ ایران‌باستان؛ نویسنده ، ایران‌شناس Ph.d in ancient Iranian history; Writer, journalist,Iranology and Teacher
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید