
چو از کوه آتش به هامون گذشت|خروشیدن آمد ز شهر و ز دشت
سیاوش چون از میان دو کوه آتش گذشت و بر ساحل رود هامون درآمد، همگان که در آن دشت گردآمده بودند فریاد شادی برکشیدند و سواران ایران لشکری آراستند بهپیش پای شاهزاده سکههای طلا ریختند و در جهان شادمانی برای شاهزاده به پا شد و کَهان و مَهان ایران به جشن نشستند و نجوایی بین باشندگان آن دست پیچید که دادار دادگر امروز در داوری ایزدی[1] بیگناهی سیاوش را بر همگان نشان داد. سودابه که از ایوان کاخ تماشاگر بود؛ چون خروش و شادی مردم را دید دانست سیاوش روی سپید از آتش به درآمده، از شدت اندوه موی خود کند و روی خود چنگ کشید.
سیاوش اسب را سوی پدر تازاند و از باره پیاده شد؛ کاووس شاه و سرداران سپاه نیز از اسبان خود فرود آمدند؛ شهریار دید بر پیرهن شاهزاده حتی گردی از خاک یا دودی از آتش هم ننشسته؛ پس فرزند را سخت در آغوش کشید و از کردار ناشایستش پوزش خواست، سیاوش بهپاس مهری که ایزد به او رواداشت و شرارههای آتش سوزان نسوزاندش و کام دشمنانش زهر شد، بر زمین نشست و به درگاه جهانآفرین روی بر خاک مالید.
شاه روی به سیاوش فریاد کشید که ای دلیر جوان تو پاکیزه سرشتی و روشنروان؛ خوشا به جهانی که فردا روز چون تو فرزندی شاهش گردد که از مادری پارسا زائیده شدی. پس شهریار همراه فرزندش به ایوان کاخش درآمد و رامشگران را فرمود تا بنوازند و بزمی برپا داشت و گنجها به سیاوش بخشید و سه روز این بزم برپا بود تا روز چهارم که شاه برخاست و گرزی گاوچهر به دست گرفت و بر تخت کیانی تکیه زد؛ برآشفت و دستور داد تا سودابه را به پیشگاهش بیاورند.
چون سودابه را بر گاه شاه آوردند بر سر زن فریاد کشید و سخنان زشتش را یادآور شد و بفرمود که تو بیشرمی و بدی بسیار کردی و چیزی نمانده بود تا به جان فرزندم آسیبرسانی؛ اکنون پوزش نخواه که بکار نمیآید از اینجا برخیز و برو تا کار تو را یکسره نمایم! که شایستهٔ زیستن بر زمین دیگر نیستی و باید تو را آویخت.
سودابه روی به شاه نمود و گفت: ای شهریار، تو نیز بر سر من آتش ببار! آری سر من را باید برید! بر منی که از اول بدی آمد و اینک نیز بدی رسید! شما شادمان هستی که فرزندت زنده مانده و من روی سیاه شدم؛ اما بدان اینکه آتش سیاوش را نسوزاند دلیل پاکدامنی او نیست که او در پیش زال بزرگ شد و جادوگریهای پدر رستم را نیک آموخته!
کاووس شاه فریاد کشید تو باز نیرنگ میکنی؟!
پس کاووس شاه روی به ایرانیانی که در آن انجمن گردآمده بودند نمود و پرسید: بادافره[2] این بدی که سودابه در جهان نمود چیست؟! فریاد آفرینهای ایرانیان بر شاه در کاخ پیچید و همه گفتند او را باید بیجان نمود! پس شهریار روی به دژخیم[3] کرد و فرمود؛ این زن را بگیرید و ببرید و بر دار کشید؛ چون دژخیمان سودابه را از زمین برداشتند آواز آه و ناله حرمسرای پادشاهی برخاست و دل کاووس شاه نیز پر درد شد اما درد خود را نهان نمود که ناگهان سیاوش خود را بر تخت شاهنشاه رساند و روی بر پدر تاجدارش نمود و فرمود: شاها؛ از گناه سودابه بهخاطر من بگذرید! که اول دل شما از این کار رنجیده میشود و دوم شاید پند پذیرد و به راه آید. کاووس شاه گفت به سخن تو بخشیدمش. سیاوش تخت پادشاه را بوسید و از کاخ بیرونشد و زنان شبستان همه بهسوی سودابه شدند او را به حرمسرا بازگرداندند.
روزگاری از این ماجرا گذشت و باز دل کاووس شاه بر سودابه نرم شد و آرامآرام در دل شاه جای گرفت، دوباره سودابه اساس جادویی پیشه کرد تا دل شاه با فرزندش تیره گردد، باز در فکر شاه از گفتار سودابه تیرگی بر سیاوش افتاد؛ اما دیگر از آن به مَهان دربار چیزی نمیگفت.
انسان برای رهایی از چنین گرفتاری باید چهار چیز داشته باشد؛ خرد، دانش، دین و داد. اساس آفرینش بر این است که زندگانی گاهی نوش دهد کاهی زهر و چون ما نیز بسان خود آفرینش آفریده هستیم از چراییهایش آگهی نداریم و قرار نیست داشته باشیم؛ اما پندی که تا بدین جا در این داستان نهفته آن است که مهری فزونتر از مهر همخونان نیست و وقتی مردی فرزند شایستهای دارد دیگر باید زنبارگی را وا نهد.
چو فرزند شایسته آمد پدید|ز مهر زنان دل بباید برید
[1] داوری ایزدی یا به زبان پهلوی var؛ و در زبان اوستایی ورنگه varangh که در ایران باستان ور بر دو گونه بوده است، ور سرد و ور گرم. ور گرم یا ور آتش قسمی از قضاوت بود که از آتش یا فلز گداخته، راهرفتن بر روی آتش یا فروبردن دست در آب یا روغن جوش مدد میگرفت. برای نمونه گذر سیاوش و ریختن فلز گداخته بر سینهٔ آذرپاد مهرسپندان برای اثبات ادعا، گونههایی از ور گرم بودهاند. ور سرد یا ور آب نیز عبارت از غوطهورشدن در آب و خفه شدن و نوشیدن زهر و چون آن است. در بیشتر موارد آب را با موادی چون گوگرد یا خاکه زر مخلوط کرده و به شخص میخوراندند. خوراندن آبِ گوگرد (اوستایی Soakenta Vant) به واژگان سوگند تبدیل شده و امروزه در زبان فارسی سوگند را با فعل خوردن به کار میبرند.
به علت جایگاه مهم آتش در ایران باستان، ور گرم را برای بزرگان جامعه و متولیان دین به کار میبردهاند.
[2] بادافره به معنی کیفر است.
[3] جلاد، دژخیم، میرغضب.

جلد دوم از داستانهای شاهنامه
همراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهلقلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)
● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش
● اثر علی نیکویی
۰۰۰۰۰۰
🚩 پیامک و تلگرام:
🔻
09370770303