چرا اینجوری می کنی بی شعور؟

سروش صحت

خانه ما وسط یک کوچه یکطرفه است. من و برادرم وقتی کسی می خواهد خانه ما بیاید اینجوری آدرس می دهیم؛ "به کوچه یاس که رسیدی بیا تو... وسط های کوچه پلاک ۱۷"و بعد توضیح می دهیم که "کوچه یاس یکطرفه است، ولی بیا، همه میان... پلیس نداره شلوغ هم نیست" خودمان هم سال هاست که وقتی از بیرون برمی گردیم این مسیر یکطرفه را خلاف می رویم و سال هاست صبح ها که از خانه بیرون می آییم به کسانی که از روبرو می آیند و خلاف می کنند بد و بیراه می گوییم.

دیروز صبح داشتیم با برادرم از کوچه بیرون می رفتیم که سر کوچه یک ماشین از روبرو آمد... دوطرف کوچه ماشین پارک بود و جا برای رد شدن هردوتا

ماشین نبود. برادرم سرش را از پنجره بیرون آورد و داد زد "یابو نمی بینی کوچه یکطرفه است؟" راننده ماشین روبرویی گفت "درست صحبت کن" برادرم گفت "آدم با کسی درست صحبت می کنه که رفتارش درست باشه، نه با تو" مرد پیاده شد، برادرم هم پیاده شد و دست به یقه شدند و بعد از این که سه چهارتا مشت حواله سر و صورت هم کردند به زور جدای شان کردیم.


برادرم نفس نفس زنان توی ماشین نشست، مردی که از روبرو می آمد کمی عقب رفت و ما رد شدیم. برادرم گفت "واقعا بعضی ها چقدر بی شعورن" به برادرم گفتم "ما خودمون هم شب ها همین کار را می کنیم" برادرم گفت "ما خونه مون این جاست" به برادرم گفتم "تو چون هیچ وقت خرید نمی ری نمی دونی... این آقا هم ته کوچه مغازه الکتریکی داره" برادرم گفت "یه ذره می رفت عقب ما رد شده بودیم" خودش هم می دانست این جواب حرف من نبود ولی دیگر چیزی نگفتیم. شب، برادرم ماجرا را برای دوستم تعریف کرد. دوستم گفت "اگه یه کاری را خودمون می کنیم حق نداریم به بقیه بگیم نکنن" برادرم گفت "تو دوباره معلم شدی؟" دوستم گفت "معلم نشدم ولی اگه کاری اشتباه یا غلطه برای همه غلطه" برادرم گفت "برو بابا" بعد صحبت رفت جاهای دیگر...

آخر شب به پیشنهاد دوستم قرار شد برویم سینما و یکی از فیلم ها جشنواره را ببینیم جلوی سینما صف طویلی بود، خیلی طویل. دوستم گفت "ای بابا، فکر نمی کردم اینقدر صف باشه" گفتم "منم فکر نمی کردم" همان موقع دوستم یکی از آشنایان شان را در صف دید. دوستم و آشنایش با هم سلام و علیک کردند و دوستم بعد از چند لحظه که با آشنایش خوش و بش کرد وارد صف شد و بعد ما را هم صدا کرد. من و برادرم هم سلام و علیک کنان وارد صف شدیم. من و برادرم و دوستم خوشحال بودیم که از شر صف خلاص شده بودیم و حالا داشتیم با خیال راحت حرف می زدیم. مردی که داشت از کنار صف رد می شد، جلوتر از ما یکی از دوستانش را دید و بعد از سلام و علیک رفت و کنار او ایستاد. دوستم گفت "آقای محترم صفه..." مردی که توی صف زده بود گفت "این آقایی که اینجا وایساده دوستمه، برام جا گرفته بود" دوستم گفت "جا گرفته بود یعنی چی؟... اگه به خودتون احترام نمی ذارید به بقیه احترام بذارید" برادرم به دوستم گفت "بیخودی داری باهاش حرف می زنی، با آدم بی شعور که نباید حرف زد"... دوباره دعوا شد و دوباره برادرم و مرد توی سر و کله هم کوبیدند...