
علی نیکوئی
فردوسی در شاهنامه تنها راویِ وفادار داستانهایی است که از ایران باستان به او رسیده؛ او بسانِ سعدی و مولوی، افکار شخصیاش را در میانِ تاروپود داستان نمیتند، مگر آنگاه که شکوهِ یک روایت او را به اندیشه وادارد.
در آن لحظه، او مانند نقالی از پردهٔ نمایش فاصله میگیرد، عصای منتشا[1] مانندش را کنار مینهد و آنچه را در سر میپرورد در قالب ابیاتی میسراید. اینجاست که من و تو نیک میفهمیم این سخنان دیگر برخاسته از اساطیر نیست، بلکه تبلورِ اندیشه و خردورزیِ حکیم طوس است.
برای نمونه بنگریم به داستان زیر:
آنگاه که ضحّاک مار دوش به نیرنگ دست مییازد و پدر خویش [آن مرد شریف و آزاده] را میکشد تا خود بر تخت نشیند، فردوسی این کردار را فراتر از آن میبیند که از فرزند پاکزاد سر زند؛ در چشم او [فردوسی] چنین گناه هولناکی [کشتن پدر به دست پسر] جز از نطفهای آلوده و تبار ناپاک برنمیخیزد. از همین رو به اندیشه درمیافتد که این بیشرمی و بیحرمتی جز زادهٔ پیوندی نهان و ناصواب میان مادر و بیگانه نمیتواند بود و آنگاه است که حکیم طوس چنین میسراید:
مگر در نهانَش سخن دیگر است | پژوهنده را راز با مادر است
تهران؛ یازدهم اردیبهشت ۰۵، بیمارستان سینا
[1] مَنْتَشا: عصایی از چوبِ گرهدار و محکم (معمولاً چوب درخت ارژن یا بنه) که انتهای آن برگشته و منحنی است. این عصا در فرهنگ عامه و ادبیات، نماد درویشان، قلندران و بهویژه «نقالان» است که هنگام روایتِ داستانهای حماسی، از آن برای اشاره به تصاویرِ پرده یا تجسمبخشی به حرکاتِ پهلوانان استفاده میکنند.