
وقتی توی ویرگول شروع میکنی به نوشتن یک پست جدید، خط اول بهصورت پیشفرض یه جملهی ساده نشونت میده:
هر چی دوست داری بنویس…
اما من چیزی دوست ندارم بنویسم.
الان نوشتن برای من انتخاب نیست؛ واکنشه. بیشتر از هر چیز، حاصلِ عذاب وجدانه.
یه حس عقبموندگی. یه حس بدهکاریِ دائمی، که هر روز با بیدار شدن تازه میشه.
ما کم قصه و داستان نداریم. کم افسانه نداریم.
روایتهایی که باهاشون بزرگ شدیم، فرمولی آشنا دارن: شر مطلق، رنج جمعی، و در نهایت سقوط هیولا.
ضحاک یکی از شبیهترینهاست؛ آنقدر شبیه که هنوز اسمش رو میشه خرج واقعیت کرد.
اما حقیقت اینه که:
داستانهای پرمبالغهی ضحاک، با همهی خشونت و خون و مارهای روی شونههاش، امروز کمتر از واقعیت لرزه به تن آدم میندازن.
چون آنچه الان داره نوشته میشه، افسانه نیست.
نه روی کاغذ های زرد و کهنهی کتاب؛ روی آسفالت خیابونهاست.
مارها عوض شدن. جاشون رو اسلحهها گرفتن.
و بهجای استعاره و داستان، با عدد و اسم و تاریخ طرفیم.
طبق گزارشها، هزاران نفر کشته شدن. هر کدوم نه «عدد»، بلکه یه زندگی کاملن.
و احتمالا دهها هزار بازداشت؛ یعنی هزاران اتاق تاریک، هزاران اعتراف اجباری، هزاران صدای شکسته.
طبیعیه که حالِ همه بده.
نه از اون بدهایی که با خوابِ خوب درست شه.
یه بدِ مزمن. فرساینده.
یه خستگی که روی شونه میشینه، توی چشمها جمع میشه، و شبها نمیذاره بخوابی.
مردم خاموش نیستن؛ خستهان.
معلق موندن. نه میتونن قشنگ زندگی کنن، نه میتونن کامل تسلیم بشن. انگار همه توی یه برزخ جمعی گیر افتادیم...
یه روز اعتصاب.
یه روز خونهنشینی.
یه روز امید.
یه روز ترس.
بین همه توییتها این جمله زیادی واقعیه:
الان دیگه همهمون مردیم؛ فقط یه سریمون روی خاکیم، یه سریمون زیرش.
و بالای همهی اینها، یه احساس مشترک: عذاب وجدان زنده موندن.
توصیف وضعیتی که توش زندهبودن، بیشتر شبیه ادامهدادنه تا زندگی.
وقتی میدونی بعضی صداها برای همیشه قطع شدن، هر نفس انگار یه بدهی جدیده.
این همون چیزیه که من اسمش رو گذاشتم: اینترنت منهای ۲۰٬۰۰۰+ کاربر.
اینترنتی که هنوز وصله، اما صداهاش ناقصه.
بدون اونهایی که حذف نشدن، خاموش شدن.
چون صداشون با ما ادامه پیدا میکنه.
وقتی چیزی مثل دین که ذاتا انحرافپذیره، به تنها منبع قدرت و بدون فیلتر عقل، اون هم به دست آدمهای نادان بیوفته، و تقدُسش افراطی بشه و طرفداران کورکورانه پیدا کنه، نتیجهش چیزی جز دودستگی و در نهایت آشوب نیست. این میشه که هر دو دسته همدیگه رو دشمن میبینن و جدای همهی آسیبها، تنها نتیجه طولانیتر کردن بقای رأس هست.
و به نظر من واقعیت اینه که هیچ تضمینی وجود نداره. نه برای تغییر سریع، و نه حتی برای بدتر نشدن اوضاع.
و همین، ما رو بدهکار میکنه.
بدهکار نوشتن.
بدهکار گفتن.
و بدهکار فراموش نکردن.
نوشتن، گفتن، ثبت کردن، حتی وقتی نتیجهای فوری نداره، حداقل نمیذاره حقیقت بیصدا محو و تحریف بشه.
و اگر تاریخ، حتی همین تاریخِ زخمی ما، یه چیز رو ثابت کرده باشه، اینه که قدرتها با زور میمونن، اما بعد فراموش و سقوط میکنن.
شاید سرنوشتمون هم همانند تاریخمون باشه: بالا و پایینهای بیپایان، و آرامشی که هیچوقت کاملا متوجه ما نشده.
همانند داستانها و افسانههایمان؛ همان ضربالمثلی که میگه «شاهنامه آخرش خوشه»، اما حقیقت اینه که پایان شاهنامه تلخه: رستم میمیره و ایرانِ ساسانی در برابر اعراب مسلمان شکست میخوره، و قصه تراژیک به پایان میرسه.
با این حال، همین مسیرهای قهرمانانه و پرمخاطره، به ما یادآوری میکنن که با وجود این هزینه های هنگفت و تلخ، ایستادگی ارزشمنده و دلیلی بر ساکت نشستن نیست.
تهش ممکنه خوش نباشه، اما در همین مسیر میتونیم معنا و امید پیدا کنیم.
و این رسالت و مسئولیت ماست.