ویرگول
ورودثبت نام
علی شیخ بهایی
علی شیخ بهاییهیچ نمیدونم برای چی مینویسم
علی شیخ بهایی
علی شیخ بهایی
خواندن ۱۹ دقیقه·۸ روز پیش

بخشی از سفرنامه شان پن به ایران در سال ۱۳۸۴

شان پن در ایران گزارشهای بازیگر برای روزنامه کرونیکل نویسنده شان پن | ۲۲ اوت ۲۰۰۵

روز اول:
در ماه ژوئن من و دو تن از دوستانم به تهران سفر کردیم این اولین سفر من به این کشور بود. آنچه یافتم فرهنگی در حال تضاد بود اگرچه ملت توسط حکومتی بسیار محافظه کار و پایبند به سنت اداره میشود اما من با بسیاری از جوانان ایرانی صحبت کردم که علاقه شدیدی به فرهنگ غربی دارند و خواهان لیبرالیزه شدن سیاستهای کشورشان در زمینه حقوق فردی هستند.

هفته پیش از انتخابات ریاست جمهوری است کاندیداها به اعتبار یکدیگر حمله میکنند فعالان به دنبال تحریم انتخابات هستند ترافیک و آلودگی شهرها را خفه کرده است. چپ گرایان از آرمان گرایی حمایت میکنند که پیروزی اش محال است. مبلغان مذهبی پیروان خود را به سمت جناح راست سیاسی هدایت میکنند رسانه ها تحت کنترل قدرت حاکم هستند و اگر سرپیچی کنند زندانی میشوند. دانشجویان دانشگاه حقوق بشر را ترویج میدهند در حالی که بنیادگرایان آن را انکار می کنند.

این فرهنگی عاشق سینماست؛ عاشق برد پیت آنجلینا جولی و هر چیزی که استیون اسپیلبرگ بسازد. ملتی با قدرت هسته ای جایی که لابیهای مذهبی راست گرا به طور مؤثری مرز میان دین و دولت را محو کرده اند. اما در عین حال، کشوری با مردمی خوب و مهمان نواز است وقتی تیم ملی فوتبالشان یک بازی مهم را میبرد رقص و شادی در خیابانها برپا میشود. زنان با نرخ های بالاتر و بالاتری از دانشگاهها فارغ التحصیل میشوند و پستهای دولتی را اشغال میکنند آشنا به نظر می رسد؟ اما صبر کنید. زنان به زنان نگاه کنید. همه چیز خوب نیست. من به فکر زنان هستم. اینجا ایران است.

سفر و ویزا:
شش هفته از زمانی که من و دوستم نورمن سولومون در پذیرایی خانه ام نشستیم و تصمیم گرفتیم به ایران برویم میگذشت ما از «ریس ارلیک روزنامه نگار خواستیم به ما ملحق شود. او بلافاصله مراحل درخواست ویزا را آغاز کرد طی یک ماه و نیم بعد او در میان بوروکراسیهای پیچیده وزارتخانه های فرهنگ و امور خارجه جمهوری اسلامی ایران دست و پا زد تا ویزای خبرنگاری بگیرد.

سرانجام وقتی ویزاها تایید شد من در انگلیس بودم صبح روز بعد از لندن به مونیخ رفتم تا با نورمن و ریس ملاقات کنم. ساعت ۳:۳۰ بعد از ظهر به وقت مونیخ سوار پرواز شماره ۶۰۲ لوفتهانزا به مقصد تهران شدیم. حدود ۹۵ درصد مسافران ایرانی بودند سال گذشته کمتر از ۵۰۰ آمریکایی غیر ایرانی از ایران دیدن کرده بودند در هواپیما الکل سرو می شد چون ایران کشوری اسلامی و خشک است مسافران سعی میکردند آخرین جرعه های خود را قبل از فرود بنوشند

چهار ساعت بعد هنگام نزدیک شدن به مقصد اعلانی از بلندگوی هواپیما پخش شد خانمها و آقایان طبق دستور دولت ایران تمامی مسافران زن موظفند سر خود را بپوشانند بنابراین از شما میخواهیم پیش از خروج از هواپیما روسری به سر کنید. با این اعلان زنان به سمت دستشویی ها هجوم بردند وقتی خارج شدند گویی تغییری صد ساله رخ داده بود؛ زنانی مدرن که میتوانستند در کلوپهای شبانه پاریس باشند حالا با چادرهای سیاه یا پوششهای کامل پوشیده شده بودند.

ورود و بازرسی بدنی:
در بخش گمرک ما را که سه پاسپورت آمریکایی داشتیم ناگهان متوقف کردند و گفتند منتظر بمانید». بقیه مسافران گذشتند و ما بیش از یک ساعت در سالن خالی منتظر ماندیم ناگهان چهار مامور اونیفورم پوش ما را به اتاق کوچکی بردند و یکی یکی از ما انگشت نگاری کردند.

ماموری که دستان درشتش انگشتان جوهری مرا روی فرمها می چرخاند با دست اشاره کرد که دنبالش بروم. مرا به دستشویی برد؛ جایی که به جای توالتهای استاندارد ما فقط سوراخهایی در کف زمین بود. او فقط به من خیره شده بود. نه تهدید آمیز و نه گرم چند ثانیه گذشت گفتم خب حالا چی؟ او دستانش را بالا آورد و کف دستهایش را به هم مالید. بله او میخواست به من فرصت دهد دستانم را بشویم تا با دستهای سیاه و جوهری وارد شب پارسی نشوم

این سیاست انگشت نگاری در واقع یک اقدام متقابل بود؛ مجلس ایران تصویب کرده بود چون آمریکایی ها با ایرانی ها این کار را میکنند ایرانی ها هم با ما چنین کنند وقتی از مامور تشکر کردم به خاطر این بود که گذاشت با دستان تمیز وارد کشورش شوم.

در خیابانهای تهران:
خیابانهای تهران در شب یادآور بغداد یا مکزیکوسیتی است بوق زدنها فریادها و هوای گرم و غلیظ آلوده شهر پر از پوسترهای تبلیغاتی کاندیداها بود؛ به ویژه پوسترهای رئیس جمهور سابق علی اکبر هاشمی رفسنجانی ما در هتل لاله اقامت کردیم که زمانی اینترکنتیننتال بود. صبح که پرده ها را کشیدم قله های البرز را از میان غبار آلودگی دیدم تصویری از آیت الله خمینی روی بنری در بلوار پایین هتل به چشم میخورد.

در پیاده روی صبحگاهی ام در تهران متوجه شدم که علیرغم تصورات قبلی ام از یک شهر عبوس مذهبی مردم بسیار خونگرم هستند. برخی با دیدن من متعجب میشدند و میگفتند چقدر فیلم ۲۱ گرم را دوست دارند فهمیدم فیلم های آمریکایی به راحتی از طریق دی وی دیهای بازار سیاه در ایران در دسترس هستند.

پشت اتوبوس:
در حین پیاده روی نزدیک بود یک اتوبوس واحد با من برخورد کند وقتی به خودم آمدم دیدم مردان در جلوی اتوبوس نشسته اند و بخش انتهایی اتوبوس فقط مخصوص زنان چادری است. ته اتوبوس به یاد «رزا پارکس» افتادم

نماز جمعه:
ما برای تهیه گزارش به نماز جمعه در دانشگاه تهران رفتیم تدابیر امنیتی بسیار شدید بود. تمام اشیای فلزی را تحویل دادیم ورزشگاه مصلای) دانشگاه پر از بنرهایی با شعارهایی علیه آمریکا و اسرائیل و در حمایت از فلسطین بود. آیت الله احمد جنتی رئیس شورای نگهبان برای ایراد خطبه ها آمد او علیه پارتی بازی در دولت سخن گفت که به نظر می رسید هدفش رفسنجانی باشد او خطاب به مردم گفت که هر رای فریاد مرگ بر آمریکا است. ده هزار نفر یکصدا شعار مرگ بر اسرائیل» و «مرگ بر آمریکا سر دادند.

من به عنوان یک آمریکایی که از طرفی نیمه یهودی هستم تحت تاثیر قرار گرفتم بسیاری به من گفتند که این شعارها متوجه سیاستهای دولت آمریکا است و نه مردم آمریکا اما با این حال وقتی هدف ده هزار نفر دعا و اخلاق اسلامی است این نوع سخنان تند دین را به یک تهدید سیاسی ارزان تبدیل میکند.

ریشه های تاریخی:
ایران کشور بی فرهنگی نیست مردم آن بی ریشه نیستند چرا چنین خشمی نسبت به ایالات متحده وجود دارد؟ در میانه قرن بیستم نخست وزیر محمد مصدق چهره ای محبوب و دموکرات نفت ایران را ملی کرد تا به غارت بریتانیا پایان دهد. اما در سال ۱۹۵۳ ، سازمان سیا (CIA) با همکاری MI6 بریتانیا کودتایی را برای سرنگونی مصدق و بازگرداندن شاه طراحی کرد. این اقدام ایالات متحده زخمی عمیق بر ذهن ایرانیان بر جای گذاشت و باعث ایجاد دشمنی پایدار با آمریکا شد که در نهایت به انقلاب ۱۹۷۹ منجر گشت.

پایان بخش اول گزارش شان پن


شان پن در ایران نویسنده شان پن | ۲۳ اوت ۲۰۰۵

روز دوم:
پس از شرکت در نماز جمعه تهران ما در رستوران نایب» در مرکز شهر نشستیم پس از سفارش ناهار برای استفاده از دستشویی اجازه گرفتم بالای در به فارسی نوشته شده بود «مردانه و زیر آن به انگلیسی نوشته بود «Manly» : (مردانه شجاعانه با خودم فکر کردم اگر کار جدی تری داشتم باید از توالتهای سرپایی (ایرانی) استفاده می کردم که نه قلابی برای آویزان کردن کت داشت و نه نشیمنگاهی؛ واقعاً که این کار «مردانه» است!

ملاقات با مهدی رفسنجانی:
بعد از ناهار با مهدی رفسنجانی» مدیر کمپین و پسر رئیس جمهور سابق علی اکبر هاشمی رفسنجانی ملاقات داشتیم او مردی غیر رسمی و کمی تنومند بود که به نظر میرسید از فرصت پاسخ دادن به سوالات ما لذت میبرد ما درباره طیف وسیعی از مسائل از مقاصد هسته ای ایران تا حقوق زنان و تاریخ تنشهای دو کشور صحبت کردیم.

در بیشتر موارد او سوالات را به خود ما برمیگرداند. مثلاً میگفت تعداد کاندیداهای شما از ما کمتر است» یا «شما انرژی هسته ای توسعه میدهید نورمن سولومون به نرخ بالای سرطان در نزدیکی تاسیسات هسته ای آمریکا اشاره کرد و پذیرفت که شاید ما اشتباهاتی داشته ایم مهدی رفسنجانی پاسخ داد: ما اشتباهات شما را دوست داریم.

موضوع سلاح های هسته ای لبخندی کنایه آمیز بر لبان او آورد او پرسید چرا دولت آمریکا به فشار و دخالت در امور ما ادامه میدهد؟ این ایالات متحده بود که تسلیحات شیمیایی مورد استفاده عراقیها علیه ۱۰ هزار نفر در حلبچه را فراهم کرد. او همچنین پیشنهاد داد که آزاد کردن ۱۲ میلیارد دلار دارایی مسدود شده ایران در آمریکا میتواند اولین گام خوب برای عادی سازی روابط باشد.

سپس حرفی زد که توجهم را جلب کرد او با آرامشی عجیب گفت: در حال حاضر تنها چهار یا پنج ناراضی در زندان هستند. حتی شما در آمریکا هم روزنامه نگار زندانی دارید در روزهای بعد ادعای او درباره آزادی مطبوعات در ایران به شدت مورد تردید من قرار گرفت.

واقعیت های خیابان و اکبر گنجی:

در حالی که در محافل رسمی صحبت از آزادی بود در خیابانها زمزمه های دیگری شنیده می شد. «اکبر گنجی روزنامه نگار تحقیقی قهرمانی که زمانی مقالاتی درباره نقش مقامات عالی رتبه در ترور دگراندیشان نوشته بود، دو روز قبل از ورود من به تهران ناپدید شده بود. مردم در خیابان میگفتند او در زندان است یا کشته شده (بعداً مشخص شد او در سلول انفرادی زندان اوین دست به اعتصاب غذای مرگبار زده است).

من پیامی فرستادم که میخواهم با عباس عبدی، یکی دیگر از دگراندیشان برجسته که به دلیل نظر سنجی درباره رابطه با آمریکا زندانی شده بود صحبت کنم؛ اما به من گفتند به دلیل فضای امنیتی پس از ناپدید شدن گنجی، او مصاحبه نمی کند.

کافه ای در الهیه:
عصر جمعه به منطقه الهیه» در شمال تهران رفتیم؛ منطقه ای ثروتمند با خانه های مجلل و ماشینهای شیک در یک کافه با سه زن جوان صحبت کردیم آنها اصلاً قصد رای دادن نداشتند و انتخابات را یک بازی میدانستند. یکی از آنها که ۳۱ ساله و مدرس زبان عربی بود گفت: خاتمی به ما وعده آزادی داد اما من حتی در خانه ام هم آزادی ندارم حتی نمیتوانم ماهواره داشته باشم آنها با ما بازی می کنند.

مردی از میز مجاور به ما ملحق شد و گفت این کشور پس از جنگ با عراق در وضعیت عزای عمومی بود. ما یک میلیون نفر را از دست دادیم اگر میخواهید کشور ما را درک کنید نباید این را فراموش کنید. من این موضوع را با جنگ ویتنام مقایسه کردم آمریکا ۵۸ هزار سرباز از دست داد ۰.۰۲۶ درصد جمعیت اما ایران ۲ درصد از کل جمعیتش را در جنگ از دست داده بود.

غریبه مرموز:
در همان کافه مردی با کت و شلوار راه راه به سراغ همراه من ریس ارلیک آمد و چیزی در گوشش زمزمه کرد. او گفت میتواند ملاقاتی با حسن خمینی، نوه آیت الله خمینی و همچنین خود هاشمی رفسنجانی ترتیب دهد. ما مشکوک بودیم؛ چرا او اینقدر اصرار داشت که ما را با ماشین خودش ببرد؟ یا چرا میخواست مترجم ما همراهمان نباشد؟ با این حال بعد از تماسهای مکرر قرار شد فردا ساعت ۳ بعد از ظهر به بیت آیت الله خمینی برویم.

بازار بزرگ:
تهران صبح شنبه به بازار بزرگ در جنوب شهر رفتیم هزارتویی از تجارت و تاریخ در آنجا متوجه حضور نیروهای «بسیج» شدم؛ شبه نظامیانی که کنترل آزادیهای اجتماعی و اجرای اخلاقیات مدنظر خود را بر عهده دارند و فقط به دفتر رهبری پاسخگو هستند.

نکته جالب این بود که برخلاف عراق تحت تحریم در ایران همه چیز یافت میشد اگر بنز میخواستید، از دبی می آمد. اگر غلات صبحانه آمریکایی میخواستید از ترکیه می آمد حتی کوکاکولای تولید شعبه برزیل هم در دسترس بود. درباره الکل هم فقط همین را بگویم به راحتی آن را پیدا کردم و طعمش هم به خوبی الکلهای خانگی خودمان بود.

فرجام آمریکا به عنوان الگو:
علیرغم شعارهای سیاسی عشق به فرهنگ و مردم آمریکا در خیابانهای تهران لمس شدنی است. بیش از نیمی از جمعیت ایران زیر ۲۶ سال هستند و اگر فرصتی داشته باشند کشور را به سمت دموکراسی سکولار میبرند. اما ادبیات تند دولت آمریکا مانند محور شرارت یا تحریمهای بیشتر ممکن است این مردم مشتاق تغییر را به سمت تنفر سوق دهد.

فردا ملاقات با نوه آیت الله خمینی.


شان پن در ایران نویسنده شان پن | ۲۴ اوت ۲۰۰۵

روز سوم ملاقات با حسن خمینی:
پس از چندین تماس تلفنی مرموز قرار شد ساعت ۲:۴۵ بعد از ظهر با گروهی که آنها را «سیتها « - Siths) اشاره به شخصیتهای منفی و مرموز جنگ ستارگان مینامیدم ملاقات کنیم این مردان با کت و شلوارهای شیک آرمانی و ظاهری مرموز ما را به سمت تپه های شمال تهران هدایت کردند وارد جاده ای اختصاصی و تحت حفاظت نظامی شدیم که نه تنها به مجتمع بیت امام خمینی بلکه به خانه شخصی هاشمی رفسنجانی نیز منتهی میشد.

وقتی وارد خانه نوه آیت الله خمینی شدیم از ما خواستند کفشهایمان را در آوریم. حسن خمینی وارد شد؛ مردی که حدود ده سال از من جوانتر بود با پوستی ،روشن ریشی متمایل به حنایی و عمامه سیاه نشان سیادت او لبخندی بر لب داشت که گویی می توانست افکار مرا بخواند.

او پرسید در نماز جمعه چه حسی داشتم من صادقانه گفتم اگرچه ایمان یکپارچه مسلمانان تاثیرگذار بود اما شعارهای «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل تصویری مخرب و نادرست از ایران به مردم آمریکا منتقل میکند. حسن خمینی با دقت گوش داد و در پاسخی کوتاه به فارسی گفت : پس ما باید این را تغییر دهیم.

او در ادامه درباره تساهل مذهبی حرفهای جالبی زد و گفت: هدف از ادیان متعدد این است که هر یک دیگری را کامل کند بنابراین نه تنها باید آنها را تحمل کرد بلکه باید با آغوش باز پذیرفت شنیدن این حرف از نزدیک ترین بازمانده مردی که فتوای قتل سلمان رشدی را صادر کرده بود برایم تکان دهنده و باور کردنی بود. البته او در مورد تعریف تروریسم هم سوالی چالش برانگیز پرسید با چه معیاری ایران حامی تروریسم است، اما اسرائیل نه؟

شب نشینی با سینماگران:
آن شب به دعوت رایزن فرهنگی سفارت هلند در مهمانی شامی شرکت کردم که برخی از بزرگترین فیلمسازان ایران مثل عباس کیارستمی و داریوش مهرجویی در آن حضور داشتند. من با شرمندگی اعتراف کردم که با آثار آنها و حتی آثار جان فورد آشنایی چندانی ندارم

در مورد سانسور صحبت کردیم آنها توضیح دادند که چون دولت هزینه فیلمها را میدهد بسیاری از آثارشان در داخل ایران توقیف میشود و فقط در جشنواره های بین المللی دیده میشوند یک کارگردان جوان به شوخی میگفت: «دخالت دولت خیلی زیاد نیست فقط گاهی بسیجیها بازیگر زن مرا کتک میزنند یا وقتی به خانه میروم به پنجره ماشینم گاز اشک آور شلیک می کنند !

من که معمولاً بدون حمایت الکل در جمع های بزرگ معذب هستم آن شب را به سختی و در سکوت گذراندم. در پایان شب یکی از مهمانان به من خبر داد که فردا ساعت ۵ عصر یک گروه حقوق زنان قصد دارند تجمعی غیرقانونی در مقابل دانشگاه تهران برگزار کنند و احتمال خشونت در آن وجود دارد.

دیدار با هاشمی رفسنجانی در کاخ مرمر:
صبح یکشنبه به کاخ مرمر» رفتیم تا با هاشمی رفسنجانی دیدار کنیم. او قرار بود برای جمعی از فعالان اقتصادی سخنرانی کند پس از بازرسیهای شدید امنیتی وارد سالن شدیم پس از سخنرانی کوتاهش ما را به اتاقی در مجاورت سالن بردند.

همان مردان مرموز (سیتها) با دستپاچگی فریاد میزدند دارد میآید دارد میآید رفسنجانی با عمامه و ردای سفید و آن ریش تنک معروفش وارد شد ما دست دادیم اما تمام صحنه بیشتر شبیه به یک فرصت عکس برداری (Photo op) بود تا یک مصاحبه واقعی

از او درباره دموکراسی پرسیدم و اینکه چرا دموکراسی ایران را برتر از آمریکا میداند. او همان حرفهای تکراری را زد که «ما هشت کاندیدا داریم و شما فقط دو تا هر چقدر سعی کردم به عمق مفهوم دموکراسی بروم او با همان پاسخ های سطحی طفره رفت در نهایت یکی از همراهانش مرا به سمتی هل داد تا عکس تبلیغاتی مناسبی از من و رفسنجانی گرفته شود. من با حسی پوچ و دست خالی از کاخ مرمر خارج شدم

فردا زنان برای حقوق خود سخن می گویند.


شان پن در ایران نویسنده شان پن | ۲۵ اوت ۲۰۰۵

روز چهارم تجمع در مقابل دانشگاه:
تهران ساعت ۵ عصر است. طبق خبری که در مهمانی شب گذشته شنیده بودم به سمت در اصلی دانشگاه تهران رفتم هوا به شدت گرم است در حالی که از ماشین پیاده میشدم متوجه حضور سنگین نیروهای امنیتی و پلیس شدم که در اطراف پیاده روها موضع گرفته بودند.

گروه کوچکی از زنان که تعدادشان به تدریج به حدود صد نفر میرسید در مقابل میله های دانشگاه جمع شده بودند. آنها پارچه نوشته هایی در دست داشتند که روی آنها شعارهایی درباره حقوق برابر تغییر قوانین ازدواج طلاق و ارث نوشته شده بود. آنچه در چشمان این زنان میدیدم ترکیبی از ترس و شجاعتی باورکردنی بود آنها میدانستند که حضورشان در اینجا غیر قانونی تلقی میشود و عواقب سنگینی دارد.

آغاز درگیری و خشونت:
هنوز مدت زیادی از آغاز تجمع نگذشته بود که نیروهای لباس شخصی و پلیس ضد شورش مداخله کردند. من با دوربین کوچکم شروع به فیلم برداری کردم ناگهان صحنه به خشونت کشیده شد ماموران شروع به پاره کردن پلاکاردها کردند و با فریاد از زنان میخواستند که متفرق شوند.

من شروع به فیلم برداری کردم همان سیت ریش دار مترجم / همراه (دولتی) به من نزدیک شد دستش را به سمت دوربین دراز کرد. من دوربین را عقب کشیدم او با قدرت و قاطعیت بیشتری دوربین را چسبید و گفت : ویدیو ممنوع!

من دوربین را تسلیم کردم وقتی مدتی بعد دوربین را به من برگرداندند نوار کاست داخل آن غیب شده بود. آنها نوار را برداشته بودند همان طور که ایستاده بودم و به ونهایی نگاه میکردم که زنان را با خود میبردند احساس می کردم که نه تنها شاهد یک سرکوب بلکه شاهد یک نمایش از پیش برنامه ریزی شده از قدرت هستم.

نوار من رفته بود اما تصاویری که با چشمانم دیده بودم - کشیده شدن زنان روی زمین و فریادهای آنها برای عدالت . چیزی نبود که بتوانند از حافظه ام پاک کنند. من شاهد بودم که چگونه زنان را روی زمین میکشیدند و به سمت ونهای پلیس میبردند یکی از زنان معترض در حالی که بازداشت میشد مستقیماً به دوربین من نگاه کرد؛ نگاهی که در آن هیچ نشانی از تسلیم نبود این صحنه تضاد شدیدی با آن ملاقات های مجلل در کاخ مرمر و صحبتهای دیپلماتیک با «سیتها» (مردان) کت و شلواری داشت. در آنجا صحبت از دموکراسی برتر بود و اینجا در خیابان پاسخ خواسته حقوق اولیه باتوم و بازداشت بود.

صداهای خاموش:
در میان شلوغی با چند تن از فعالان حقوق زن صحبت کردم یکی از آنها به من گفت: «ما نمیخواهیم دین را از بین ببریم ما فقط میخواهیم به عنوان یک انسان کامل دیده شویم نه نصف یک مرد او توضیح داد که قوانین فعلی چگونه زندگی زنان را در کوچکترین مسائل شخصی تحت کنترل قرار میدهد.

برای من که از کشوری می آیم که اعتراض در آن بخشی از روال عادی زندگی است دیدن این حجم از خطر برای یک تجمع ساده، تکان دهنده بود این زنان نه برای سرنگونی حکومت بلکه برای حق نفس کشیدن به عنوان یک شهروند برابر ایستاده بودند.

تاملات پایانی روز:
آن روز عصر در حالی که به هتل باز می گشتم به این فکر میکردم که ایران واقعی کدام است؟ آیا ایران آن مقامات خندانی است که از دموکراسی حرف میزنند یا این زنانی که در زیر آفتاب سوزان تهران برای ابتدایی ترین حقوقشان هزینه میدهند؟

شکاف بین «دولت» و «ملت» در ایران عمیق تر از آن چیزی است که در گزارشهای خبری غربی دیده میشود. جوانان و زنان ایرانی در حال پیش برد انقلابی آرام و زیرپوستی هستند که شاید سالها طول بکشد تا به ثمر برسد اما غیر قابل توقف به نظر می رسد.

فردا روز آخر؛ انتخابات و جمع بندی سفر


روز پنجم روز انتخابات و خداحافظی

صبح روز انتخابات در حسینیه ارشاد جمعه ۲۷ خرداد ۱۳۸۴ (۱۷ ژوئن ۲۰۰۵):
روز انتخابات ریاست جمهوری فرا رسید. ما صبح زود به سمت «حسینیه ارشاد حرکت کردیم؛ مکانی که به لحاظ تاریخی نماد نواندیشی دینی و محل سخنرانی های دکتر علی شریعتی بوده است. صفهای طولانی از مردم در مقابل در دیده میشد تضاد بصری در صف ها خیره کننده بود زنانی با چادرهای سیاه کامل در کنار دخترانی با مانتوهای رنگی و روسریهایی که تا حد ممکن عقب رفته بودند.

من با چندین نفر در صف صحبت کردم پیرمردی که با افتخار شناسنامه اش را نشان میداد معتقد بود رای دادن وظیفه شرعی اوست تا کشورش را از تهدیدهای خارجی حفظ کند در مقابل جوانی دانشجو با تردید میگفت: «من فقط برای این رای می دهم که وضعیت از این بدتر نشود وگرنه امیدی به تغییر بزرگ ندارم.

شگفتی بزرگ ظهور احمدی نژاد:
در حالی که تمام تحلیل گران بین المللی و حتی اطرافیان ما بر روی پیروزی قطعی رفسنجانی تمرکز کرده بودند زمزمه هایی از مناطق جنوب شهر و طبقات کارگر شنیده میشد نامی که کمتر کسی در رسانه های غربی به آن توجه کرده بود محمود احمدی نژاد بود.

او با شعار عدالت خواهی و مبارزه با فساد توانسته بود بخش بزرگی از توده های مردم را که از وضعیت اقتصادی و اشرافی گری برخی مقامات خسته شده بودند با خود همراه کند آن روز فهمیدم که ایران فقط الهیه و کافه های شیک شمال شهر نیست؛ ایران واقعی در کوچه پس کوچه هایی است که مردمش نگران نان شب هستند و شعارهای پوپولیستی برایشان جذاب تر از بحث های انتزاعی درباره آزادی مطبوعات است.

آخرین شب در تهران:
شب آخر را با دوستان جدیدی که در تهران پیدا کرده بودیم گذراندیم در خانه ای گرم و صمیمی به دور از چشم ماموران و سیتها با خانواده ای ایرانی شام خوردیم مهمان نوازی ایرانیان چیزی نیست که بتوان در کلمات توصیف کرد. آنها با وجود تمام سختیها با لبخند و سفره ای باز از ما پذیرایی کردند.

پدر خانواده که معلمی بازنشسته بود به من گفت «آقای پن به مردم آمریکا بگویید که ما دشمن شما نیستیم. ما فقط می خواهیم در صلح زندگی کنیم و سرنوشتمان را خودمان تعیین کنیم.

جمع بندی نهایی فراتر از محور شرارت:
در راه فرودگاه مهرآباد به روزهایی که گذشت فکر میکردم. من به کشوری آمدم که در ادبیات سیاسی دولت ما محور شرارت نامیده میشد اما چیزی که دیدم ملتی با فرهنگ پیچیده، متناقض و به شدت انسانی بود.

  • حکومت ایران : حکومتی است که در لایه های بالای خود با تضاد قدرت دست و پنجه نرم میکند و گاه با سرکوب صدای منتقدانش را می بندد.

  • مردم ایران ملتی هستند که عاشق زندگی سینما و حتی فرهنگ آمریکایی اند اما در عین حال به تاریخ و استقلال خود به شدت افتخار میکنند.

من ایران را با دلی پر از غم و سری پر از سوال ترک کردم. سیاستی که بر اساس تحریم و انزوا بنا شده باشد، تنها به ضرر همان مردمی تمام میشود که در کافه های الهیه و صفهای حسینیه ارشاد دیدم اگر قرار است تغییری در ایران رخ دهد، این تغییر باید از درون و به دست همین مردم باشد نه با دخالت نظامی یا فشار خارجی

خداحافظ تهران امیدوارم روزی بازگردم و شاهد ایرانی باشم که در آن آن زن معترض در مقابل دانشگاه دیگر نیازی به ترسیدن نداشته باشد.

پایان سلسله گزارشهای شان پن

هاشمی رفسنجانیایرانروزنامه نگارسفرآمریکا
۰
۰
علی شیخ بهایی
علی شیخ بهایی
هیچ نمیدونم برای چی مینویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید