مسیر زندگیم

داستان از اونجا شروع میشه که از بچگی عاشق ساختن و به نوعی اختراع کردن بودم ، تو فکر ایده هایی بودم ک ساخته نشدن و همیشه رویای دانشمند شدن رو تو سرم داشتم ، این بین بابام یه رفیقی داشت به اسم آقای اعطا مدیر شرکت بیتک بود (شاید محافظ های کولر این شرکتو دیده باشید) ، آقای اعطا مهندس الکترونیک بود و وقتی معنی این شغلو از بابام پرسیدم ، بهم گفت ک وسایل برقی رو مهندسا الکترونیک میسازن ، منم ک مطمئن بودم اختراع های خفن مثل کامپیوتر به برق نیاز دارن عاشق این شغل شدم .
این شد ک اون زمانی ک همه میگفتن میخوایم پلیس یا دکتر بشیم من میگفتم میخوام مهندس الکترونیک شم ...
ذوق من آرمیچر هایی بود ک آقای اعطا میخرید! به باتری وصلشون میکردم ، چیزای عجیب بهش میبستم و وسایل خیلی ساده میساختم و این داستان تا دوم راهنمایی ک یه زیر دریایی کنترلی خنده دار ساختم ادامه پیدا کرد...

یواش یواش متوجه شدم ک الکترونیک قرار نیست به چیزی ک میخوام منجر بشه، همزمان به سمت فیزیک متمایل شدم ، چ دنیای عجیبی بود همه چیزو محاسبه میکردی و پیش بینی میکردی همشم بر پایه منطق! تو بخش کوانتومش یه عالمه ناشناخته و چیزای عجیب وجود داشت ، گاهی مسائلی مطرح میشد که با تجربه عینی من جور درنمیومد و این که اینقدر دیدمو به جهان باز میکرد برای من نوجوان خیلی ارزش داشت! سوم راهنمایی بودم ک عاشق حالت چهارم ماده ینی پلاسما بودم ، همه سرچ هام راجب پلاسما بود طوری ک مامانم میگفت این پلاسما چی داره ک همش سرچش میکنی ... خلاصه این ک مطالعات جانبیم یا نجوم شده بود یا فیزیک کوانتوم ذهنمم همش درگیر این چیزا بود ، فک کنم تو کل زندگیم یه دوره سه چهار ماهه بود ک گاهی میرفتم تو کوچه بازی کنم ، هیچوقتم اجازه نداشتم برم خونه دوستام یا دوستامو دعوت کنم ، میخوام تو ذهنتون شرایط کسی رو تداعی کنم ک تموم زندگیش "فیزیک" شده بود ...

به دبیرستان رسیدم ، طبق انتظار استعدادم تو فیزیک فوق العاده بود ! طوری ک هفته ای نبود ک از سوالاتی ک میپرسیدم یا نحوه حل کردن مسائلی ک مطرح میشد (تو سمپاد سوالا عجیب غریب طرح میکنن ک به چالش بکشن) دبیر فیزیکم منو تحسین نکنه ، حتی یادمه یه امتحانی بود ک جواب یه سوالو اشتباه داده بودم ولی بر اساس اعتبارم بهم 20 داده بود.

یادمه تو خونم یه دستگاه الکترولیز ساخته بودم و یه لامپ پلاسما داشتم و چنتا خورده ریز دیگه که باهاشون آزمایش طراحب میکردم و از نتایجش ذوق میکردم

علاوه بر فیزیک ، ریاضی و شیمی و کلا هر جا سرو کارش با منطق و محسابات بود باعث میشد احساس باهوش بودن بهم دست بده در مقابل تو دروس عمومی و حفظی واقعا خنگ بودم! تقریبا هیچوقت نشد ادبیات ، تاریخ و جغرافیا واقعا برام کابوس بودن...
مسلما فردی مثل من میره رشته ریاضی! سال دوم با توجه به علاقم انتخاب رشته کردم ! این موقع بود که سر و کله پدر پزشکم پیدا شد و شب و روز تو سر من میکوبید که ریاضی هیچی نداره تو تهش به هیچ جا نمیرسی ، فلان فامیل مهندسو ببین دنبال کاره و غیره... رسما تمام رویا ها و علایق منو تخریب میکرد ! خب بزرگتره و فکر میکنه که درست و غلطو میدونه و داره منو نجات میده ، اما مگه بزرگترا اشتباه نمیکنن؟ مگه میشه برای هر کسی یه نسخه پیچید؟ علاقه من خیلی مشخص بود ، انگیزه من مشخص بود!

تاثیر موعظه های شبانه روزی پدر که گاهی با تهدید های حمایت نکردنم در آینده همراه میشد منو مجاب کرد ک سال سوم برم رشته تجربی تصمیمی ک دوستام هیچوقت درکش نکردن و معتقد بود دارم اشتباه میکنم ! تنها چیزی ک تو تجربی بهش علاقه داشتم بیوتکنولوژی بود چون اونم بوی فیزیک و ابدعات جدید رو میداد ، با این تفکر خودمو گول زدم و گفتم میرم تجربی و یه نفس راحت میکشم ، پدر هم که حس کرد منو تو مسیری که درسته قرار داده دیگه چیزی نگفت.

من نمیفهمیدم که دارم چیکار میکنم با خودم ! با خودم رو راست نبودم! همین شد ک سال سوم "تجربی" بودم که تو همایش "ریاضی" اهواز اول شدم! و تابستون همون سال مدال برنز کشوری المپیاد نانو رو گرفتم و شاد و خندان از این که تو زمینه مورد علاقم موفقم با شوکی به اسم کنکور مواجه شدم! اونم کنکور تجربی!

بچه سخت کوشی بودم ، درسته به دلیل المپیاد رسما از پاییز شروع کردم و بچه اول بودنم و عدم ارتباط با بزرگترا باعث میشد هیچ شناختی از کنکور نداشته باشم ولی تا جو رقابتی رو حس کردم شروع کردم به تلاش و تلاش و حفظ کردن زیست به اون سنگینی (ک سال دومشم بلند نبودم) ، حتی بدون این ک فکر کنم دارم برای چی تلاش میکنم روزی نبود که کمتر از ده ساعت درس بخونم فقط باید تو این جو برنده میشدم، همه میگفتن پزشکی خوبه ، آیندش عالیه پرستیژ داره ، بابامم هی تعریف و تمجید میکرد از رشتش و یه جو حمایتی شدیدی بود ک اگه من حتی به شکل یه خیال گذرا میگفتم میخوام برم پزشکی خیلی تشویق میشدم ، همرنگ جماعت شدم ! حس کردم نتیجه مطلوب پزشکیه و هدفمم شد پزشکی! پدرمم راضی ! تنها فشار روی من دیگه قبول شدن پزشکی بود

کنکورو دادم، ترک عادت نکردمو مجموع درصد ادبیات و عربیم روی هم برابر شد با فیزیکم ک طبق انتظار بالاترین درصدم بود : 90 درصد !

رتبم شد 256 منطقه! پزشکی تهران درمیومدم همونجایی ک همه هم رشته ای هام آرزوشو داشتن ، این شد که بدون این که بخوام ، علایق واستعداد هامو نادیده گرفتم و وارد رشته ای شدم ک تا 16 سالگی هیچوقت خودمو توش تصور نکرده بودم.

اوایل ترم رو با همون انگیزه حاصل از موفقیتم با قدرت پیش میبردم ، سر تمام کلاسا حاضر میشدم، بر طبق عادت همیشگیم تو بحر مطالب میرفتم و سوالای گوناگونی برام شکل میگرفت و دنبال پاسخ های منطقی بودم ، یادمه بیوشیمی رو بیشتر از هر چیزی میخوندم و به صورت کاملا علمی باهاش برخورد میکردم ، از چی خوشم نمیومد؟ مثل همیشه حفظیات ک اون موقع میشد آناتومی!
بیوشیمی رو 19.5 شدم وآناتومی رو تقریبا افتادم!

جلو تر ک رفتم افکار قدیمیم بیشتر سراغم میومد ، دقیقا نمیدونستم دارم چیکار میکنم طبق مفهومی ک القا میشد باید واحدا رو پاس میکردم و این کارم میکردم ، اما دقیقا نمیدونستم به چه هدفی! درسایی ک میخوندم حس رضایتم رو برنمی انگیختن ، از طرف دیگه نمیدونستم ک باید چیکار کنم... به کار های جانبی تو دانشگاه مشغول شدم و خیلی زود زده شدم ،چیزی پیدا نمیکردم ک حس کنم هدف زندگیمه و بخوام براش تلاش کنم پزشکی هم بیشتر از هدف ک یه فیلد غیر جذاب بود ک بنا به شرایط باید ادامه میدادمش...

همینطور جلو تر رفتم و پیدا نکردن حتی یه انگیزه غمگین ترم میکرد تا این ک ترم 7 با برنامه نویسی آشنا شدم و بعد مدت ها حس کردم دارم با منطق سر و کله میزنم، توش استعداد دارم، تمام تعطیلات عید اون سالو به برنامه نویسی مشغول بودم و بیوقفه پیشرفت میکردم... خیلی خوب بود! حتی در بی حوصله ترین حالتمم میتونستم کار کنم ولی الان ک خودمو نگاه میکنم واقعا نمیفهمم ک دارم به چه سمتی میرم ، پزشکی میخونم و برنامه نویسی میکنم ! این دوتا فیلد رسما هیچ ارتباطی به هم ندارن و فیلد اصلی من پزشکیه ! پنج ساله دارم میخونمش و دو سال دیگه فارغ التحصیل میشم!
قراره تهش چی بشه؟ من دارم چیکار میکنم؟ خیلی تمایل داشتم تو رشتم برای خودم انگیزه به وجود بیارم ولی حالا ک نتونستم چی؟ رویا های بچگیم چی میشن؟ اصلا میتونم بهشون برسم؟ نمیدونم .... فقط امیدوارم از این سردرگمی دربیام و بتونم مسیر و هدف زندگیمو پیدا کنم و این دفعه به خودم قول دادم که اگه پیداش کردم نه حرف های کسی و نه شرایط جامعه نتونه منو از راهم دور کنه... فقط اگه بتونم پیداش کنم!

پ.ن: رشته من پر از آدماییه که داستان مشابهی دارن ، شرایط جامعه طوریه ک افراد مجبور میشن بدون درنظر گرفتن استعداد هاشون وارد رشته ها بشن ، همونطور ک میدونید تمام رتبه های برتر تجربی پزشکی و دندون میرن و تمام رتبه های برتر ریاضی هم رشته مکانیک یا برق رو انتخاب میکنن ! آیا اونقدر ک فکر میکنن درنظر نگرفتن استعداداشون بر اساس شرایط جامعه کار درستیه؟