من از کافه کتاب متنفرم

این مقاله انتقادیست پیرامون اهداف مطالعه ما. هدف! چرا ما مطالعه می‌کنیم؟ اصلا مطالعه چه ارزشی دارد اگر جواب این سوال را ندانیم؟

از هیچ‌گونه آمار رسمی در این مقاله استفاده نشده. صرفا درکی است از زندگی با قشری که خود را کتاب‌خوان نامیدند و book addicted و امثالهم. فرافکنی جامعه ای است که می‌شناسم،‌ شاید در اعماق وجودتان جایی با این کلمات موافق باشید و شاید هم کمی فضا را جو زده و تلخ تصور کردید خب این چیزیست که من دقیقا سعی در بیان آن دارم.

هر روز که گذشت و هر چه که جلوتر رفتیم بیشتر(؟!) فهمیدیم که باید مطالعه کنیم، جای خالی چیزی را احساس کردیم.

ما احساس کردیم، ما هیچ وقت نپرسیدیم. ما ناآگاهانه به اطراف قل خوردیم اصلا مگر کتاب نمی‌خواندیم که هی ما را قل ندهند؟

انجام دادن یک فرایند که خود کمک به آگاهیست را ناآگاهانه انجام دادیم. چرا؟

میبینید چطور ما را از ترندی به ترندی دیگر قل می‌دهند؟ خود نشر کتاب هم تجارت است و ما باز بی نوا هایی مصرف گرا.

بیاید صادقانه به این سوال پاسخ بدهیم :‌ از کجا فهمیدیم که باید مطالعه کنیم؟

چیزی که باید بگوییم (چیزی که دوست داشتیم بگوییم) این است که ما به مطالعه نیاز داریم تا درک کنیم، بفهمیم و موجودی دانا تر از دیروز باشیم. دوست داشتیم بگوییم که ما به مطالعه نیاز داریم تا ذهنیت خود را شکل دهیم و از باور های از پیش تعیین شده بگریزیم، ما دوست داشتیم بگوییم برای رشد کتاب می‌خوانیم.

ما شاید در وجود خود کاستی احساس کردیم و برای رفع آن کتاب خواندیم.

ما شاید حس کردیم چیزهایی هست که نمی‌دانیم و برای دانستن کتاب خواندیم.

ما شاید برای حل یک گره ذهنی جلد ها کتاب خواندیم.

اما نه، ما هیچکدام از ایده های بالا را نداشتیم.

ما برای زیر سفره های گوگولی چارخونه در یک کافه کتاب و برای قهوه خوردن کتاب خواندیم، حتی برای پر کردن وقت، ما برای استوری اینستاگرام، برای نشان دادن لاک ناخن، برای شوآف کتاب خواندیم، برای دیده شدن،‌ عقب نماندن از قافله کتاب‌خوان(؟!) ها و در نهایت ما هنوز هیچ نیستیم، ما هیچ چیز عمیقی نمی‌دانیم، سطح تمرکز ما از خواندن کاراکتر های یک توییت کمتر است.

لینوس تروالدز (اولین توسعه دهنده لینوکس) می‌گوید :‌ «در زندگی سه چیز معنادار هست. این‌ها، سه انگیزه اصلی در زندگی شما هستند. عواملی که باعث می‌شوند شما کارهایی را انجام دهید که یک موجود زنده می‌کند: اولی بقاست، دومی نظم اجتماعی و سومی تفریح. هر چیزی در زندگی، به همین ترتیب است و بعد از تفریح هم دیگر چیزی نیست. این به نوبه خود، مستلزم این است که در زندگی هر کاری معطوف به رسیدن به مرحله سوم باشد و وقتی به منطقه سوم برسید، کارتان تمام شده است. البته پیش از رسیدن به مرحله آخر، باید از مراحل قبل بگذرید.»

ما از مرحله بقا و نظم اجتماعی گذشتیم و حالا کتاب برای ما یک تفریح لعنتی است.

جواب این سوال را (آرام) به خودتان بدهید : چقدر در کافه کتاب ها مطالعه می‌کنند؟ خودتان چقدر در کافه کتاب ها مطالعه کردید؟ نهایتا به اندازه ورق زدن کتابی که خریدید و شاید هیچ وقت نخوانید.

اساسا کافه کتاب ابزار تفریح ماست و میل به یادگیری ما و فرهیختگی ما را به کاذب ترین شکل ممکن ارضا می‌کند.

ما نسل سطح اقیانوسیم، می‌دانیم آن زیر زیباست و عمیق اما ترجیح میدهیم روی آب سیگار بکشیم و با هم بخوابیم. علاقه به درک و حل مسائل در ما کشته شده.

حقیقتا برای ما مهم نیست که بدانیم که بفهمیم، برای ما عکس گرفتن از کتابمان با جوراب خرسی مهم‌ است.

تا آنجه پیش رفتیم که شاید بتوانیم بگوییم سال ها مطالعه هیچ توفیری در زندگی ما نگذاشته و تنها چیزی که به ما داده شده عقایدی است باز هم از پیش آماده شده. هنوز هم به ما غذا می‌دهند.

ما اطلاعاتمان را باز هم از رسانه کسب می‌کنیم نه از کتاب ها! رسانه های پوچ و سطحی و خب کتاب ها مثل یک فندک زیپو گران قیمت هستند در کیف ما که سیگار کشیدنمان هم جنبه خودنمایی دارد.

حال چه کنیم تا از این تباهی رها شویم. تا واقعا بفهمیم.

قبل رفتن به روی منبر این نکته را بگویم که هدف این حرف ها که گفته شد تلنگری بود به خودمان! به اینکه الان که به جای خوبی می‌توانیم برویم، کج نرویم که داستان شود. گاهی فقط کافی است نسبت به مشکل آگاه شویم و هر کسی راه حل خودش را می‌یابد تا از چرخه باطل بپرد بیرون.

مهم ترین راه حل از نگاه من تعیین هدف است یعنی کتابی بخوانیم که به آن نیاز داریم و تشنه تک تک جملاتش هستیم و سعی کنیم آنچه آموخته ایم در زندگی به کار گیریم تا کمی خردمند تر از دیروز باشیم.

نیازی نیست سراسر یک کتاب را بخوانیم، اگر فقط به یک فصل نیاز داریم همان فصل را بخوانیم.

بعد از این شما را به مطالعه کتاب های دیجیتال دعوت می‌کنم. هزینه خرید کتاب شما چیزی شبیه به یک پنجم می‌شود و زمین را با درختان بیشتر زیبا تر میکنیم وانگهی قفسه پر از کتاب نداریم و آنچه هست در ذهن ما خواهد بود و یک حساب کذایی.

باشد که دوپامین جایزه ما و هدف ما، حاصل یادگیری و لذت بردن از ادبیات باشد نه لذت حاصل از شوآف مطالعه.